داستان کوتاه

 

داستان کوتاه : فانتزی های زیبای آزاده روشنی درباره حکیم ارد بزرگ!
داستان کوتاه : بیماری یخچال گرایی !
داستان کوتاه : خواستگارهای کوهی !
داستان کوتاه : خر یک گوش !
داستان کوتاه : دروازبانی که به تور افتاد !
داستان کوتاه : عسل بدیعی درگذشت !
داستان کوتاه : آشیانه گنجشک !
داستان کوتاه : خیابانهای شهر !
داستان کوتاه : پدران و مادران نادان !
داستان کوتاه : بریدن درختان !
داستان کوتاه : تنها مهر و دوستی !
داستان کوتاه : بازی!
داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !
داستان کوتاه : سه مهره
داستان کوتاه : مزدا 323
داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !
داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!
داستان کوتاه : توهم
داستان کوتاه : گاهی نباید شنید!
داستان کوتاه : ماست مالی
داستان کوتاه : زندگی خائنین
داستان کوتاه : اُمیت و روژوه
داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله
داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم
داستان کوتاه : ادب از دیدگاه یک ریاضییدان
داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان
داستان کوتاه : دوستان
داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس
داستان کوتاهی از زندگی
داستان کوتاه : نقشه شکست خورده
داستان کوتاه : بد شانسی
داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا
داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند
داستان کوتاه : بیمارستان روانی
داستان کوتاه : مدیر و منشی
داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان
داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی
داستان کوتاه : هدیه برادر
داستان کوتاه : کتاب سیاه
داستان کوتاه : معبد شیوا
داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام
داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی
داستان کوتاه : خدا و کودک
داستان کوتاه : مورچه
داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون....
داستان کوتاه : رویاها
داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه
داستان کوتاه : وسوسه
داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث
داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی
داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی
داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو
داستان کوتاه : راه بهشت از پائولو کوئیلو
داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین
داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد
داستان کوتاه : کوزه ترک خورده
داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله
داستان کوتاه : ساختن روح
داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست
داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک
داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار
داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
داستان کوتاه : مزدور
داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!
داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند
داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد
داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا
داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی
داستان کوتاه : وجود و دریای خرد
داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است
داستان کوتاه : لیلی، رفتن است
داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست
داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد
داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی
داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار
داستان کوتاه : احترام به شایستگان
داستان کوتاه : جواز بهشت
داستان کوتاه : سم
داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق
داستان کوتاه : تزریق خون
داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !
داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست
داستان کوتاه : خانم نظافتچی
داستان کوتاه : تصمیم مهم
داستان کوتاه : آخرین ضربه بود
داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟
داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران
داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف
داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم
داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق
داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی
داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک
داستان کوتاه : سنگتراش
داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست
داستان کوتاه : بزرگترین حکمت
داستان کوتاه : خولی و خر نامرد
داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !
داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : فتح آمازون !

http://s5.picofile.com/file/8153949284/rs3.gif
فانتزی من اینه که :

 

فانتزیم اینه که یه روز به آمازون سفر کنم برم اونجا البته با پوشش کامل که مارها گازم نگیرن یه وقت! برم یه عالمه عکس های خوشل موشل از خودم بگیرم بزارم تو شبکه های اجتماعی یه تصویر از حکیم ارد بزرگ بزارم وسط آمازون پایینشم بنویسم اولین هوادار حکیم ارد بزرگی که پایش به آمازون رسید ...

حالا دلیل نمیشه چون فانتزیمه چمدوناتونو جمع کنیداا!!! تو راهم...

 

 

 
ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی : کسی که فانتزی های خانم روشنی رو دنبال کرده باشه می دونه که دو عنصر همیشه در داستانهاش وجود داره و آنها کلیپس و ماشین مازراتی طلایی اش هست اما در این فانتزی هیچی از انها نگفته ، اما من همیشه از نیسان آبی و هندونه هام میگم و این مشخصه فانتزی هام هست .

کریم فانتز : اما به نظر عنصری که همیشه تو فانتزی هاش هست نگاه بورژوا گونه اش به موضوعاته کلیپس و مازراتی تو حاشین

نیسان آبی :  یعنی اگرمن از نیسان خوشگلم و هندونه هام ننویسم حالت یه جوری نمیشه ؟

کریم فانتز : مگه من که از زن و ازدواج خوشم میاد تو فانتزی اخیرم استفاده کردم ؟ هرچند گویا تو حالت بد شد؟

نیسان آبی :  چی میگی ؟ خوب اینو هر آدمی که دو تا از فانتزی هات رو خونده باشه یقینا فهمیده عاشق ازدواج دو سوته و راحتی ! من نخواستم افشاگری کنم فانتز جون خودت باعث شدی شرمندت !!

کریم فانتز : مگه تو بدت میاد ؟

نیسان آبی :  نه موضوع این نیست موضوع اینکه آزاده روشنی بدون کلیپس و مازراتیش رفته برزیل ! فکرش رو بکن ! کسی که با کلیپسش دشمناش رو خفه می کنه کسی که با کلیپسش زمین رو جارو می کنه کسی که با کلیپسش همیشه تو افق محووو میشه حالا کلیپسش همراش نیست این برام خیلی عجیبه !

کریم فانتز : تو درباره چیزایی که استفاده کرده نظر بده نه اون چیزایی که استفاده نکرده

نیسان آبی :  بابا در سطح من حرف بزن من که نفهمیدم چی گفتی ! فقط اینو می دونم که من به نیسان آبیم و هندونه هام وفادارام و اینو در عمل هم اثبات کردم هیچوقت اونها رو فراموش نکردم اصلا کریم جان تو فانتزی از من دیدی که اسمی از هندونه ها و نیسان آبی نیاورده باشم ؟ دیدی ؟ بی رودرواسی بگو ناراحت نمیشم

کریم فانتز : فقط میخوام یه چیزی بهت بگم :

اگه تو ارزیابی فانتزی های من حرفی از هندونه نیسان آبی یا اینجور چیزا بیاری فانتزیتو نابود میکنم !!

 

منبع : فانتزی من

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : اغفال دختران

http://s5.picofile.com/file/8153949284/rs3.gif
فانتزی من اینه که :

 

یه روز که رفتم رستوران گروگان گیری رخ بده بعد یکیشون اسلحشو بزاره رو گلوم بگه : جواهراتت رو رد کن بیاد! وگرنه یه گلوله حروم اون کلیپست می کنم.

منم بگم : نـــــــــــــــه...! خواهش می کنم شلیک نکنید. آخه شما چطور دلتون میاد ؟ چطور میتونین این نونو بزارین تو سفره زن و بچتون ؟ مگه شما وجدان ندارین ؟ یعنی از گلوتون پایین می ره واقعا؟ 

اونم جو رپ برداره و آهنگین بگه :

آخه از چی بگم ؟

با چندرغاز حقوق کارگری

شرمنده زن و بچمم ؟

از اینکه از صبح تا شب دارم با مشکلات میجنگم ؟

دیگه نمیتونم کم میارم

منم آدمم

دیگه نمیتونم بیشتر بگم

شرمندتم !

منم بگم : ای وای آخه چرا ؟ بیا اینم کلید مازراتیم باهاش هرجا دوست داری برو!

اونم دستشو دراز کنه که کلیدو بگیره : دمت گرم آبجی...

یکهو پلیسا سر برسن دستگیرش کنن و بگن : شما به جرم 6 فقره قتل 3 بار گروگانگیری 2 بار دزدی از بانک و اغفال دختران بازداشت و به زندان منتقل میشوید . شما حق دارید که هیچ حرفی نزنید چون ممکن است در دادگاه علیه شما استفاده شود .

منم گریه کنان سوار مازراتی بشم و بگم : آخـــه چــــــــــــــرا با احـسـاسـات پـاک یـه کــلــیــپــس بـازی مـیـکـنـیـن ؟؟؟

بعد با خودم فکر کنم اگه اون آقا ، حکیم ارد بزرگ رو میشناخت و جملاتشون رو خونده بود ، هیچوقت از این کارای زشت نمیکرد ...

اهووووو ... اهووو ... اهووووو  اشکام داره میچکه رو کیبورد دیگه نــمــیتـــونـــــــــم ادامـــــــه بـــــــدم ... اهوو...اهوووو...اهووووو .....

 

 

 


ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  وقتی فانتزی های آزاده روشنی رو می خونم یه طوریم میشه ! خوب خانم محترم اینم شد شعر رپ ؟!

کریم فانتز : تو بلدی بهتر بگو ؟

نیسان آبی :  من اصلا ادعایی ندارم که شعر رپ بگم اما هندونه فروشی رو خوب بلدم ترازوم هم دقیقه ! هیچ وقت حق نا حق نمی کنم .

کریم فانتز : اصلا تو وقتی قرار میشه یه فانتزی رو نقد کنی هندونه فروشیتم میاری وسط !

نیسان آبی :  ببین فانتزی باید تمییز و خوب باشه من یه لنگ قرمز و مشکی دارم باهاش هندونه هام رو تمیز می کنم باید جنس برق بزنه ، اینجا فانتزی هم باید برق بزنه ! نمیدونم منظورم گرفتی یا نه ؟

کریم فانتز : هندونه باید برق بزنه ؟

نیسان آبی :  آره خوب ، مشتری دوست داره جنسی که می خره مثل آینه برق بزنه تمییز باشه ، فانتزی هم باید برق بزنه .

کریم فانتز : فکر کنم آزاده روشنی دستش بهت نمیرسه وگرنه خفت میکرد فانتزیشو به نیسان آبیو و لنگ قرمز و مشکی هندونه کشوندی!

نیسان آبی :  خوب اشتباه می کنه ، آدم باید مشتری مدار باشه ، اگر من با لنگ هندونه رو تمییز می کنم به این خاطره که باز مشتری برگرده یکی دیگه هم بخره ، خوب خانم روشنی هم اگر بخواد کسی بقیه فانتزی هاش رو بخونه باید مخاطب رو برای خودش حفظ کنه نه این که بپرونشون ....

کریم فانتز : خیلی خوب بابا تو راست میگی ولی فکر کنم بعدا عقده هاشو سر فانتزی هات خالی کنه مراقب باش!

 

 منبع :

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : به شرط چاقو

http://s5.picofile.com/file/8153949284/rs3.gif

فانتزی من اینه که :

 

یه روز که دارم با مازراتی طلاییم تو تهران چرخ میزنم . این نیسان آبی رو ببینم که تو گرمای آفتاب در حال هندونه فروختنه عرق هم از پیشونیش سرازیره . برم جلوش وایسم .

بهم بگه : آبجی تعریف ازت نباشه از دور دیدمت فکر کردم سلنا گومز ه که سوار ماشینه!

منم بگم : عجیبه! منم که از دور دیدمت فکر کردم جاستین بیبر داره هندونه میفروشه!

بگه : میخواستی هندونه بخری

بگم : آره به شرط چاقو 

اونم یه هندونه رو قاچ بزنه بده من منم بگم نه این شله ! یکی دیگه ! یکی دیگه قاچ بزنه بده من باز بگم : نه این سفیده . همینجور همه رو با یه بهونه ای رد کنم! بدبخت نفس نفس زنان با صورتی غمگین و مضطرب بگه : آخه خانم عزیز ! همه هندونه هام رو امتحان کردی هنوز هم راضی نشدی ؟ من خرج زندگیم رو پس از کجا در بیارم ! من زن و بچه دارم ! هندونه هام نابود شد ! بسه دیگه !

بگم : خودت نوشتی هندونه به شرط چاقو ؟ منم از هیچکدوم اینها خوشم نیومد !

اونم بگه : جملات حکیم ارد بزرگ قبول داری؟؟

منم بگم : پس چی .

اونم بگه :حکیم میگه

منم حرفش رو قطع کنم و بگم چون اسم عشقمو آوردی همه هندونه هاتو میخرم!

اونم بگه : دمت گرم آبجی !

طفلکی تو گرما از شادی محو شه!!

 

 

 


ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  من نمیدونم چه هیزمه تری به این خانم روشنی فروختم که مدام تو فانتزی هاش به من حمله می کنه ، بابا به من هر چی دوست دارین بگین اما خواهشا با این بچه سوسول جاستین بیبر یا ویبر نمیدونم چی ! یکی نکنین ! خواهش می کنم

کریم فانتز : آره بابا همشم تو فانتزیاش اسم منو میاره کریم اینجوری کریم اونجوری من چیکار کنم اینهمه محبوب همم؟ هان؟

نیسان آبی :  کریم جان خواهشا همه چیز رو به خودت نگیر ! الان اسم من در میونه بعد تو برای خودت هندونه قاچ می کنی !

کریم فانتز : اولا هندونه قاچ زدن نه و در نوشابه باز کردن ! دوما تو که فانتزی نداری که توش اسم آزاده روشنی رو نیاورده باشی الکی به خودت نگیر . بعدشم تو مگه شخصیتت غیر از اینه که تو فانتزیش آورده ؟من فکر کردم خاطرشو نوشته تا فانتزیشو!

نیسان آبی :  من هندونه فروشم پس دوست دارم بنویسم هندونه قاچ زدن به جای در نوشابه باز کردن ! نکته دیگه هم اینکه من هر جا اسم آزاده روشنی رو آوردم تنها برای این بوده که مقابله به مثل فانتزی کرده باشم ! همین ...

کریم فانتز : اصلا تو کلا با نیسان آبیت و هندونه فروشیت کلاس ما فانتزی نویسا رو پایین آوردی !

 

نیسان آبی :  خوب این به این خاطره کریم جان کار منو نمی دونی ! من با بلند گو که داد نمی زنم بگم آهاااااااای هندونه دارم ! نه من اصلا با بلند گو کار نمی کنم ، من کنار جاده ماشین رو نگه می دارم روی یک کارتن بزرگ با زغال می نویسم هندونه ارزان ! همین

کریم فانتز : باشه حالا طرز هندونه فروختن با نیسان آبی رو داری آموزش میدی بسه اصن یکی اون پولدار بی درد آزاده روشنی با اون مازراتی طلاییش که تو تهران چرخ میزنه پز میده یکی تو با اون هندونه هات که کنار جاده وامیسی میزنی هندوانه ارزان دارم!

 

نیسان آبی :  خوب بین من و آزاده تفاوت زیادی وجود داره من هندونه فروشی می کنم برای اینکه خرج زندگیم رو در بیارم بتونم یه روزی داماد بشم اما آزاده فقط قرتی بازی در میاره همین

کریم فانتز : مسئله اینه که آزاده کلاس فانتزی نویسا رو برده بالا تو بردی طرف هندونه ها ! فقط آزاده روشنی بخودش نگیره لطفا !

منبع

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : تقویمی که تعطیلات ندارد

http://s5.picofile.com/file/8156071492/karimfantez.gif

فانتزی من اینه که :

 

روزی تقویم رو باز کنم و ببینم اصلا تعطیلی وجود نداره و همه با شور و شادی و عشق می رن سر کار !

آمریکا از ما التماس می کنه تا بهش وام بدیم ...

اگه ما تلاش کنیم و تنبل نباشیم حتما اینطوری میشه به قول حکیم ارد بزرگ :  ایرانیان هرگاه ، پشتکار داشته اند ، شگفتی ها آفریده اند ...

 

اما نگاه سنگین و بی رمق مردم شهر به من میگه اینها همش فانتزی است ... ای کاش اینها فانتزی نبود کاش ما واقعا اهل کار بودیم ... کاش ما تعطیلی نداشتیم و ...

 

 

 

ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  این چیه ؟ فانتزیه ؟؟ من که قبولش ندارم ! فانتزی باید ما رو ببره به یه جای قشنگ و خوشایند . اصلا خوشایندی نداشت .

آزاده روشنی : فانتزی خنده داری نبود فقط فانتزی بود بعدشم مردم اینقدر تعطیلی دارن بازم کمشونه همش منتظرن یه برف و بارون سهمگین بیاد تا بشینن تو خونه استراحت کنن در صورتی که تو خارج مردم فقط یه روزو تعطیلی دارن که اونم به کارای هفتگیشون میرسن مثلا میرن تفریح میرن کلیسا میرن سینما یا تو خونه میمونن و روزنامه میخونن و استراحت میکنن ولی تو ایران دم به دقیقه تعطیلیه .

نیسان آبی :  خانم روشنی شما که با این حرفاتون از کریم دفاع کردین ! به نظرم این فانتزی بیشتر یه انتقاد به شرایط امروز ماست فانتزی یه امر تقریبا محال رو فرض می کنه و از ما می خواد شخصی رو در جایی ببینیم که تقریبا رسیدن به آن محاله . مثلا اگر می نوشت پزشکان آمپولی رو ساختن که انگیزه عشق به تعطیلات رو می کشه و آدمها شاد مداوم کار می کنند بیشتر قابل پذیرش بود .

آزاده روشنی : من دفاع نمیکنم فقط نظرمو در مورد این فانتزی بیان میکنم تعریف فانتزی توسط شما در قسمت اول درست و در قسمت دوم نادرسته شاید بعضی فانتزی ها اینجوری باشن ولی همه فانتزی ها نه . ایده شما هم جالبه . ولی انگار کریم با این فانتزی عجیبش انقلابی در قوانین فانتزی سازی به وجود آورده !

نیسان آبی :  کریم فانتز همین طور که از اسمش بر می آید خیلی ادعاش میشه حالا شما می گید انقلابی در نویسندگی فانتزی هم بوجود آورده ، فردا دیگه اصلا پیداش نخواهیم کرد ! حالا از شوخی گذشته فانتزی کریم درد داره درد یک بحران اجتماعی و این قابل ستایشه ...

آزاده روشنی : فانتزی همینطور که میتونه خنده دار باشه میتونه آموزنده باشه و مطلبی که گفته در کمتر جایی عنوان شده یا اصلا نشده

نیسان آبی :  همیشه فانتزی ها شخصیه ، یعنی فانتزی نویس یک موهبت شخصی رو تعریف می کنه اما در اینجا فانتزی اجتماعیه و کریم بدنبال نشان دادن یک اشتباه بزرگ ملی و تعطیلات بسیاری است که ما گرفتارش هستیم

آزاده روشنی : فانتزی ها همیشه نباید شخصی و رویا باشن و بعضی وقت ها هم میتونن به واقعیت نزدیک باشن فانتزی میتونه در قالب طنز خودش درد های اجتماعی رو بیان کنه و این طنز و شادی چیزیه که در ایران کمه و مردم بهش نیاز دارن و هدف ما فانتزی نویس ها همینه.

نیسان آبی :  یکی از چیزهایی که این فانتزی رو آزار دهنده کرده حداقل برای شخص من ، آوردن نام آمریکا کنار ایران است از این ترکیب اصلا خوشم نمیاد کاش می نوشت آلمان از ما وام می خواد یا ژاپن و یا انگلیس و یا عربستان . دیگه به این ترکیب در کنار هم آلرژی پیدا کرده ام ...

آزاده روشنی : شما خیلی به حاشیه رفتید کریم الان صداش در میاد بابا در مورد فانتزی من حرف بزنین ! باشه بابا فانتزیت خوب بود ولی بیشتر تلاش کن !

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : دختر کدخدا

http://s5.picofile.com/file/8156025842/nisanabi.jpg

فانتزی من اینه که :

 

توپ ترین فانتزی من مربوط میشه به اینکه یه بار با نیسان پر از هندونه با سرعت 160 تا در مسیر آبیک قزوین حرکت کنم در حالی که دارم جملات قصار حکیم ارد بزرگ رو درباره آرمان گوش می کنم چنان محووو کلام حکیم باشم که بدون آنکه سرعتم رو کم کنم بپیچم به فرعی ! و چهار چرخم بره هوا ! وقتی گیج و منگ از ماشین بیام پایین ببینم چند نفر بغلم می کنند و میگن تو کی هستی ؟ ای انسان والا !؟ منم گیج و منگ با خودم بگم حتما مُردم که اینا دارن از من استقبال می کنند !

وقتی حالم جا بیاد بفهمم سر راه دو تا آدم بی ناموس که دختر زیبای کدخدای یکی از روستاهای محل رو دزدیدن چپ کردم و ماشین خلافکارا هم رفته باشه تو باقالیا !

همه منو ببوسند و بگن اگه تو به موقع چپ نمی کردی معلوم نبود چی میشد !

در نهایت کدخدای پولدار ده بیاد جلو و رسما اعلام کنه : این آقای شاخ شمشاد داماد منه

اون موقع من بدون تعلل دست دختر زیبا و پولدار ده رو بگیرم و تو افق محووو بشم ...

 

 

 

ارزیابی این فانتزی :

 

کریم فانتز : جالب بود اما به نظر خنده اش خیلی کم بود بیشتر نشون میداد دوست ما بدنبال یه دختر زیبای روستایی پوولداره !

 

آزاده روشنی : درسته به نظر من هر فانتزی یک یا چند نقطه جالب داره که خنده دارن این نقطه ی اوج فانتزی نیسان آبی بهش کم پرداخته شده و مخاطب رو به وجد نمیاره

 

کریم فانتز : کاش به جای داستان نابودی ماشین خلافکارا ، می نوشت نیسان رو روی 5 تا گرگ چپ کرده که کلی گوسفند رو تار و مار کرده بودند و کدخدا به این خاطر بهش دخترش رو میداد ، به نظرم اینطوری جالبتر می شد .

 

آزاده روشنی : شاید ولی به نظر من چه اونو مینوشت چه اینو فانتزی به جای کار بیشتر احتیاج داره وگرنه بازم خامه و خنده دار نمیشه

 

کریم فانتز : خوب درست ، اما حالا که فکر می کنم با خودم میگم اصلا 5 تا گرگ کنار جاده چه کار می کردند ؟! بماند اما نقطه اوج فانتزی هم شاید چپه شدن ماشین جلوی آدمهای بد باشه 

 

آزاده روشنی : خوب درست ولی حتی اینکه روستاییا و کدخدا هم تو جاده باشن و کدخدا هم دودستی دخترشو سریع بده نیسان آبی یه خورده عجیب و بعید به نظر میرسه بعدم کریم نقطه اوج فانتزی بخشی از اونه که شما باهاش بخندی یا حتی لبخند بزنی شما با چپه شدن نیسان آبی خندیدی؟

 

کریم فانتز : نه با چپه شدن نخندیدم و برای همین گفتم پنج تا گرگ اگر زیر ماشین میرفتن بهتر بود در ضمن توی فانتزی میشه هر اتفاق غیر منتظر و عجیبی رخ بده مثلا هندونه ها میرختن روی گرگها و از داخل هر هندونه یه مشت اشرفی میریخت بیرون و یا مثلا از تو هندونه ها مار می آمد بیرون و رفیق راننده ما از ترس نیش خوردن نیسانش رو هم ول می کرد و فرار می نمود.

 

آزاده روشنی : نه به نظر من وقتی فانتزی نویس همچین ایده جالبی رو مطرح می کنه باید شجاعت پرداختن بهش رو داشته باشه و سریع فانتزی رو تموم نکنه مثلا وقتی ببینه از توشون اشرفی بیرون اومده دودستی بزنه تو سر خودشو بگه : ای وای هندونه های نازنینم چه بلایی سرتون اومده؟

 

کریم فانتز : نکته جالبی گفتی "شجاعت پرداختن" . تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم ، شجاعت در پرداختن موضوع و در واقع شاخ و برگ دادن بهش .  نمی دونم چرا من به کشته شدن گرگ و یا اشرفی و مار در درون هندوانه فکر کردم اما نمی تونم قبول کنم هندونه ها سر راه دو خلافکار که ناموس یه نفر دیگه رو دزدیدن فکر کنم . شاید به این خاطره که من کلا از ناموس دزدی و این موضوعات متنفرم کاش دوستمون "نیسان آبی" اینقدر خشن فکر نمی کرد .

 

آزاده روشنی : بهش خشونت نمیگن اونقدرا هم خشن نبود ولی اگه باعث بشه در داستان خنده به وجود بیاد چرا که نه میتونه باشه . امیدوارم با این نقدمون دوستمون رو ناراحت نکرده باشیم!...

 

منبع : فانتزی من

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٤
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : نیسان آبی به مازراتی کمک می کند !

 

http://s5.picofile.com/file/8156025842/nisanabi.jpg

فانتزی من اینه که :

 

یه روز که با بار هندونه سنگین تو جاده با ناز و کرشمه در حال رانندگی باشم و باد گرم به صورتم بخوره و آهنگ یساری فضایی روحبخشی برام ساخته باشه ؛ یه ماشین مازراتی طلایی رو ببینم که خراب شده ! راننده اش ! سلنا گومزه ! خوب که دقت کنم پیش خودمون بمونه ببینم ؛ آبجی آزاده روشنی خودمونه ...

با التماس از راننده متشخصی مثل اینجانب کمک بخواد که : 

 

( کمک کنید

ماشینم خراب شده

یک سانتی متر هم جلو نمیره

من الان سه ساعته با این ماشین و این کلیپس موندم تو بیابون

کمک

کمک ...)

 

به هرحال ما هم اِند و آخر مرام

نمیشه که آبجیمون رو بزاریمش تو بیابون !

بیابون پر از گرگه ، گرگایی که عاشق مازراتی طلایی و کلیپس 3 متری هستند !

بایستیم و بگم ما مخلص طرفدارای حکیم ارد بزرگ هستیم !

و بعد ماشین مازراتی طلاییش رو با طناب پوسیده  700 بار گره خورده ام به نیسان خوشگل آبی خودم ببندم و بکسلش کنم و اینطوری بشه که برای اولین بار ؛ یه نیسان خوشگل آبی با یه مازراتی طلایی خراب در افق جاده نمیدونم کجا ، محو بشه ! فقط فکر کنم تو سربالایی یکی از هندونه هام افتاد رو ماشینش . که اونم کاری نداره ! بعدا خسارتشو ازش میگیرم!

 

 

 

ارزیابی این فانتزی :

کریم فانتز : آزاده جان خوشحالم امروز با شما همکارم و داستان نیسان آبی رو بررسی می کنیم چون اگر ایشون اینجا بود حتما بحث رو می کشوند به نیسانش و هندونشو لنگ قرمز و آبی تمیز کردن هندونه اش

آزاده روشنی : آره شاهکارهای نیسان آبی رو خوندم و میخوام بگم نگاه ساده و هندونه ایش واقعا خنده دارش میکنه اگرچه من از همون گرگای بیابون کمک بخوام بهتر از اینه که از نیسان آبی کمک بخوام !

کریم فانتز : حالا بحث رو شخصی نکنیم ، من از این فانتزی نیسان آبی خوشم اومد چون :

1- طنز داره

2- المانهای اصلی داستانهاش یعنی نیسان آبیش و هندونه هاش وجود دارند و از اون مهمتر صور داستانهای شما مثل کلیپس و مازراتی تون در آن هست

3- حس و حال انساندوستانه هم دارد

و این موارد نشون میده دوست نیسانی ما خیلی رشد کرده ، شما اینطور فکر نمی کنین ؟

 

آزاده روشنی : آره وظیفشه وگرنه فانتزیشو بهش برمیگردوندم ! نکاتی رو که در فانتزی دختر کدخدا بهش گوشزد کردم در اینجا رعایت کرده مثل نقاط اوج داستان که بخوبی از پرداختن بهش بر اومده چون هنر اصلی در فانتزی اینه که یه ایده نه چندان جالب رو خوب بهش بپردازی و خنده دارش کنی .

کریم فانتز : یکی از قشنگترین دیالوگ های این فانتزی اینجاست که می گه : (بیابون پر از گرگه ، گرگایی که عاشق مازراتی طلایی و کلیپس 3 متری هستند !) ... با توجه به شخصیت ساده و بی پیرایه نیسان آبی این جمله اش شدیدا منو تحت تاثیر قرار داد

آزاده روشنی : به نظر من ممکنه در اثر فکر کردن یه همچین ایده ای به ذهن آدم برسه ولی به نظر من خط آخر فانتزیش از همه جاش قشنگتره (فقط فکر کنم تو سربالایی یکی از هندونه هام افتاد رو ماشینش . که اونم کاری نداره ! بعدا خسارتشو ازش میگیرم!)

کریم فانتز : از حق نباید گذشت که شروع قشنگی هم داشت (یه روز که با بار هندونه سنگین تو جاده با ناز و کرشمه در حال رانندگی باشم و باد گرم به صورتم بخوره و آهنگ ) واژه حرکت با ناز و کرشمه برای ماشین نیسان آبی که سمبول خشونت در جاده اس خودش طنز جالبیه .

آزاده روشنی : اتفاقا میخواستم بگم چیزی که نیسان آبی همیشه در فانتزی هاش رعایت میکنه فضاسازی های زیباست و بخوبی هم از عهده اش برمیاد یعنی از حواس انسان مثل شنوایی بینایی و غیره استفاده میکنه و خواننده میتونه خودش رو در اون داستان مجسم کنه. ولی در پاراگراف اول زیاد علامت تعجب میزاره و اغراق میکنه .

کریم فانتز : نیسان آبی در یکی از بحث هاش با من در مورد فانتزی های شما می گفت آزاده به سمبول های خودش وفادار نیست و می گفت خودش هیچوقت نیسان آبی و هندونه هاش رو رها نمی کنه اما آزاده اینکار رو می کنه مثلا وقتی در فانتزیش رفته بود برزیل ، کلیپس و مازراتی آبیش رو نبرده بود و من گفتم اما آزاده دید بورژواییش رو برده بود همون دیدی که مثلا جولیا پندلتون در داستان جودی ابوت جین وبستر داره ، نظرت چیه ؟

آزاده روشنی : بعضی وقت ها فانتزی جای کار اینو داره همه تکیه کلام ها رو بکار ببری بعضی فانتزی ها این اجازه رو نمیده نیسان آبی کل تکیه کلامش نیسان آبی و هندونه هاشه بنایراین اگه حذفشون کنه امضاش بعنوان نیسان آبی از بین میره اما من چندین تکیه کلام دارم مثل مازراتی و کلیپس و لباسام و پولداریم و اگه 2 تا یا 3 تاشو حذف کنم اتفاقی نمی افته و نمیگن این بیشتر شبیه فانتزی کریم فانتز یا نیسان آبیه چون نوع نگارش من در فانتزی هام فرق میکنه مثلا شما فانتزی " تقویمی که تعطیلات ندارد " رو نوشتی با نوشته های من یا نیسان آبی قاطی شد ؟ بعدشم هرموقع تعداد فانتزی های نیسان آبی به 100 تا رسید فانتزی هاشو با فانتزی های من مقایسه کنه !

 

 منبع : فانتزی من

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٢
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : خانم خوش تیپ

http://s5.picofile.com/file/8153949284/rs3.gif
فانتزی من اینه که :

 

یه روز که با مازراتی طلاییم ، به آرامی در خیابون جردن رانندگی می کنم ، ببینم یه عده وسط خیابون جمع شدن ، ازشون خواهش کنم کنار برن تا بتونم به مسیرم ادامه بدم .

چند نفر با حالتی تمسخر آمیز با فریاد بگن : خانم کلیپس ! داریم با مهناز افشار عکس میگیریم نمیبینی؟ پشمک !

منم بگم : خواهش می کنم خیلی کار دارم شما خیابون رو بستین  !

اونام بگن : مـــــــــــهناز افـــــشـــاره ! نمیشنوی ؟؟ یا اون کلیپس زشتت ، گوشات رو کر کرده !؟

من هم بگم : یـــه جـــوری میگین مـهـنـاز افــــشـــار انگار حـــــــــــــــــــــکــــــــــــیـــــم ارد بــــــــــزرگــــــــــه! ... تا 3 میشمرم اگه رفتین که هیچی و گرنه کلیپسم رو تو حلق تک تکتون می کنم ...یـــــــــــــــــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــ!!!

یهو ببینم خیابون عین بیابون خلوت شده استارت می زنم هنوز حرکت نکردم که خانم خوش تیپی میگه منو هم میرسونین ؟! سرم رو که برگردونم ببینم مهناز افشار ه ، بگم بفرمایید باعث افتخارمه

بعد بهش بگم : مهناز جان وقتی تو فیلم (پسر آدم دختر حوا) بازی می کردی تو یه صحنه که می خواستی جاسوسی حامد کمیلی رو بکنی نترسیدی از بالای ساختمان بیفتی ؟ من که داشتم سکته رو می زدم .

اونم غش غش بخنده و بهم بگه : عزیزم راستشو بخوای من اصلا مهناز افشار نیستم اون آدما رو هم که دیدی سرکار گذاشته بودم . این فیلمیم که گفتی ندیدم ... اما حتما باید چیز قشنگی باشه ...

.

.

.

.

.

من : !!!

 

 

 

ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  به نظرم این فانتزی بد آموزی داره

کریم فانتز : چرا ؟

نیسان آبی :  نمی دونم ، شاید به این خاطره که خانم روشنی خیلی پیچیده اش کرده ببین من وقتی درباره نیسان آبیم و هندونه هام حرف می زنم اصلا پیچیده اش نمی کنم من مخاطبم رو بازی نمی دم .

کریم فانتز : خوب به خاطر اینکه درباره چیز پیچیده ای حرف نمیزنی!

نیسان آبی :  بهتره بگی بی شیله پیله ایی ، صاف و صاقی ، من همین هستم یک میوه فروش ، کسی که مخاطبش رو گول نمی زنه ، هندونه هام رو به شرط چاقو می فروشم ، من کار پیچیده ایی نمی کنم ، هنوز هم معتقدم این داستان بدآموزی داره .

کریم فانتز : و نمیدونی چرا

نیسان آبی :  خوب من دوست ندارم این پرونده ببخشید فانتزی رو باز کنم چند سئوال می کنم که حتما شما در آنها جواب منو ! می فهمید :

1- چرا مهناز افشار !

2- چرا مهناز افشار در این داستان واقعی نیست ؟

3- چرا جمعیت وسط خیابون هستند ؟

34- چرا هم ناگهان فرار می کنند

64- جرا من این فانتزی رو نفهمیدم و درکش نکردم چرا؟؟؟ بازم میگم پس حتما یه چیزی پشت پرده هست .

 

کریم فانتز : مسئله این است که همین پرسش هاست که فانتزی را خنده دار و برای خواننده جذاب می کند . خواننده فانتزی اگر چیزی را در فانتزی بخواند که فکرش را نمیکرد و در مخیله او نمیگنجید برای او تبدیل به طنز میشود . و نویسنده این فانتزی هم این ترفند را استفاده کرده است .

نیسان آبی :  خوب درسته ، می دونی که من همیشه سعی می کنم از نیسان خوشگلم به خوبی یاد کنم از هندونه هام هم همین طور و آرزوهام هم واضح هستند من از اینکه بگم من دختر کدخدا رو می خوام چون پولداره خوشگله و زیباست ترسی ندارم و فانتزیم رو پیچیده نمی کنم اصلا خانم روشنی چرا از صحنه یک فیلم اونهم بالای آپارتمان چند طبقه حرف می زنه ؟ حامد کمیلی هم میاد توی داستانش ! چرا ما رو گیج می کنه اصلا اینم شد فانتزی ؟! فانتزی یعنی گفتمان راحت و ساده و از ته قلب در مورد آینده برای خواننده . درست می گم ؟

 

کریم فانتز : امیدوارم یک روزی من و شما درباره فانتزی های خانم روشنی به یک درک متقابل برسیم...

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٠
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : خواستگاری محافظ حکیم ارد بزرگ

http://s5.picofile.com/file/8156071492/karimfantez.gif

فانتزی من اینه که :

 

یه روز بدنم ضد گلوله بشه برم محافظ حکیم ارد بزرگ بشم اونوقت هر کسی بخواد به حکیم نزدیک بشه من مثل یک تکه فولاد مانع بشم تا اینکه یه روز یه خانم خیلی زیبا بگه کریم خان ! جون هر کسی رو دوست داری برو کنار تا من بتونم دردام رو به حکیم بگم ، آخه من خیلی بدبخت و بیچاره و ... هستم . سینه سپر کنم بگم خودم مشکلاتت رو حل می کنم و من فکر می کنم تو همون گمشده کریم هستی و اون هم لبخند بزنه و بگه وای من با شما حتما خوشبخت میشم و خدا رو چه دیدید ! شاید اینطوری ما ازدواج هم بکنیم و دو نفری در افق گم بشیم ! آخ جون چه فانتزی خوبی من دارم !!!

 

 

 


ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  بهتره من در مورد اصول فانتزی نویسی حرف بزنم فانتزی باید شرافتمندانه باشه حرفهای این آقا در پس خودش سوء استفاده داره من هیچوقت در فانتزی ها سوء استفاده نکرده ام

آزاده روشنی : مگه ازدواج کردن سوءاستفادست؟ تازه متقابل بود زورکی نبود .

نیسان آبی :  نه متوجه منظورم نشدید . من هم در فانتزی هام گفتم هندونه فروشم خوب می تونم بنویسم خانمی اومد هندونه بخره منم گفتم خواستگارتم اونم گفت چه بهتر از این ، نه من از کارم سوء استفاده نمی کنم کار من فروشندگی میوه با نیسان آبیمه نه چشم چرانی .

آزاده روشنی : خوب روش کار شما رو متوجه شدیم حالا باید بگم فانتزی خوبی بود ولی بهترین نبود . کریم باید بیشتر تلاش کنه

نیسان آبی :  به نظرم شما نمی خواهید به عمق ماجرای این داستان فکر کنید این آقا رفته محافظ بزرگترین فیلسوف جهان شده و چون میدونه خیلی ها از حکیم سئوال می کنن اونجا وایساده تا زن بگیره ، به نظرتون این درسته ، مثل این میمونه که من هندونه رو نشون بدم وقتی کسی میاد هندونه بگیره بگم بیا زن من بشو ! این درست نیست . باید به مادر و خانوادش بگه براش زن بگیرن این شرافتمندانه است .

آزاده روشنی : اینطور که معلومه شما میخواید به اعماق فانتزی برید و ریشه شناسی کنید و راه های درست ازدواج رو به کریم یاد بدید و به او توصیه کنید که از شما یاد بگیره در صورتی که این فقط یه فانتزیه یه رویاست و حقیقت نداره فقط یه آرزوئه و اینکه شما میتونید هر جوری که میخواید ازدواج کنید و هندونه بفروشید ولی باید به دیگران آزادی فانتزی نوشتن بدین

نیسان آبی :  آدم کاسب ، باید خودش حرمت خودش رو حفظ کنه یعنی چی دختره مشکل داشته اون آقا گفته بیا ازدواج کنیم و اون خانم هم متوجه اشتباه اون آقا نشده و قبول کرده که ازدواج کنه . شما فکر می کنید چون من هندونه فروش هستم کنار جاده ، پس دیسیپلین ندارم ؟ نمی فهمم آدم چطور باید در اجتماع باشه ؟! خوب اشتباه می کنید داستان فانتزی های من همه اش گویای این حقیقته ، وقتی از زن گرفتن حرف زدم حرف خودم نبود کدخدا خودش گفت دخترم رو بگیر من حرف نزدم نگفتم (خودم مشکلاتت رو حل می کنم و تو همون گمشده من هستی ) من کسی رو اغفال نکردم خانم روشنی !

آزاده روشنی : من اصلا درباره شما فکرم نکردم این حرفا چیه میزنید ؟ چند بار بهتون بگم اینا فانتزین حقیقت ندارن ای بابا چرا شما همه چیو به خودتون میگیرین؟

نیسان آبی :  من از این عصبانی هستم که چرا کریم فانتز مرد و مردونه تو فانتزیش نرفته خواستگاری ؟! مادرش ، خواهرش کجا هستند ؟؟ یکی رو نداره بفرسته خواستگاری ؟ خوب می نوشت آزاده روشنی مثل یه خواهر بره خواستگاری ، این که نشد فانتزی رو به گند بکشه ...

 

آزاده روشنی : اصلا با شما نمیشه بحث کرد !

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۳
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : معجزه ی عشق

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و ...

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.

در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.
حکیم ارد بزرگ (یکی از بزرگترین فلاسفه و حکمای حال حاضر جهان ) می گوید : ( آدمیان تنها با مهر ، به یکدیگر گره می خورند ) ، اما در این داستان دیدیم که انسانها با عشق و دوستی با حیوانات نیز گره می خورند . چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.


مدیر سایت :
اما به نظر من حرف حکیم ارد بزرگ کاملا خردمندانه است و اصلا درست نیست از کسی که بی احتیاطی کرده تجلیل کنم چون هر روز توی اخبار می خوانیم که شیرها و ببرها آدمها رو می خورند به نظر من این داستان آخرش خیلی رمانتیک و هندی تموم شد ! نظر شما چیه ؟

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


← صفحه بعد

http://s5.picofile.com/file/8128904900/RED_BOOK.jpg