داستان کوتاه

داستانهای کوتاه ، داستان های کوتاه ، داستانهای زیبا و کوتاه ، داستانهای آموزنده و کوتاه ، داستانهای تاریخی ، داستانهای عبرت آموز ، داستانهای مهیج و کوتاه ، داستان هایی واقعی ، داستان تخیلی ، داستانهای عاشقانه ، داستانهای کوتاه و زیبا

داستان کوتاه
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦   کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستان زیبا و کوتاه ،داستانهای کوتاه ،داستانهای مهیج و جالب چند سطری

داستان کوتاه : جبران خلیل جبران و حکیم ارد بزرگ !

داستان کوتاه : بیماری یخچال گرایی !

داستان کوتاه : خواستگارهای کوهی !

داستان کوتاه : سرنوشت دوچرخه سواری در پیاده رو !

داستان کوتاه : کار حکیم ارد بزرگ !

داستان کوتاه : خر یک گوش !

داستان کوتاه : دروازبانی که به تور افتاد !

داستان کوتاه : عسل بدیعی درگذشت !

داستان کوتاه : آشیانه گنجشک !

داستان کوتاه : خیابانهای شهر !

داستان کوتاه : پدران و مادران نادان !

داستان کوتاه : بریدن درختان !

داستان کوتاه : تنها مهر و دوستی !
داستان کوتاه : بازی!
داستان کوتاه : گاهی باید نشنید!
داستان کوتاه : توهم
داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!
داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !
داستان کوتاه : مزدا 323
داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !
داستان کوتاه : زندگی خائنین
داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله
داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران ام رستم
داستان کوتاه : جایگاه ادب از دیدگاه ریاضیدان
داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان
داستان کوتاه : دوستان
داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس
داستان کوتاهی از زندگی
داستان کوتاه : نقشه شکست خورده
داستان کوتاه : بد شانسی
داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا
داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند
داستان کوتاه : بیمارستان روانی
داستان کوتاه : مدیر و منشی
داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان
داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی
داستان کوتاه : هدیه برادر
داستان کوتاه : کتاب سیاه
داستان کوتاه : معبد شیوا
داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام
داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی
داستان کوتاه : خدا و کودک
داستان کوتاه : مورچه
داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون....
داستان کوتاه : رویاها
داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه
داستان کوتاه : وسوسه
داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث
ارشک و رودخانه مردمی
داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی
داستان کوتاه : روسپی و راهب
داستان کوتاه : دلمشغولی سلطان حسین
داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد
داستان کوتاه : کوزه ترک خورده
داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله
داستان کوتاه : ساختن روح
داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست
داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک
داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار
داستان کوتاه : عشق بورزید
داستان کوتاه : مزدور
داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!
داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان
داستان کوتاه : مهربانی
داستان کوتاه : زیبایی
داستان کوتاه : دشمن
داستان کوتاه : وجود و دریای خرد
داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است
داستان کوتاه : گل همیشه بهار
داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست
داستان کوتاه : نوروز
داستان کوتاه : میهن پرستی
داستان کوتاه : شادی کجاست ؟
داستان کوتاه : احترام به شایستگان
داستان کوتاه : جواز بهشت
داستان کوتاه : سم
داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق
داستان کوتاه : تزریق خون
داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !
داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست
داستان کوتاه : خانم نظافتچی
داستان کوتاه : تصمیم مهم
داستان کوتاه : آخرین ضربه بود
داستان کوتاه : آهنگ مهربانی
داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟
داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران
داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف
داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم
داستان کوتاه : درخشش معشوق
داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی
داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک
داستان کوتاه : سنگتراش
داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست
داستان کوتاه : بزرگترین حکمت
داستان کوتاه : خولی و خر نامرد
داستان کوتاه : ابومسلم خراسانی
داستان کوتاه : همسرم

----

داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !

داستان کوتاه : یک بنده خدا

داستان کوتاه : مزدا 323

داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !

داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!

داستان کوتاه : توهم

داستان کوتاه : گاهی نباید شنید!

داستان کوتاه : ماست مالی

داستان کوتاه : زندگی خائنین

داستان کوتاه : اُمیت و روژوه

داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله

داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

داستان کوتاه : ادب از دیدگاه یک ریاضییدان

داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

داستان کوتاه : دوستان

داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاهی از زندگی

داستان کوتاه : نقشه شکست خورده

داستان کوتاه : بد شانسی

داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا

داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند

داستان کوتاه : بیمارستان روانی

داستان کوتاه : مدیر و منشی

داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان

داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی

داستان کوتاه : هدیه برادر

داستان کوتاه : کتاب سیاه

داستان کوتاه : معبد شیوا

داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام

داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی

داستان کوتاه : خدا و کودک

داستان کوتاه : مورچه

داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون....

داستان کوتاه : رویاها

داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه

داستان کوتاه : وسوسه

داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث

داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی

داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی

داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : راه بهشت از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین

داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد

داستان کوتاه : کوزه ترک خورده

داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله

داستان کوتاه : ساختن روح

داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست

داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک

داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار

داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

داستان کوتاه : مزدور

داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!

داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد

داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا

داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی

داستان کوتاه : وجود و دریای خرد

داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است

داستان کوتاه : لیلی، رفتن است

داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست

داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد

داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی

داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار

داستان کوتاه : احترام به شایستگان

داستان کوتاه : جواز بهشت

داستان کوتاه : سم

داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق

داستان کوتاه : تزریق خون

داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !

داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست

داستان کوتاه : خانم نظافتچی

داستان کوتاه : تصمیم مهم

داستان کوتاه : آخرین ضربه بود

داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟

داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران

داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف

داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم

داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق

داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی

داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک

داستان کوتاه : سنگتراش

داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست

داستان کوتاه : بزرگترین حکمت

داستان کوتاه : خولی و خر نامرد

داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !

داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد

 


 
جبران خلیل جبران و حکیم ارد بزرگ
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦   کلمات کلیدی: حکیم ارد بزرگ ،جبران خلیل جبران ،خبرگزاری مهر ،انتشارات نیک فرجام

این داستان واقعی است !

امروز پری را دیدم چهره زیبایش ، برافروختگی روزهای پیش را نداشت او تبلت اش را روشن کرد و وارد خبرگزاری مهر شد ، چه جالب ! خبرگزاری مهر پرده از اشتباه شگفت آور انتشارات نیک فرجام برداشته بود .
پری ایراندوست مدیر سایت چهارمین حکیم تاریخ ایرانزمین "حکیم ارد بزرگ" است .
او در طی هفته های گذشته بارها به من گفته بود : چطور می توان باور کرد که به جای عکس شاعر و نویسنده (آمریکایی - لبنانی) جبران خلیل جبران ، تصویر حکیم ارد بزرگ را بر روی جلد کتاب های  جبران خلیل چاپ کنند ؟!
نشر نیک فرجام بر روی چندین جلد از کتابهای جبران خلیل جبران تصویر حکیم ارد بزرگ را چاپ نموده است !
کتاب هایی نظیر بال‌های شکسته ،  پیامبر و دیوانه ، ماسه و کف ، پیشتاز و ...
اکثر این کتابها به چاپ دهم رسیده است با یک حساب سر انگشتی می توان فهمید که صدها هزار جلد از این کتاب ها با تصویر حکیم ارد بزرگ به جای جبران خلیل جبران منتشر شده است .

http://s4.picofile.com/file/7746261719/_1.jpg


به پری گفتم بالاخره در این مورد اطلاع رسانی کردی ؟ حالا دیگه همه می دونن این تصویر حکیم ارد بزرگ نیست خیالت راحت شد ؟!
پری زیبا از پنجره به دور دست خیره شده بود پس از چند لحظه سکوت گفت دارم فکر می کنم

http://news.khabaronline.ir/Images/News/Editor/image/IMG15544074.jpg

گفتم : به چه چیزی ؟
به من خیره شد و گفت : در این اتفاق ، نکته خاصی وجود دارد و آن اینکه جبران خلیل جبران صد و اندی سال پیش بدنیا آمده اما دقیقا روز تولدش با حکیم ارد بزرگ در یک روز است یعنی هر دوی آنها 17 دی ماه بدنیا آمده اند !
گفتم : جالبه
گفت : جالبتر اینکه بدانی جبران قبل از اینکه به شعر و فلسفه بپردازد مجسمه سازی می کرده کاریکاتور می کشیده و نقاشی می کشیده و اینها دقیقا شبیه زندگی پیش از رسیدن به حکمت توسط حکیم ارد بزرگ است ...
گفتم : جالبه ! چقدر شگفت انگیز ، پس بزار پری جون من یه نکته جالب هم من به شما بگویم و آن اینکه بدانی جبران خلیل جبران در پایان کتاب پیامبر می گوید : بزودی از زنی دیگر آبستن خوهم شد !!!...


 
بیماری یخچال گرایی
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤   کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستان زیبا و کوتاه ،داستانک ،داستانهای کوتاه


امروز اخبار عملی و فرهنگی خبر از کشف بیماری حاد و تازه ایی داد که توسط انسیتو پژوهشگران کشف شده این بیماری کشنده نیست اما سالانه موجب هدر رفتن میلیارها ساعت کار مفید می شود !

مجری می گفت :

بیماری یخچال گرایی

نوعی بیماری روانیست که فرد را تحریک به باز کردن درب یخچال می‌کند، در حالی‌ که نه تشنه است، نه گرسنه است و نه اصلا می داند که چه می‌خواهد .

از نشانه های این بیماری این است که فرد از اتاقش خارج می شود سرگردان راه آشپزخانه را در پیش می‌گیرد درب یخچال را باز می‌کند، چیزی بر نمی دارد درب را می‌بندد .
متاسفانه تا کنون درمانی برای این بیماری خطرناک پیدا نشده است و شما بیمار گرامی که مبتلا به این بیماری هستید باید هر چه زودتر خود را به نزدیکترین کلینک پزشکی برسانید ...




 
خواستگارهای کوهی
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤   کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستان زیبا و کوتاه ،داستانهای کوتاه ،داستان عاشقانه


دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
.
.
.
و بعدش شنیدن

…… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟
.
ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟
.
ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟
.
ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟
.
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟


یه نگاهی به هم انداختند
لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم ....



 
کار حکیم ارد بزرگ
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢   کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستان زیبا و کوتاه ،hakim orod bozorg ،حکیم ارد بزرگ و ایرانیان

 

به حکیم ارد بزرگ گفتند : ایرانیان را چگونه دیدید ؟

فرمود : بزرگانی در درون چراغ جادو !

گفتند : چراغ جادو ؟!

فرمود : آری ... ایران سرزمین بزرگان است و هزار افسوس که بیشتر این بزرگان ، در درون چراغ جادو ، خویش را در بند کرده و دلخوش به زندگی در سختی و غم هستند 

گفتند : حکیم در این میانه ، کار شما چیست ؟

فرمود : به هزار گونه سخن ، دستان اندیشه ام را ، بر چراغ های آنان می کشم تا از آن برون آمده و خود را باز یابند و برای آبادی و شادی این سرزمین بکوشند ...

 


 
داستان کوتاه : سرنوشت دوچرخه سواری در پیاده رو
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧   کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،دختر اردیست orodist ،داستانهای کوتاه ،داستان عاشقانه

http://www.mentalhealthy.co.uk/sites/default/files/Love-Addiction_0.jpg

جوان دوچرخه سوار توی پیاده رو ناگهان می خوره زمین ، اونم جلوی پای یک دختر اردیست ORODIST سرخ پوش (اردیست ها طرفداران حکیم ارد بزرگ هستند و لباس سرخ می پوشن) ، اونم دختری با هفت قلم آرایش و تیچان پیتان کرده ... !

جوانک سعی می کنه خودشو خیلی زود جمع و جور کنه و از جاش بلند شه ، اما از بخت بد ، دختر قصه ما با عصبانیت هر چه بیشتر بر سرش داد می کشه و میگه :

آهای آهای اگر پای من می شکست

اگر می خوردی به من

اگر بدنم آسیب می دید و یه جام می شکست

چکار می کردی هان ؟! چیکار می کردی ؟؟؟

اصلا بگو ببینم چرا توی پیاده رو دوچرخه سواری می کنی ؟

مگه دوچرخه سواری جاش تو پیاده رو است ؟

مگه این مملکت پلیس نداره ؟ تا امثال تو رو بگیرن بندازن گوشه هلوفدونی ؟!

اصلا بگو ببینم چرا معذرت خواهی نمی کنی ؟

مگه بابا و مامانت ! بهت یاد ندادن وقتی یه غلطی میکنی معذرت خواهی کنی؟

هان هان زود باش معذرت خواهی کن زود زود باش

جوان بخت بر گشته که حالا ایستاده بود و می خواست خودش را زودتر از دست این اجل معلق نجات بده و نظرش به ریمل ها و ماتیک آنچنانی دختراردیست افتاده بود که بیش از هر چیزی وق زده بود  گفت : خانم حالا که چیزی نشده ؟!

این حرف دوچرخه سوار ، مثل آتشی بود به بشکه باروت دختر خانم ...

دخترخانم نعره ایی کشید و گفت : آهای پسره پرروی چشم دریده

(جمعیت بی تفاوت اطراف دختر و پسر چند قدمی جلوتر آمدند معلوم نبود می خواهند به نفع خانم ، جوانک را بزنند و یا دخترک را بگیرند تا پسر نگون بخت را نزند)

دخترخانم همچنان فریاد می کشید : اصلا تو چه منظوری داشتی می خواستی با دوچرخه ات به من بزنی ؟

مگه خودت خواهر مادر نداری؟

جوانک که حالا خیلی هم ترسیده بود با این حرف خانم محجوب قصه ما ! فکری در ذهن اش جرقه زد و گفت : خانم ! خانم ! من معذرت می خوام !! میشه شمارتون رو بدین بابا مامان رو بفرستم خواستگاری ، خدمتتون !!!

جمعیت بهت زده منتظر آن بودند که دختر خانم یک کشیده ، لنگ کفشی ، چیزی میزی بزنه بر سر و کله آقا پسر دوچرخه سوار ....

دخترک یک قدم به پسر نزدیک شد پسرک سرش را از ترس عقب کشید دختر خانم با صدایی گرفته و صمیمی گفت شمارتو بگو تا آدرسمو برات اس کنم !!! راستی خوردی زمین جایی از بدنت که درد نگرفت ... ها ؟!

پسر جوان از شدت هیجان صورتش گل انداخته بود !

بعضی از خانم های اطراف که از تعجب دهانشون باز مونده و حالا صداشون به گوش می رسید که میگفتن : وا به حق چیزهای ندیده و نشنیده ...

دختر اردیست نگاهی بهشون کرد و با حالتی بی تفاوت گفت : چیه اینجا جمع شدین ، بحث خانوادگیه ! لطفا جمع نشین !

چند لحظه بعد دختر خانم و آقا پسر از میان جمعیت ناپدید شدند و به یک سو رفتند ...

 

 منبع : www.anolla.blogfa.com/post-102.aspx


 
داستان کوتاه : بازی
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥   کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،چهارشنبه سوری ،داستانک ،داستان زیبا و کوتاه

 

جشن چهارشنبه سوری بود ، حکیم ارد بزرگ (بزرگترین اندیشمند معاصر ایرانزمین) را دیدم که به پایکوبی و شادی جوانان می نگرد .

به سوی ایشان رفتم و گفتم : زندگی من خالی است
گوشه گیری را دوست دارم از دیگران می ترسم
حس می کنم هیچ پنجره بازی در زندگی من وجود ندارد ، نگاه همگان مرا آزار می دهد .
حکیم فرمود : می توانی با دیگران بازی کنی ؟
گفتم : بازی ؟
حکیم گفت : آری بازی های شاد ، بازی های گروهی ... با بازی دوباره جوانه می زنی و به یاد می آوری که باید با همگان همراه باشی و هم نوا ... به یاد می آوری ارزش حضور آدمها را ...
حکیم چند لحظه یی ساکت بود و ادامه داد : جام زندگی را تنها با می ، مهر و دوستی پر کن .
محو گفتار حکیم بودم .

که حکیم بزرگ با خنده فرمود : پس حالا به میان جوانان رو ، از روی آتش تنهایی بپر ...

 

منبع : www.amir13822003.blogfa.com/post/340


 
تنها مهربانی و دوستی
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳   کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستان زیبا و کوتاه ،داستانهای کوتاه ،hakim orod bozorg

بد اندیشی به حکیم ارد بزرگ دشنام می داد ، که فلان اندیشه شما درست نیست ، و فلان حرف شما بد است و ... حکیم به آرامی و مهر با او سخن می گفت . چون بد اندیش رفت نزدیک حکیم بزرگ شدم و گفتم چرا پاسخی شایسته ، به او ندادید ؟!
حکیم فرمود : پاسخ دادم .
به ایشان گفتم شما مهربانی کردید و این درست نبود .
حکیم با تبسم فرمود : کردار و گفتاری شایسته تر از مهر و مهربانی نیافته ام .

 

منبع :

rezvan78.mihanblog.com/post/77


 
داستان کوتاه : خیابان های شهر
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠   کلمات کلیدی: داستان زیبا و کوتاه ،داستان کوتاه ،داستانهای کوتاه ،hakim orod bozorg

آن زن تنها می گفت : بزرگترین اشتباه زندگیم آن بود که از روی ترحم ، با همسرم به دیدار دختر جوانی که هیچ نداشت می رفتم و به او صدقه می دادم . امروز او همسر ، شوهرم گشته و من آوره خیابان های شهر ...

به او گفتم کاش این جمله حکیم ارد بزرگ را می دانستی که : همسر خویش را به دیدار دوستان زن و مرد تنهای خویش نبریم .

 

منبع : www.nicefun.ir/view/post:4199997


 
داستان کوتاه : خر یک گوش !
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩   کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستان زیبا و کوتاه ،داستانهای کوتاه ،محیط زیست

 

در یک روز زیبای بهاری به ییلاق رفته بودیم در آنجا مردی را دیدیم که آهسته با خرش به ما نزدیک می شد . هنگامی که مرد به ما رسید دیدیم خرش یک گوش ندارد . شگفت زده شدیم و به او گفتیم چرا خر شما یک گوش است ؟

مرد روستایی با قاطعیت گفت : خرم حرف گوش نمی کرد یک گوشش را بریدم تا آدم شود .

دهانمان از تعجب دقایقی باز مانده بود وقتی به خود آمدیم مرد خر سوار از ما دور شده بود . چه زیبا حکیم ارد بزرگ فرموده است : درنده خویی برخی از آدمیان ، بسیار ترسناکتر از جانوران است . 

 

منبع : سایت کلوب


 
← صفحه بعد