| داستان کوتاه |
| ساعت ۱٠:٢٦ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧ کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستان زیبا و کوتاه ،داستانهای کوتاه ،داستانهای مهیج و جالب چند سطری |
|
| بدون شرح (داستان واقعی).هستند کسانی که نیازمند کمکند |
| ساعت ۱٠:۱٥ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧ کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستان زیبا و کوتاه ،داستانهای کوتاه ،داستانهای مهیج و جالب چند سطری |
|
توی یک قصابی یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
|
|
| داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند ! |
| ساعت ۳:۳٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستان زیبا و کوتاه ،حکیم ارد بزرگ ،گالیله |
|
استادمون امروز در آخر کلاس ، برای جمع بندی حرفاش گفت : به قول گالیله:بیچاره مردمی که نیاز به قهرمان دارند ! هدی که یکی از همکلاسی های باهوش کلاسمونه هم تند و سریع گفت : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند ! آقای دکتر ... با بی تفاوتی گفت : خانم محبی ! این نظر شخصی شماست !! و خواست از کلاس بره بیرون که هدی گفت : این جمله من نیست ، این جمله حکیم ارد بزرگ در کتاب سرخ است استادمون هم گفت : من نه نظریه قاره کهن حکیم و نه کهکشان اندیشه و نه حتی جملاتش را قبول ندارم ... و هدی هم گفت : این نظر شخصی شماست ! استاد بد اخلاقمون آتیش گرفت : وایساد و با صورت و گوش های سرخ ، نیم ساعت هر چی فحش و دری وری به دهنش می رسید به حکیم ارد بزرگ داد ! من هم که عاشق افکار ارد بزرگم داغون شدم چند بار دستم رو بردم بالا که به استاد بگم بابا ول کنین چرا بحث رو شخصی کردین ! چرا بجای استدلال نظری ، فحش میدین ؟! اما آقای به اصطلاح دکتر بی ادب نزاشت حرفمو بزنم ... وقتی که در کلاس رو محکم کوبید و رفت همکلاسی ها دور صندلی هدی که اشک دور چشای قشنگش جمع شده بود رو گرفتن و می گفتن انتقام ما رو از این مردک گرفتی ! دم حکیم گرم !!! یکی از پسرای کلاس گفت : ارزش قهرمان رو الان می فهمیم دو ترمه این جناب استاد پدر هممون رو در آورده اما امروز پدر خودش درآمد چون ما قهرمانی مثل خانم محبی داشتیم . هدی خندش گرفت جالب بود چشماش پر اشک اما لبهاش می خندید ... آره به قول حکیم ارد بزرگ : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند .
منبع : سایت ایران بیست |
|
| یک بنده خدا |
| ساعت ۳:۳٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستان زیبا و کوتاه ،داستانهای کوتاه ،داستانک |
|
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
|
|
| مزدا 323 |
| ساعت ٢:٤۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩ کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،داستانهای کوتاه ،داستانهای مهیج و جالب چند سطری ،داستانک |
|
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : "صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "
|
|
| موضوعات وبلاگ |
| امکانات جانبی |






