دیدار با مردی 400 ساله در تهران

 

از دانشگاه که بیرون می اومدم ، مهناز رو دیدم که دستشو از داخل ماشین شکلاتی رنگش بیرون آورده بود و ازم می خواست که به طرفش برم .

مهناز گفت : امروز عصر قراره برم یه جای خاص ! ... دوست داری با من بیای ؟

با بی میلی گفتم : این جای خاص چه جور جاییه ؟
گفت : می خوام برم دیدار مردی که 400 سالشه .
با این حرف مهناز مثل آدم هایی که برق سه فاز بهشون وصل شده از جام پریدم بهش گفتم : چی میگی ؟؟! مگه میشه کسی 400 سال سن داشته باشه ... مگه ممکنه ؟
مهناز گفت : شوکه نشو ، آره ، منم نمیدونستم اما یکی از بچه های دانشکده که اطلاعات زیادی درباره حکیم ارد بزرگ داره اینارو به من گفت .

هنوز حرف مهناز تموم نشده بود که با اشتیاق فراوان گفتم : من هم میام ، نمیخوام این فرصت جالب رو از دست بدم ... راستش من کتاب سرخ حکیم رو خونده بودم و می دونستم که بزرگترین فیلسوف حال حاضر هستند اما نمی دونستم که 400 سال سنشونه ...

ساعت یک ربع به 5 بعد از ظهر بود ، که رسیدیم به دفتر حکیم .

قلبم می خواست از سینه ام بزنه بیرون . منو مهناز خیلی هیجان زده بودیم . وارد ساختمان شدیم . و با آسانسوری که در اون یکی از آهنگ های مشهور ریچارد کلایدرمن پخش میشد به طبقه ششم رفتیم .

وارد یک اتاق خیلی شیک شدیم که وسطش یک میز شیشه ای  و دورش 8 صندلی مشکی رنگ قرار داشت . بر روی دیوارها دو تابلوی منظره زیبا بود از پنجره اتاق ، شمال شهر تهران و کوه های مه آلود البرز رو به روشنی می شد دید .

به مرور 5 نفر دیگه هم وارد اتاق شدند که با من و مهناز میشدند 7 نفر .

راس ساعت پنج ، در باز شد و مردی با موهای سپید بلند و لباسی سرخ وارد اتاق شد ، همه از جا برخاسته به استقبالشون رفتند . چهره دوست داشتنی و سبیل های جالبی داشتند ... مهناز با اشاره به من فهموند که ایشون حکیم ارد بزرگ هستند . برخی سعی داشتند دست فیلسوف بزرگ رو ببوسند که ایشون دستشون رو عقب می کشیدند و با اونها روبوسی می کردند .

جلسه شروع شد و هر کدوم از حاضرین سوالی از حکیم می پرسیدن و ایشون با خوشرویی پاسخشون رو می دادند از لهجه بعضی از افراد می شد فهمید که از شهرستان اومدن . بعضی از مشکلات خانوادگیشون می گفتند و برخی درباره تاریخ می پرسیدن . یک نفر هم مداوم درباره نظریه قاره کهن حکیم می پرسید و در این میان ، من و مهناز فقط نگاه میکردیم . جلسه که تموم شد ، همه از دور میز بلند شدند و یکی یکی به سمت حکیم می رفتند و خداحافظی می کردند . پس از دوستم مهناز ، من آخرین نفری بودم که جلو رفتم برای خداحافظی .

ایشان فرمودند : شما پرسشی نداشتید ؟ با دستپاچگی گفتم : نه ، من می خواستم از سخنان شما استفاده کنم ... فقط !! ...

حکیم فرمودند : فقط چه ؟

گفتم : حکیم شاید پرسش من کمی عجیب باشه ،  اما می خواستم بپرسم واقعا شما 400 سال سن دارید ؟ باز هم پوزش می خواهم ، چون این موضوع فکر منو خیلی مشغول کرده  .

حکیم با تبسم فرمودند : خیر ، به این شایعات چندان توجه نکنید . من هم آدمی هستم همانند همه آدمهای دیگر ...

امروز 3 روز از اون دیدار یه یاد موندنی می گذره ، با خودم میگم آدمی مثل حکیم ارد بزرگ می تونه هزاران سال عمر بکنه ، همونطور که بزرگان و دانشمندان گذشته عمر کرده اند ، چون آثارشون بین ماست . مسلما کتاب سرخ حکیم هم همیشه طرفداران زیادی خواهد داشت . مثل شاهنامه ، مثل رباعیات خیام که هزار سال از عمرشون می گذره ... پس 400 سال برای سن حکیم هم ، معیار خیلی کوچکی می تونه باشه ، کاش می شد ما هم اینطوری جاودانه بشیم ...

 http://s5.picofile.com/file/8129564818/hakim_orod_bozorg_513_5.jpg

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٠
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه

داستان کوتاه : بیماری یخچال گرایی !

داستان کوتاه : خواستگارهای کوهی !

داستان کوتاه : خر یک گوش !

داستان کوتاه : دروازبانی که به تور افتاد !

داستان کوتاه : عسل بدیعی درگذشت !

داستان کوتاه : آشیانه گنجشک !

داستان کوتاه : خیابانهای شهر !

داستان کوتاه : پدران و مادران نادان !

داستان کوتاه : بریدن درختان !

داستان کوتاه : تنها مهر و دوستی !
داستان کوتاه : بازی!
داستان کوتاه : گاهی باید نشنید!
داستان کوتاه : توهم
داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!
داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !
داستان کوتاه : مزدا 323
داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !
داستان کوتاه : زندگی خائنین
داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله
داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران ام رستم
داستان کوتاه : جایگاه ادب از دیدگاه ریاضیدان
داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان
داستان کوتاه : دوستان
داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس
داستان کوتاهی از زندگی
داستان کوتاه : نقشه شکست خورده
داستان کوتاه : بد شانسی
داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا
داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند
داستان کوتاه : بیمارستان روانی
داستان کوتاه : مدیر و منشی
داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان
داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی
داستان کوتاه : هدیه برادر
داستان کوتاه : کتاب سیاه
داستان کوتاه : معبد شیوا
داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام
داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی
داستان کوتاه : خدا و کودک
داستان کوتاه : مورچه
داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون....
داستان کوتاه : رویاها
داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه
داستان کوتاه : وسوسه
داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث
ارشک و رودخانه مردمی
داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی
داستان کوتاه : روسپی و راهب
داستان کوتاه : دلمشغولی سلطان حسین
داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد
داستان کوتاه : کوزه ترک خورده
داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله
داستان کوتاه : ساختن روح
داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست
داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک
داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار
داستان کوتاه : عشق بورزید
داستان کوتاه : مزدور
داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!
داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان
داستان کوتاه : مهربانی
داستان کوتاه : زیبایی
داستان کوتاه : دشمن
داستان کوتاه : وجود و دریای خرد
داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است
داستان کوتاه : گل همیشه بهار
داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست
داستان کوتاه : نوروز
داستان کوتاه : میهن پرستی
داستان کوتاه : شادی کجاست ؟
داستان کوتاه : احترام به شایستگان
داستان کوتاه : جواز بهشت
داستان کوتاه : سم
داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق
داستان کوتاه : تزریق خون
داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !
داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست
داستان کوتاه : خانم نظافتچی
داستان کوتاه : تصمیم مهم
داستان کوتاه : آخرین ضربه بود
داستان کوتاه : آهنگ مهربانی
داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟
داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران
داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف
داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم
داستان کوتاه : درخشش معشوق
داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی
داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک
داستان کوتاه : سنگتراش
داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست
داستان کوتاه : بزرگترین حکمت
داستان کوتاه : خولی و خر نامرد
داستان کوتاه : ابومسلم خراسانی
داستان کوتاه : همسرم

----

داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !

داستان کوتاه : یک بنده خدا

داستان کوتاه : مزدا 323

داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !

داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!

داستان کوتاه : توهم

داستان کوتاه : گاهی نباید شنید!

داستان کوتاه : ماست مالی

داستان کوتاه : زندگی خائنین

داستان کوتاه : اُمیت و روژوه

داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله

داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

داستان کوتاه : ادب از دیدگاه یک ریاضییدان

داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

داستان کوتاه : دوستان

داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاهی از زندگی

داستان کوتاه : نقشه شکست خورده

داستان کوتاه : بد شانسی

داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا

داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند

داستان کوتاه : بیمارستان روانی

داستان کوتاه : مدیر و منشی

داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان

داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی

داستان کوتاه : هدیه برادر

داستان کوتاه : کتاب سیاه

داستان کوتاه : معبد شیوا

داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام

داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی

داستان کوتاه : خدا و کودک

داستان کوتاه : مورچه

داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون....

داستان کوتاه : رویاها

داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه

داستان کوتاه : وسوسه

داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث

داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی

داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی

داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : راه بهشت از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین

داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد

داستان کوتاه : کوزه ترک خورده

داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله

داستان کوتاه : ساختن روح

داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست

داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک

داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار

داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

داستان کوتاه : مزدور

داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!

داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد

داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا

داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی

داستان کوتاه : وجود و دریای خرد

داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است

داستان کوتاه : لیلی، رفتن است

داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست

داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد

داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی

داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار

داستان کوتاه : احترام به شایستگان

داستان کوتاه : جواز بهشت

داستان کوتاه : سم

داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق

داستان کوتاه : تزریق خون

داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !

داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست

داستان کوتاه : خانم نظافتچی

داستان کوتاه : تصمیم مهم

داستان کوتاه : آخرین ضربه بود

داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟

داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران

داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف

داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم

داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق

داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی

داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک

داستان کوتاه : سنگتراش

داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست

داستان کوتاه : بزرگترین حکمت

داستان کوتاه : خولی و خر نامرد

داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !

داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : معجزه ی عشق

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و ...

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.

در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.
حکیم ارد بزرگ (یکی از بزرگترین فلاسفه و حکمای حال حاضر جهان ) می گوید : ( آدمیان تنها با مهر ، به یکدیگر گره می خورند ) ، اما در این داستان دیدیم که انسانها با عشق و دوستی با حیوانات نیز گره می خورند . چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.


مدیر سایت :
اما به نظر من حرف حکیم ارد بزرگ کاملا خردمندانه است و اصلا درست نیست از کسی که بی احتیاطی کرده تجلیل کنم چون هر روز توی اخبار می خوانیم که شیرها و ببرها آدمها رو می خورند به نظر من این داستان آخرش خیلی رمانتیک و هندی تموم شد ! نظر شما چیه ؟

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : فرشته نگهبان

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش

 

مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دور و برش را نگاه کرد اما کسی را ندید. به هر حال نجات پیدا کرده بود.

 

به راهش ادامه داد.


به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.


بازهم نجات پیدا کرده بود.

 

مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکری کرد و گفت :


- اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بودی

 

داستان راستان,داستان, داستانک, داستان های خواندنی, داستان های کوتاه, داستان های خواندنی, داستان های زیبا, داستان های جالب,سرگرمی,سرگرمی و,بازی و سرگرمی,سایت سرگرمی,تفریح و سرگرمی,سایتهای سرگرمی ,داستان راستان,داستان, داستانک, داستان های خواندنی, داستان های کوتاه, داستان های خواندنی, داستان های زیبا, داستان های جالب,سرگرمی,سرگرمی و,بازی و سرگرمی,سایت سرگرمی,تفریح و سرگرمی,سایتهای سرگرمی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : تلافی مرد از زنش

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….وای خدای من ، خیلی ز ...

 

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

 

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

 

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

 

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک …

 

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


بیماری یخچال گرایی


امروز اخبار عملی و فرهنگی خبر از کشف بیماری حاد و تازه ایی داد که توسط انسیتو پژوهشگران کشف شده این بیماری کشنده نیست اما سالانه موجب هدر رفتن میلیارها ساعت کار مفید می شود !

مجری می گفت :

بیماری یخچال گرایی

نوعی بیماری روانیست که فرد را تحریک به باز کردن درب یخچال می‌کند، در حالی‌ که نه تشنه است، نه گرسنه است و نه اصلا می داند که چه می‌خواهد .

از نشانه های این بیماری این است که فرد از اتاقش خارج می شود سرگردان راه آشپزخانه را در پیش می‌گیرد درب یخچال را باز می‌کند، چیزی بر نمی دارد درب را می‌بندد .
متاسفانه تا کنون درمانی برای این بیماری خطرناک پیدا نشده است و شما بیمار گرامی که مبتلا به این بیماری هستید باید هر چه زودتر خود را به نزدیکترین کلینک پزشکی برسانید ...



  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


خواستگارهای کوهی


دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
.
.
.
و بعدش شنیدن

…… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟
.
ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟
.
ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟
.
ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟
.
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟


یه نگاهی به هم انداختند
لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم ....


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : بازی

 

جشن چهارشنبه سوری بود ، حکیم ارد بزرگ (بزرگترین اندیشمند معاصر ایرانزمین) را دیدم که به پایکوبی و شادی جوانان می نگرد .

به سوی ایشان رفتم و گفتم : زندگی من خالی است
گوشه گیری را دوست دارم از دیگران می ترسم
حس می کنم هیچ پنجره بازی در زندگی من وجود ندارد ، نگاه همگان مرا آزار می دهد .
حکیم فرمود : می توانی با دیگران بازی کنی ؟
گفتم : بازی ؟
حکیم گفت : آری بازی های شاد ، بازی های گروهی ... با بازی دوباره جوانه می زنی و به یاد می آوری که باید با همگان همراه باشی و هم نوا ... به یاد می آوری ارزش حضور آدمها را ...
حکیم چند لحظه یی ساکت بود و ادامه داد : جام زندگی را تنها با می ، مهر و دوستی پر کن .
محو گفتار حکیم بودم .

که حکیم بزرگ با خنده فرمود : پس حالا به میان جوانان رو ، از روی آتش تنهایی بپر ...

 

منبع : www.amir13822003.blogfa.com/post/340

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


تنها مهربانی و دوستی

بد اندیشی به حکیم ارد بزرگ دشنام می داد ، که فلان اندیشه شما درست نیست ، و فلان حرف شما بد است و ... حکیم به آرامی و مهر با او سخن می گفت . چون بد اندیش رفت نزدیک حکیم بزرگ شدم و گفتم چرا پاسخی شایسته ، به او ندادید ؟!
حکیم فرمود : پاسخ دادم .
به ایشان گفتم شما مهربانی کردید و این درست نبود .
حکیم با تبسم فرمود : کردار و گفتاری شایسته تر از مهر و مهربانی نیافته ام .

 

منبع :

rezvan78.mihanblog.com/post/77

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : خیابان های شهر

آن زن تنها می گفت : بزرگترین اشتباه زندگیم آن بود که از روی ترحم ، با همسرم به دیدار دختر جوانی که هیچ نداشت می رفتم و به او صدقه می دادم . امروز او همسر ، شوهرم گشته و من آوره خیابان های شهر ...

به او گفتم کاش این جمله حکیم ارد بزرگ را می دانستی که : همسر خویش را به دیدار دوستان زن و مرد تنهای خویش نبریم .

 

منبع : www.nicefun.ir/view/post:4199997

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


← صفحه بعد

http://s5.picofile.com/file/8128904900/RED_BOOK.jpg