داستان کوتاه : فتح آمازون !

http://s5.picofile.com/file/8153949284/rs3.gif
فانتزی من اینه که :

 

فانتزیم اینه که یه روز به آمازون سفر کنم برم اونجا البته با پوشش کامل که مارها گازم نگیرن یه وقت! برم یه عالمه عکس های خوشل موشل از خودم بگیرم بزارم تو شبکه های اجتماعی یه تصویر از حکیم ارد بزرگ بزارم وسط آمازون پایینشم بنویسم اولین هوادار حکیم ارد بزرگی که پایش به آمازون رسید ...

حالا دلیل نمیشه چون فانتزیمه چمدوناتونو جمع کنیداا!!! تو راهم...

 

 

 
ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی : کسی که فانتزی های خانم روشنی رو دنبال کرده باشه می دونه که دو عنصر همیشه در داستانهاش وجود داره و آنها کلیپس و ماشین مازراتی طلایی اش هست اما در این فانتزی هیچی از انها نگفته ، اما من همیشه از نیسان آبی و هندونه هام میگم و این مشخصه فانتزی هام هست .

کریم فانتز : اما به نظر عنصری که همیشه تو فانتزی هاش هست نگاه بورژوا گونه اش به موضوعاته کلیپس و مازراتی تو حاشین

نیسان آبی :  یعنی اگرمن از نیسان خوشگلم و هندونه هام ننویسم حالت یه جوری نمیشه ؟

کریم فانتز : مگه من که از زن و ازدواج خوشم میاد تو فانتزی اخیرم استفاده کردم ؟ هرچند گویا تو حالت بد شد؟

نیسان آبی :  چی میگی ؟ خوب اینو هر آدمی که دو تا از فانتزی هات رو خونده باشه یقینا فهمیده عاشق ازدواج دو سوته و راحتی ! من نخواستم افشاگری کنم فانتز جون خودت باعث شدی شرمندت !!

کریم فانتز : مگه تو بدت میاد ؟

نیسان آبی :  نه موضوع این نیست موضوع اینکه آزاده روشنی بدون کلیپس و مازراتیش رفته برزیل ! فکرش رو بکن ! کسی که با کلیپسش دشمناش رو خفه می کنه کسی که با کلیپسش زمین رو جارو می کنه کسی که با کلیپسش همیشه تو افق محووو میشه حالا کلیپسش همراش نیست این برام خیلی عجیبه !

کریم فانتز : تو درباره چیزایی که استفاده کرده نظر بده نه اون چیزایی که استفاده نکرده

نیسان آبی :  بابا در سطح من حرف بزن من که نفهمیدم چی گفتی ! فقط اینو می دونم که من به نیسان آبیم و هندونه هام وفادارام و اینو در عمل هم اثبات کردم هیچوقت اونها رو فراموش نکردم اصلا کریم جان تو فانتزی از من دیدی که اسمی از هندونه ها و نیسان آبی نیاورده باشم ؟ دیدی ؟ بی رودرواسی بگو ناراحت نمیشم

کریم فانتز : فقط میخوام یه چیزی بهت بگم :

اگه تو ارزیابی فانتزی های من حرفی از هندونه نیسان آبی یا اینجور چیزا بیاری فانتزیتو نابود میکنم !!

 

منبع : فانتزی من

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : اغفال دختران

http://s5.picofile.com/file/8153949284/rs3.gif
فانتزی من اینه که :

 

یه روز که رفتم رستوران گروگان گیری رخ بده بعد یکیشون اسلحشو بزاره رو گلوم بگه : جواهراتت رو رد کن بیاد! وگرنه یه گلوله حروم اون کلیپست می کنم.

منم بگم : نـــــــــــــــه...! خواهش می کنم شلیک نکنید. آخه شما چطور دلتون میاد ؟ چطور میتونین این نونو بزارین تو سفره زن و بچتون ؟ مگه شما وجدان ندارین ؟ یعنی از گلوتون پایین می ره واقعا؟ 

اونم جو رپ برداره و آهنگین بگه :

آخه از چی بگم ؟

با چندرغاز حقوق کارگری

شرمنده زن و بچمم ؟

از اینکه از صبح تا شب دارم با مشکلات میجنگم ؟

دیگه نمیتونم کم میارم

منم آدمم

دیگه نمیتونم بیشتر بگم

شرمندتم !

منم بگم : ای وای آخه چرا ؟ بیا اینم کلید مازراتیم باهاش هرجا دوست داری برو!

اونم دستشو دراز کنه که کلیدو بگیره : دمت گرم آبجی...

یکهو پلیسا سر برسن دستگیرش کنن و بگن : شما به جرم 6 فقره قتل 3 بار گروگانگیری 2 بار دزدی از بانک و اغفال دختران بازداشت و به زندان منتقل میشوید . شما حق دارید که هیچ حرفی نزنید چون ممکن است در دادگاه علیه شما استفاده شود .

منم گریه کنان سوار مازراتی بشم و بگم : آخـــه چــــــــــــــرا با احـسـاسـات پـاک یـه کــلــیــپــس بـازی مـیـکـنـیـن ؟؟؟

بعد با خودم فکر کنم اگه اون آقا ، حکیم ارد بزرگ رو میشناخت و جملاتشون رو خونده بود ، هیچوقت از این کارای زشت نمیکرد ...

اهووووو ... اهووو ... اهووووو  اشکام داره میچکه رو کیبورد دیگه نــمــیتـــونـــــــــم ادامـــــــه بـــــــدم ... اهوو...اهوووو...اهووووو .....

 

 

 


ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  وقتی فانتزی های آزاده روشنی رو می خونم یه طوریم میشه ! خوب خانم محترم اینم شد شعر رپ ؟!

کریم فانتز : تو بلدی بهتر بگو ؟

نیسان آبی :  من اصلا ادعایی ندارم که شعر رپ بگم اما هندونه فروشی رو خوب بلدم ترازوم هم دقیقه ! هیچ وقت حق نا حق نمی کنم .

کریم فانتز : اصلا تو وقتی قرار میشه یه فانتزی رو نقد کنی هندونه فروشیتم میاری وسط !

نیسان آبی :  ببین فانتزی باید تمییز و خوب باشه من یه لنگ قرمز و مشکی دارم باهاش هندونه هام رو تمیز می کنم باید جنس برق بزنه ، اینجا فانتزی هم باید برق بزنه ! نمیدونم منظورم گرفتی یا نه ؟

کریم فانتز : هندونه باید برق بزنه ؟

نیسان آبی :  آره خوب ، مشتری دوست داره جنسی که می خره مثل آینه برق بزنه تمییز باشه ، فانتزی هم باید برق بزنه .

کریم فانتز : فکر کنم آزاده روشنی دستش بهت نمیرسه وگرنه خفت میکرد فانتزیشو به نیسان آبیو و لنگ قرمز و مشکی هندونه کشوندی!

نیسان آبی :  خوب اشتباه می کنه ، آدم باید مشتری مدار باشه ، اگر من با لنگ هندونه رو تمییز می کنم به این خاطره که باز مشتری برگرده یکی دیگه هم بخره ، خوب خانم روشنی هم اگر بخواد کسی بقیه فانتزی هاش رو بخونه باید مخاطب رو برای خودش حفظ کنه نه این که بپرونشون ....

کریم فانتز : خیلی خوب بابا تو راست میگی ولی فکر کنم بعدا عقده هاشو سر فانتزی هات خالی کنه مراقب باش!

 

 منبع :

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : به شرط چاقو

http://s5.picofile.com/file/8153949284/rs3.gif

فانتزی من اینه که :

 

یه روز که دارم با مازراتی طلاییم تو تهران چرخ میزنم . این نیسان آبی رو ببینم که تو گرمای آفتاب در حال هندونه فروختنه عرق هم از پیشونیش سرازیره . برم جلوش وایسم .

بهم بگه : آبجی تعریف ازت نباشه از دور دیدمت فکر کردم سلنا گومز ه که سوار ماشینه!

منم بگم : عجیبه! منم که از دور دیدمت فکر کردم جاستین بیبر داره هندونه میفروشه!

بگه : میخواستی هندونه بخری

بگم : آره به شرط چاقو 

اونم یه هندونه رو قاچ بزنه بده من منم بگم نه این شله ! یکی دیگه ! یکی دیگه قاچ بزنه بده من باز بگم : نه این سفیده . همینجور همه رو با یه بهونه ای رد کنم! بدبخت نفس نفس زنان با صورتی غمگین و مضطرب بگه : آخه خانم عزیز ! همه هندونه هام رو امتحان کردی هنوز هم راضی نشدی ؟ من خرج زندگیم رو پس از کجا در بیارم ! من زن و بچه دارم ! هندونه هام نابود شد ! بسه دیگه !

بگم : خودت نوشتی هندونه به شرط چاقو ؟ منم از هیچکدوم اینها خوشم نیومد !

اونم بگه : جملات حکیم ارد بزرگ قبول داری؟؟

منم بگم : پس چی .

اونم بگه :حکیم میگه

منم حرفش رو قطع کنم و بگم چون اسم عشقمو آوردی همه هندونه هاتو میخرم!

اونم بگه : دمت گرم آبجی !

طفلکی تو گرما از شادی محو شه!!

 

 

 


ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  من نمیدونم چه هیزمه تری به این خانم روشنی فروختم که مدام تو فانتزی هاش به من حمله می کنه ، بابا به من هر چی دوست دارین بگین اما خواهشا با این بچه سوسول جاستین بیبر یا ویبر نمیدونم چی ! یکی نکنین ! خواهش می کنم

کریم فانتز : آره بابا همشم تو فانتزیاش اسم منو میاره کریم اینجوری کریم اونجوری من چیکار کنم اینهمه محبوب همم؟ هان؟

نیسان آبی :  کریم جان خواهشا همه چیز رو به خودت نگیر ! الان اسم من در میونه بعد تو برای خودت هندونه قاچ می کنی !

کریم فانتز : اولا هندونه قاچ زدن نه و در نوشابه باز کردن ! دوما تو که فانتزی نداری که توش اسم آزاده روشنی رو نیاورده باشی الکی به خودت نگیر . بعدشم تو مگه شخصیتت غیر از اینه که تو فانتزیش آورده ؟من فکر کردم خاطرشو نوشته تا فانتزیشو!

نیسان آبی :  من هندونه فروشم پس دوست دارم بنویسم هندونه قاچ زدن به جای در نوشابه باز کردن ! نکته دیگه هم اینکه من هر جا اسم آزاده روشنی رو آوردم تنها برای این بوده که مقابله به مثل فانتزی کرده باشم ! همین ...

کریم فانتز : اصلا تو کلا با نیسان آبیت و هندونه فروشیت کلاس ما فانتزی نویسا رو پایین آوردی !

 

نیسان آبی :  خوب این به این خاطره کریم جان کار منو نمی دونی ! من با بلند گو که داد نمی زنم بگم آهاااااااای هندونه دارم ! نه من اصلا با بلند گو کار نمی کنم ، من کنار جاده ماشین رو نگه می دارم روی یک کارتن بزرگ با زغال می نویسم هندونه ارزان ! همین

کریم فانتز : باشه حالا طرز هندونه فروختن با نیسان آبی رو داری آموزش میدی بسه اصن یکی اون پولدار بی درد آزاده روشنی با اون مازراتی طلاییش که تو تهران چرخ میزنه پز میده یکی تو با اون هندونه هات که کنار جاده وامیسی میزنی هندوانه ارزان دارم!

 

نیسان آبی :  خوب بین من و آزاده تفاوت زیادی وجود داره من هندونه فروشی می کنم برای اینکه خرج زندگیم رو در بیارم بتونم یه روزی داماد بشم اما آزاده فقط قرتی بازی در میاره همین

کریم فانتز : مسئله اینه که آزاده کلاس فانتزی نویسا رو برده بالا تو بردی طرف هندونه ها ! فقط آزاده روشنی بخودش نگیره لطفا !

منبع

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : تقویمی که تعطیلات ندارد

http://s5.picofile.com/file/8156071492/karimfantez.gif

فانتزی من اینه که :

 

روزی تقویم رو باز کنم و ببینم اصلا تعطیلی وجود نداره و همه با شور و شادی و عشق می رن سر کار !

آمریکا از ما التماس می کنه تا بهش وام بدیم ...

اگه ما تلاش کنیم و تنبل نباشیم حتما اینطوری میشه به قول حکیم ارد بزرگ :  ایرانیان هرگاه ، پشتکار داشته اند ، شگفتی ها آفریده اند ...

 

اما نگاه سنگین و بی رمق مردم شهر به من میگه اینها همش فانتزی است ... ای کاش اینها فانتزی نبود کاش ما واقعا اهل کار بودیم ... کاش ما تعطیلی نداشتیم و ...

 

 

 

ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  این چیه ؟ فانتزیه ؟؟ من که قبولش ندارم ! فانتزی باید ما رو ببره به یه جای قشنگ و خوشایند . اصلا خوشایندی نداشت .

آزاده روشنی : فانتزی خنده داری نبود فقط فانتزی بود بعدشم مردم اینقدر تعطیلی دارن بازم کمشونه همش منتظرن یه برف و بارون سهمگین بیاد تا بشینن تو خونه استراحت کنن در صورتی که تو خارج مردم فقط یه روزو تعطیلی دارن که اونم به کارای هفتگیشون میرسن مثلا میرن تفریح میرن کلیسا میرن سینما یا تو خونه میمونن و روزنامه میخونن و استراحت میکنن ولی تو ایران دم به دقیقه تعطیلیه .

نیسان آبی :  خانم روشنی شما که با این حرفاتون از کریم دفاع کردین ! به نظرم این فانتزی بیشتر یه انتقاد به شرایط امروز ماست فانتزی یه امر تقریبا محال رو فرض می کنه و از ما می خواد شخصی رو در جایی ببینیم که تقریبا رسیدن به آن محاله . مثلا اگر می نوشت پزشکان آمپولی رو ساختن که انگیزه عشق به تعطیلات رو می کشه و آدمها شاد مداوم کار می کنند بیشتر قابل پذیرش بود .

آزاده روشنی : من دفاع نمیکنم فقط نظرمو در مورد این فانتزی بیان میکنم تعریف فانتزی توسط شما در قسمت اول درست و در قسمت دوم نادرسته شاید بعضی فانتزی ها اینجوری باشن ولی همه فانتزی ها نه . ایده شما هم جالبه . ولی انگار کریم با این فانتزی عجیبش انقلابی در قوانین فانتزی سازی به وجود آورده !

نیسان آبی :  کریم فانتز همین طور که از اسمش بر می آید خیلی ادعاش میشه حالا شما می گید انقلابی در نویسندگی فانتزی هم بوجود آورده ، فردا دیگه اصلا پیداش نخواهیم کرد ! حالا از شوخی گذشته فانتزی کریم درد داره درد یک بحران اجتماعی و این قابل ستایشه ...

آزاده روشنی : فانتزی همینطور که میتونه خنده دار باشه میتونه آموزنده باشه و مطلبی که گفته در کمتر جایی عنوان شده یا اصلا نشده

نیسان آبی :  همیشه فانتزی ها شخصیه ، یعنی فانتزی نویس یک موهبت شخصی رو تعریف می کنه اما در اینجا فانتزی اجتماعیه و کریم بدنبال نشان دادن یک اشتباه بزرگ ملی و تعطیلات بسیاری است که ما گرفتارش هستیم

آزاده روشنی : فانتزی ها همیشه نباید شخصی و رویا باشن و بعضی وقت ها هم میتونن به واقعیت نزدیک باشن فانتزی میتونه در قالب طنز خودش درد های اجتماعی رو بیان کنه و این طنز و شادی چیزیه که در ایران کمه و مردم بهش نیاز دارن و هدف ما فانتزی نویس ها همینه.

نیسان آبی :  یکی از چیزهایی که این فانتزی رو آزار دهنده کرده حداقل برای شخص من ، آوردن نام آمریکا کنار ایران است از این ترکیب اصلا خوشم نمیاد کاش می نوشت آلمان از ما وام می خواد یا ژاپن و یا انگلیس و یا عربستان . دیگه به این ترکیب در کنار هم آلرژی پیدا کرده ام ...

آزاده روشنی : شما خیلی به حاشیه رفتید کریم الان صداش در میاد بابا در مورد فانتزی من حرف بزنین ! باشه بابا فانتزیت خوب بود ولی بیشتر تلاش کن !

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : دختر کدخدا

http://s5.picofile.com/file/8156025842/nisanabi.jpg

فانتزی من اینه که :

 

توپ ترین فانتزی من مربوط میشه به اینکه یه بار با نیسان پر از هندونه با سرعت 160 تا در مسیر آبیک قزوین حرکت کنم در حالی که دارم جملات قصار حکیم ارد بزرگ رو درباره آرمان گوش می کنم چنان محووو کلام حکیم باشم که بدون آنکه سرعتم رو کم کنم بپیچم به فرعی ! و چهار چرخم بره هوا ! وقتی گیج و منگ از ماشین بیام پایین ببینم چند نفر بغلم می کنند و میگن تو کی هستی ؟ ای انسان والا !؟ منم گیج و منگ با خودم بگم حتما مُردم که اینا دارن از من استقبال می کنند !

وقتی حالم جا بیاد بفهمم سر راه دو تا آدم بی ناموس که دختر زیبای کدخدای یکی از روستاهای محل رو دزدیدن چپ کردم و ماشین خلافکارا هم رفته باشه تو باقالیا !

همه منو ببوسند و بگن اگه تو به موقع چپ نمی کردی معلوم نبود چی میشد !

در نهایت کدخدای پولدار ده بیاد جلو و رسما اعلام کنه : این آقای شاخ شمشاد داماد منه

اون موقع من بدون تعلل دست دختر زیبا و پولدار ده رو بگیرم و تو افق محووو بشم ...

 

 

 

ارزیابی این فانتزی :

 

کریم فانتز : جالب بود اما به نظر خنده اش خیلی کم بود بیشتر نشون میداد دوست ما بدنبال یه دختر زیبای روستایی پوولداره !

 

آزاده روشنی : درسته به نظر من هر فانتزی یک یا چند نقطه جالب داره که خنده دارن این نقطه ی اوج فانتزی نیسان آبی بهش کم پرداخته شده و مخاطب رو به وجد نمیاره

 

کریم فانتز : کاش به جای داستان نابودی ماشین خلافکارا ، می نوشت نیسان رو روی 5 تا گرگ چپ کرده که کلی گوسفند رو تار و مار کرده بودند و کدخدا به این خاطر بهش دخترش رو میداد ، به نظرم اینطوری جالبتر می شد .

 

آزاده روشنی : شاید ولی به نظر من چه اونو مینوشت چه اینو فانتزی به جای کار بیشتر احتیاج داره وگرنه بازم خامه و خنده دار نمیشه

 

کریم فانتز : خوب درست ، اما حالا که فکر می کنم با خودم میگم اصلا 5 تا گرگ کنار جاده چه کار می کردند ؟! بماند اما نقطه اوج فانتزی هم شاید چپه شدن ماشین جلوی آدمهای بد باشه 

 

آزاده روشنی : خوب درست ولی حتی اینکه روستاییا و کدخدا هم تو جاده باشن و کدخدا هم دودستی دخترشو سریع بده نیسان آبی یه خورده عجیب و بعید به نظر میرسه بعدم کریم نقطه اوج فانتزی بخشی از اونه که شما باهاش بخندی یا حتی لبخند بزنی شما با چپه شدن نیسان آبی خندیدی؟

 

کریم فانتز : نه با چپه شدن نخندیدم و برای همین گفتم پنج تا گرگ اگر زیر ماشین میرفتن بهتر بود در ضمن توی فانتزی میشه هر اتفاق غیر منتظر و عجیبی رخ بده مثلا هندونه ها میرختن روی گرگها و از داخل هر هندونه یه مشت اشرفی میریخت بیرون و یا مثلا از تو هندونه ها مار می آمد بیرون و رفیق راننده ما از ترس نیش خوردن نیسانش رو هم ول می کرد و فرار می نمود.

 

آزاده روشنی : نه به نظر من وقتی فانتزی نویس همچین ایده جالبی رو مطرح می کنه باید شجاعت پرداختن بهش رو داشته باشه و سریع فانتزی رو تموم نکنه مثلا وقتی ببینه از توشون اشرفی بیرون اومده دودستی بزنه تو سر خودشو بگه : ای وای هندونه های نازنینم چه بلایی سرتون اومده؟

 

کریم فانتز : نکته جالبی گفتی "شجاعت پرداختن" . تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم ، شجاعت در پرداختن موضوع و در واقع شاخ و برگ دادن بهش .  نمی دونم چرا من به کشته شدن گرگ و یا اشرفی و مار در درون هندوانه فکر کردم اما نمی تونم قبول کنم هندونه ها سر راه دو خلافکار که ناموس یه نفر دیگه رو دزدیدن فکر کنم . شاید به این خاطره که من کلا از ناموس دزدی و این موضوعات متنفرم کاش دوستمون "نیسان آبی" اینقدر خشن فکر نمی کرد .

 

آزاده روشنی : بهش خشونت نمیگن اونقدرا هم خشن نبود ولی اگه باعث بشه در داستان خنده به وجود بیاد چرا که نه میتونه باشه . امیدوارم با این نقدمون دوستمون رو ناراحت نکرده باشیم!...

 

منبع : فانتزی من

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٤
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : نیسان آبی به مازراتی کمک می کند !

 

http://s5.picofile.com/file/8156025842/nisanabi.jpg

فانتزی من اینه که :

 

یه روز که با بار هندونه سنگین تو جاده با ناز و کرشمه در حال رانندگی باشم و باد گرم به صورتم بخوره و آهنگ یساری فضایی روحبخشی برام ساخته باشه ؛ یه ماشین مازراتی طلایی رو ببینم که خراب شده ! راننده اش ! سلنا گومزه ! خوب که دقت کنم پیش خودمون بمونه ببینم ؛ آبجی آزاده روشنی خودمونه ...

با التماس از راننده متشخصی مثل اینجانب کمک بخواد که : 

 

( کمک کنید

ماشینم خراب شده

یک سانتی متر هم جلو نمیره

من الان سه ساعته با این ماشین و این کلیپس موندم تو بیابون

کمک

کمک ...)

 

به هرحال ما هم اِند و آخر مرام

نمیشه که آبجیمون رو بزاریمش تو بیابون !

بیابون پر از گرگه ، گرگایی که عاشق مازراتی طلایی و کلیپس 3 متری هستند !

بایستیم و بگم ما مخلص طرفدارای حکیم ارد بزرگ هستیم !

و بعد ماشین مازراتی طلاییش رو با طناب پوسیده  700 بار گره خورده ام به نیسان خوشگل آبی خودم ببندم و بکسلش کنم و اینطوری بشه که برای اولین بار ؛ یه نیسان خوشگل آبی با یه مازراتی طلایی خراب در افق جاده نمیدونم کجا ، محو بشه ! فقط فکر کنم تو سربالایی یکی از هندونه هام افتاد رو ماشینش . که اونم کاری نداره ! بعدا خسارتشو ازش میگیرم!

 

 

 

ارزیابی این فانتزی :

کریم فانتز : آزاده جان خوشحالم امروز با شما همکارم و داستان نیسان آبی رو بررسی می کنیم چون اگر ایشون اینجا بود حتما بحث رو می کشوند به نیسانش و هندونشو لنگ قرمز و آبی تمیز کردن هندونه اش

آزاده روشنی : آره شاهکارهای نیسان آبی رو خوندم و میخوام بگم نگاه ساده و هندونه ایش واقعا خنده دارش میکنه اگرچه من از همون گرگای بیابون کمک بخوام بهتر از اینه که از نیسان آبی کمک بخوام !

کریم فانتز : حالا بحث رو شخصی نکنیم ، من از این فانتزی نیسان آبی خوشم اومد چون :

1- طنز داره

2- المانهای اصلی داستانهاش یعنی نیسان آبیش و هندونه هاش وجود دارند و از اون مهمتر صور داستانهای شما مثل کلیپس و مازراتی تون در آن هست

3- حس و حال انساندوستانه هم دارد

و این موارد نشون میده دوست نیسانی ما خیلی رشد کرده ، شما اینطور فکر نمی کنین ؟

 

آزاده روشنی : آره وظیفشه وگرنه فانتزیشو بهش برمیگردوندم ! نکاتی رو که در فانتزی دختر کدخدا بهش گوشزد کردم در اینجا رعایت کرده مثل نقاط اوج داستان که بخوبی از پرداختن بهش بر اومده چون هنر اصلی در فانتزی اینه که یه ایده نه چندان جالب رو خوب بهش بپردازی و خنده دارش کنی .

کریم فانتز : یکی از قشنگترین دیالوگ های این فانتزی اینجاست که می گه : (بیابون پر از گرگه ، گرگایی که عاشق مازراتی طلایی و کلیپس 3 متری هستند !) ... با توجه به شخصیت ساده و بی پیرایه نیسان آبی این جمله اش شدیدا منو تحت تاثیر قرار داد

آزاده روشنی : به نظر من ممکنه در اثر فکر کردن یه همچین ایده ای به ذهن آدم برسه ولی به نظر من خط آخر فانتزیش از همه جاش قشنگتره (فقط فکر کنم تو سربالایی یکی از هندونه هام افتاد رو ماشینش . که اونم کاری نداره ! بعدا خسارتشو ازش میگیرم!)

کریم فانتز : از حق نباید گذشت که شروع قشنگی هم داشت (یه روز که با بار هندونه سنگین تو جاده با ناز و کرشمه در حال رانندگی باشم و باد گرم به صورتم بخوره و آهنگ ) واژه حرکت با ناز و کرشمه برای ماشین نیسان آبی که سمبول خشونت در جاده اس خودش طنز جالبیه .

آزاده روشنی : اتفاقا میخواستم بگم چیزی که نیسان آبی همیشه در فانتزی هاش رعایت میکنه فضاسازی های زیباست و بخوبی هم از عهده اش برمیاد یعنی از حواس انسان مثل شنوایی بینایی و غیره استفاده میکنه و خواننده میتونه خودش رو در اون داستان مجسم کنه. ولی در پاراگراف اول زیاد علامت تعجب میزاره و اغراق میکنه .

کریم فانتز : نیسان آبی در یکی از بحث هاش با من در مورد فانتزی های شما می گفت آزاده به سمبول های خودش وفادار نیست و می گفت خودش هیچوقت نیسان آبی و هندونه هاش رو رها نمی کنه اما آزاده اینکار رو می کنه مثلا وقتی در فانتزیش رفته بود برزیل ، کلیپس و مازراتی آبیش رو نبرده بود و من گفتم اما آزاده دید بورژواییش رو برده بود همون دیدی که مثلا جولیا پندلتون در داستان جودی ابوت جین وبستر داره ، نظرت چیه ؟

آزاده روشنی : بعضی وقت ها فانتزی جای کار اینو داره همه تکیه کلام ها رو بکار ببری بعضی فانتزی ها این اجازه رو نمیده نیسان آبی کل تکیه کلامش نیسان آبی و هندونه هاشه بنایراین اگه حذفشون کنه امضاش بعنوان نیسان آبی از بین میره اما من چندین تکیه کلام دارم مثل مازراتی و کلیپس و لباسام و پولداریم و اگه 2 تا یا 3 تاشو حذف کنم اتفاقی نمی افته و نمیگن این بیشتر شبیه فانتزی کریم فانتز یا نیسان آبیه چون نوع نگارش من در فانتزی هام فرق میکنه مثلا شما فانتزی " تقویمی که تعطیلات ندارد " رو نوشتی با نوشته های من یا نیسان آبی قاطی شد ؟ بعدشم هرموقع تعداد فانتزی های نیسان آبی به 100 تا رسید فانتزی هاشو با فانتزی های من مقایسه کنه !

 

 منبع : فانتزی من

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٢
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : خانم خوش تیپ

http://s5.picofile.com/file/8153949284/rs3.gif
فانتزی من اینه که :

 

یه روز که با مازراتی طلاییم ، به آرامی در خیابون جردن رانندگی می کنم ، ببینم یه عده وسط خیابون جمع شدن ، ازشون خواهش کنم کنار برن تا بتونم به مسیرم ادامه بدم .

چند نفر با حالتی تمسخر آمیز با فریاد بگن : خانم کلیپس ! داریم با مهناز افشار عکس میگیریم نمیبینی؟ پشمک !

منم بگم : خواهش می کنم خیلی کار دارم شما خیابون رو بستین  !

اونام بگن : مـــــــــــهناز افـــــشـــاره ! نمیشنوی ؟؟ یا اون کلیپس زشتت ، گوشات رو کر کرده !؟

من هم بگم : یـــه جـــوری میگین مـهـنـاز افــــشـــار انگار حـــــــــــــــــــــکــــــــــــیـــــم ارد بــــــــــزرگــــــــــه! ... تا 3 میشمرم اگه رفتین که هیچی و گرنه کلیپسم رو تو حلق تک تکتون می کنم ...یـــــــــــــــــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــ!!!

یهو ببینم خیابون عین بیابون خلوت شده استارت می زنم هنوز حرکت نکردم که خانم خوش تیپی میگه منو هم میرسونین ؟! سرم رو که برگردونم ببینم مهناز افشار ه ، بگم بفرمایید باعث افتخارمه

بعد بهش بگم : مهناز جان وقتی تو فیلم (پسر آدم دختر حوا) بازی می کردی تو یه صحنه که می خواستی جاسوسی حامد کمیلی رو بکنی نترسیدی از بالای ساختمان بیفتی ؟ من که داشتم سکته رو می زدم .

اونم غش غش بخنده و بهم بگه : عزیزم راستشو بخوای من اصلا مهناز افشار نیستم اون آدما رو هم که دیدی سرکار گذاشته بودم . این فیلمیم که گفتی ندیدم ... اما حتما باید چیز قشنگی باشه ...

.

.

.

.

.

من : !!!

 

 

 

ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  به نظرم این فانتزی بد آموزی داره

کریم فانتز : چرا ؟

نیسان آبی :  نمی دونم ، شاید به این خاطره که خانم روشنی خیلی پیچیده اش کرده ببین من وقتی درباره نیسان آبیم و هندونه هام حرف می زنم اصلا پیچیده اش نمی کنم من مخاطبم رو بازی نمی دم .

کریم فانتز : خوب به خاطر اینکه درباره چیز پیچیده ای حرف نمیزنی!

نیسان آبی :  بهتره بگی بی شیله پیله ایی ، صاف و صاقی ، من همین هستم یک میوه فروش ، کسی که مخاطبش رو گول نمی زنه ، هندونه هام رو به شرط چاقو می فروشم ، من کار پیچیده ایی نمی کنم ، هنوز هم معتقدم این داستان بدآموزی داره .

کریم فانتز : و نمیدونی چرا

نیسان آبی :  خوب من دوست ندارم این پرونده ببخشید فانتزی رو باز کنم چند سئوال می کنم که حتما شما در آنها جواب منو ! می فهمید :

1- چرا مهناز افشار !

2- چرا مهناز افشار در این داستان واقعی نیست ؟

3- چرا جمعیت وسط خیابون هستند ؟

34- چرا هم ناگهان فرار می کنند

64- جرا من این فانتزی رو نفهمیدم و درکش نکردم چرا؟؟؟ بازم میگم پس حتما یه چیزی پشت پرده هست .

 

کریم فانتز : مسئله این است که همین پرسش هاست که فانتزی را خنده دار و برای خواننده جذاب می کند . خواننده فانتزی اگر چیزی را در فانتزی بخواند که فکرش را نمیکرد و در مخیله او نمیگنجید برای او تبدیل به طنز میشود . و نویسنده این فانتزی هم این ترفند را استفاده کرده است .

نیسان آبی :  خوب درسته ، می دونی که من همیشه سعی می کنم از نیسان خوشگلم به خوبی یاد کنم از هندونه هام هم همین طور و آرزوهام هم واضح هستند من از اینکه بگم من دختر کدخدا رو می خوام چون پولداره خوشگله و زیباست ترسی ندارم و فانتزیم رو پیچیده نمی کنم اصلا خانم روشنی چرا از صحنه یک فیلم اونهم بالای آپارتمان چند طبقه حرف می زنه ؟ حامد کمیلی هم میاد توی داستانش ! چرا ما رو گیج می کنه اصلا اینم شد فانتزی ؟! فانتزی یعنی گفتمان راحت و ساده و از ته قلب در مورد آینده برای خواننده . درست می گم ؟

 

کریم فانتز : امیدوارم یک روزی من و شما درباره فانتزی های خانم روشنی به یک درک متقابل برسیم...

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٠
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : خواستگاری محافظ حکیم ارد بزرگ

http://s5.picofile.com/file/8156071492/karimfantez.gif

فانتزی من اینه که :

 

یه روز بدنم ضد گلوله بشه برم محافظ حکیم ارد بزرگ بشم اونوقت هر کسی بخواد به حکیم نزدیک بشه من مثل یک تکه فولاد مانع بشم تا اینکه یه روز یه خانم خیلی زیبا بگه کریم خان ! جون هر کسی رو دوست داری برو کنار تا من بتونم دردام رو به حکیم بگم ، آخه من خیلی بدبخت و بیچاره و ... هستم . سینه سپر کنم بگم خودم مشکلاتت رو حل می کنم و من فکر می کنم تو همون گمشده کریم هستی و اون هم لبخند بزنه و بگه وای من با شما حتما خوشبخت میشم و خدا رو چه دیدید ! شاید اینطوری ما ازدواج هم بکنیم و دو نفری در افق گم بشیم ! آخ جون چه فانتزی خوبی من دارم !!!

 

 

 


ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  بهتره من در مورد اصول فانتزی نویسی حرف بزنم فانتزی باید شرافتمندانه باشه حرفهای این آقا در پس خودش سوء استفاده داره من هیچوقت در فانتزی ها سوء استفاده نکرده ام

آزاده روشنی : مگه ازدواج کردن سوءاستفادست؟ تازه متقابل بود زورکی نبود .

نیسان آبی :  نه متوجه منظورم نشدید . من هم در فانتزی هام گفتم هندونه فروشم خوب می تونم بنویسم خانمی اومد هندونه بخره منم گفتم خواستگارتم اونم گفت چه بهتر از این ، نه من از کارم سوء استفاده نمی کنم کار من فروشندگی میوه با نیسان آبیمه نه چشم چرانی .

آزاده روشنی : خوب روش کار شما رو متوجه شدیم حالا باید بگم فانتزی خوبی بود ولی بهترین نبود . کریم باید بیشتر تلاش کنه

نیسان آبی :  به نظرم شما نمی خواهید به عمق ماجرای این داستان فکر کنید این آقا رفته محافظ بزرگترین فیلسوف جهان شده و چون میدونه خیلی ها از حکیم سئوال می کنن اونجا وایساده تا زن بگیره ، به نظرتون این درسته ، مثل این میمونه که من هندونه رو نشون بدم وقتی کسی میاد هندونه بگیره بگم بیا زن من بشو ! این درست نیست . باید به مادر و خانوادش بگه براش زن بگیرن این شرافتمندانه است .

آزاده روشنی : اینطور که معلومه شما میخواید به اعماق فانتزی برید و ریشه شناسی کنید و راه های درست ازدواج رو به کریم یاد بدید و به او توصیه کنید که از شما یاد بگیره در صورتی که این فقط یه فانتزیه یه رویاست و حقیقت نداره فقط یه آرزوئه و اینکه شما میتونید هر جوری که میخواید ازدواج کنید و هندونه بفروشید ولی باید به دیگران آزادی فانتزی نوشتن بدین

نیسان آبی :  آدم کاسب ، باید خودش حرمت خودش رو حفظ کنه یعنی چی دختره مشکل داشته اون آقا گفته بیا ازدواج کنیم و اون خانم هم متوجه اشتباه اون آقا نشده و قبول کرده که ازدواج کنه . شما فکر می کنید چون من هندونه فروش هستم کنار جاده ، پس دیسیپلین ندارم ؟ نمی فهمم آدم چطور باید در اجتماع باشه ؟! خوب اشتباه می کنید داستان فانتزی های من همه اش گویای این حقیقته ، وقتی از زن گرفتن حرف زدم حرف خودم نبود کدخدا خودش گفت دخترم رو بگیر من حرف نزدم نگفتم (خودم مشکلاتت رو حل می کنم و تو همون گمشده من هستی ) من کسی رو اغفال نکردم خانم روشنی !

آزاده روشنی : من اصلا درباره شما فکرم نکردم این حرفا چیه میزنید ؟ چند بار بهتون بگم اینا فانتزین حقیقت ندارن ای بابا چرا شما همه چیو به خودتون میگیرین؟

نیسان آبی :  من از این عصبانی هستم که چرا کریم فانتز مرد و مردونه تو فانتزیش نرفته خواستگاری ؟! مادرش ، خواهرش کجا هستند ؟؟ یکی رو نداره بفرسته خواستگاری ؟ خوب می نوشت آزاده روشنی مثل یه خواهر بره خواستگاری ، این که نشد فانتزی رو به گند بکشه ...

 

آزاده روشنی : اصلا با شما نمیشه بحث کرد !

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۳
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : معجزه ی عشق

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و ...

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.

در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.
حکیم ارد بزرگ (یکی از بزرگترین فلاسفه و حکمای حال حاضر جهان ) می گوید : ( آدمیان تنها با مهر ، به یکدیگر گره می خورند ) ، اما در این داستان دیدیم که انسانها با عشق و دوستی با حیوانات نیز گره می خورند . چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.


مدیر سایت :
اما به نظر من حرف حکیم ارد بزرگ کاملا خردمندانه است و اصلا درست نیست از کسی که بی احتیاطی کرده تجلیل کنم چون هر روز توی اخبار می خوانیم که شیرها و ببرها آدمها رو می خورند به نظر من این داستان آخرش خیلی رمانتیک و هندی تموم شد ! نظر شما چیه ؟

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : فرشته نگهبان

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش

 

مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دور و برش را نگاه کرد اما کسی را ندید. به هر حال نجات پیدا کرده بود.

 

به راهش ادامه داد.


به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.


بازهم نجات پیدا کرده بود.

 

مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکری کرد و گفت :


- اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بودی

 

داستان راستان,داستان, داستانک, داستان های خواندنی, داستان های کوتاه, داستان های خواندنی, داستان های زیبا, داستان های جالب,سرگرمی,سرگرمی و,بازی و سرگرمی,سایت سرگرمی,تفریح و سرگرمی,سایتهای سرگرمی ,داستان راستان,داستان, داستانک, داستان های خواندنی, داستان های کوتاه, داستان های خواندنی, داستان های زیبا, داستان های جالب,سرگرمی,سرگرمی و,بازی و سرگرمی,سایت سرگرمی,تفریح و سرگرمی,سایتهای سرگرمی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : تلافی مرد از زنش

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….وای خدای من ، خیلی ز ...

 

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

 

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

 

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

 

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک …

 

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : خودکشی حکیم ارد بزرگ

 

http://s5.picofile.com/file/8156071492/karimfantez.gif

فانتزی من اینه که :

 

یه روز برم بالای برج میلاد بگم می خوام خودکشی کنم بعد بگن صبر کن تا روانشناس بفرستیم تا خوبت کنه بگم نه !!!
فقط حکیم ارد بزرگ !!! باید بیاد اینجا ! من فقط به حکیم راز دلم رو می گم ...
چند ساعتی بالای برج میلاد باد بخورم و بلرزم ! حکیم که بیاد کنار پنجره بهش بگم حکیم جان به خانواده ام بگو دوستشان داشتم و خداحافظ بعدش هم خودمو با ترس و لرز کمی جابجا کنم !!! اما یهو ببینم حکیم هم بیاد لب پنجره دستاش رو باز کنه و بگه به همه مردم ایران بگویید من هم دوستشان داشتم برایشان کتاب نوشتم برایشان کلی حرفهای امید بخش گفتم هزاران نفر را از خودکشی منصرف کردم اما اینبار دیگه تصمیم خودمو گرفتم منم باید به این زندگی نکبتی پایان دهم شما باعث شدین من با این جوان هم پرواز بشم !!! آخرش هم حکیم بپره تو افق سیاه و کثیف و پر دود تهران و من داد بزنم تو رو خدا حکیم نپر اما دیگه حکیم پریده منم از برج میلاد بیام پایین و مدام مصاحبه کنم و هر بار بگم آخرین حرفهای حکیم چه بوده شاید هم با یکی از خبرنگارها ازدواج کردم خدا رو چه دیدید ! 

 

 


ارزیابی این فانتزی :

نیسان آبی :  میگم این کریم فانتز یه چیزیش میشه خانم روشنی میگین نه ، این آقا حاضره حکیم ارد بزرگ رو که همه دوستش دارن رو از بالا برج میلاد در فانتزیش پرت کنه پایین ، تا زن خبرنگار بگیره ! من زبونم بند اومده ، چی بگم ... 

آزاده روشنی : منم موافقم ، اگه من بودم همزمان با حکیم خودمو مینداختم پایین اگه قبلش دلیل قانع کننده ای برای خودکشی نداشتم بعد حکیم داشتم .

نیسان آبی :  خانم روشنی این اولین باریه که می بینم من و شما در یه موردی هم عقیده هستیم .

آزاده روشنی : منم اولین باریه که میبینم شما شغل خودتو با نقدی که کردی دخالت ندادی

نیسان آبی :  من حاضرم هزار بار از لنگ قرمز و سیاه ، هندونه تمیز کن خودمو و نیسان آبیم حرف بزنم و یا اصلا با همشون برم ته دره اما یه تار مو از سر حکیم محبوبمون جدا نشه .  کریم فانتز در انتهای داستانش نشون داده از مرگ حکیم ارد بزرگ اصلا ناراحت نشده که هیچ ، به خاطر ازدواج با دختر خبرنگار خوشگل ، خوشحال هم شده . من اگر یه هندونه ام از رو بار ماشین بیفته پایین تا یه هفته ناراحتم اونوقت این آقا بزرگترین فیلسوف جهان رو می اندازه پایین ککش هم نمی گزه . زبونم از ناراحتی بند اومده دیگه چی بگم از این همه لاابالی گری ...

آزاده روشنی : واقعا که کریم خان باید عذرخواهی کنی!

نیسان آبی :  فدای مرامتون خانم روشنی ، اعتراف می کنم تا به امروز فکر نمی کردم اینقدر انسان باشید . کریم فانتز روی برج میلاد چه غلطی می کردی ؟ تو اگه می خواستی خودت رو بکشی خوب می رفتی یه چیزی کوفتت می کردی و یا می گفتی دارت بزنند اصلا به خودم می گفتی تا با تمام بار ماشینم از روت رد بشم ، دیگه چت بود رفتی روی برج میلاد ؟؟ فقط می خواستی حکیم بزرگ ما رو بکشی لاکردار...

آزاده روشنی : آره کریم خان ؟

نیسان آبی :  مطمئن باشید حرفی برای گفتن نداره ! به این نتیجه رسیده ام که تو یکی از فانتزی هام از یه جایی بالاتر از برج میلاد بندازمش پایین تا دلم خنک بشه شاید هم با یه هندونه زدم تو سرش و یا با نیسانم چپ کردم رو کله اش و یا چاقوی بزرگی که میشه برای به شرط چاقوی هندونه هام ازش استفاده می کنم رو بزنم تو مغز سرش تا دیگه اراجیف ازش بیرون نیاد . خوب مرد حسابی تو که ارزش مردن تو هیچ فانتزی رو هم نداری چرا از مردن حرف می زنی ؟ چرا رفتی تو فانتزی حادثه ایی ؟ حداقل تهش رو درست جمع می کردی می نوشتی دق کردی مردی یا دیونه شدی مردی یا سکته کردی در دم مُردی  نه این که بگی (شاید هم با یکی از خبرنگارها ازدواج کردم خدا رو چه دیدید !) !!!

آزاده روشنی : کــــــــــریــــــــــم خــــــــــــــان!! اگـه یـه بـار دیـگـه بـبـیـنـم تـو فـانـتـزیـات از مـردن عـلـل الـخـصـوص حـــکــیــم ارد بــزرگ حـرف زدی اخـــــــــراجــــــــــی!!

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : نیسان آبی یا مازراتی

 

http://s5.picofile.com/file/8156025842/nisanabi.jpg

فانتزی من اینه که :

یه روز که از بازار میوه با نیسان آبی پر از هندونه آروم آروم دارم بر می گردم حکیم ارد بزرگ رو ببینم که یک کیف سنگین پر از کتاب سرخ همراهشه یه تف بزنم کف دستام چهار لاخ موهامو مرتب کنم . با نیسان آبی گازو بگیرم برم جلو ، کنار حکیم ترمز کنم بگم : آقا خیلی مخلصیم ! کجا میرید استاد برسونمتون

ببینم حکیم عرق کرده بگم : هوا گرمه یه هندونه چاقو بزنم بزنیم تو رگ تو گرما میچسبه

حکیم بگه : نه مزاحم نمیشم . بپرم پایین کیف حکیمو بگیرم بندازم رو هندونه ها بگم : حکیم بفرمایین میرسونمتون .

همین که حکیم می خواد سوار ماشین بشه یه موجود مزاحم ( آزاده روشنی به اون کلیپس بوقی سه متریش ) سر میرسه به حکیم میگه : استاد بفرمایین سوار مازراتی من بشین سوار نیسان قراضه این آقا نشین با اون هندونه های گندیدش !

بگم : آبجی تو رو سننه ؟ با اون موز متعفنت که از بس عطر زدی نمیشه توش نفس کشید دیر اومدی زود هم میخوای بری اول من بودم که جلوی پای حکیم ترمز زدم .

بعد حکیم تو ماشین من بشینه و من چشای آزاده روشنی رو ببینم که پر از اشک شده و به من و نیسانم نگاه می کنه و میگه : باز هم به هم میرسیم هندونه فروش دوره گرد و من گازو بگیرم و با شادمانی تو دود و افق با نیسان آبیم محو بشم !!

 

 


ارزیابی این فانتزی :


کریم فانتز : نیسان آبی فانتزی هاش خیلی ساده است ، این سادگیش منو اذیت می کنه ، اینکه حکیم ارد بزرگ رو سوار ماشین نیسانش کرده و به آزاده پز داده هم شد فانتزی ؟؟

آزاده روشنی : به نظر من با این فانتزیش فقط می خواست من رو ضایع کنه و حرفی برای گفتن نداشت .

کریم فانتز : خوب مقصر خودتی ! همیشه تو فانتزی هات می کوبونیش اونهم حالا تلافی کرده . اینطور نیست ؟

آزاده روشنی : نه اینطور نیست . تو مگه چند بار دیدی من از نیسان آبی تو فانتزیام اسم برده باشم

کریم فانتز : در فانتزی "به شرط چاقو" ت که نابودش کردی ! در ضمن در ارزیابی ها و نقدهات هم له ش کردی بارها ، نمیشه اینها رونادیده گرفت . میفهمی که ؟

آزاده روشنی : مگه من چی گفتم ؟ گفتم اذیتش کردم بعدشم اونی که همرو تو نقداش میکوبونه نیسان آبیه نه من ! انصافا من تا حالا غیر عادلانه نقد نکردم .

کریم فانتز : در نقد "فانتزی خودکشی حکیم ارد بزرگ" منو نابود کردی هم شما و هم نیسان آبی ،خود شما از من خواستی عذرخواهی بکنم ، اونم به خاطر یه فانتزی ، آزاده خانم خواهشا خودتون رو به اون در نزنید

آزاده روشنی : لطفا دفاع الکی نکنید . اگه نقد رو خونده باشید میفهمید که شما بسیار بی رحمانه فانتزی نوشتید و بعد از اینکه حکیم ارد بزرگ رو کشتید بی خیال درباره پیدا کردن زوج مناسب ازدواج حرف زدید عذر خواهی شما از طرفداران حکیم واجبه چون احساسات ما رو جریحه دار کردید . هیچ توجیحی هم نیست .

کریم فانتز : من از این که شما رو ناراحت کردم معذرت می خواهم اما اینو هم قبول کنید فانتزی به همین چیزاش قشنگه ، شما خودتون هم می دونید من عاشق حکیم ارد بزرگ هستم . اما برام عجیب بود اتحاد شما با نیسان آبی بر علیه من ، واقعا خانم روشنی چطور عقایدتون رو تونستید با اون یکی کنید . من هنوز تو شوک هستم .

آزاده روشنی : هیچم فانتزی به این چیزاش قشنگ نیست . من قبلنم تو نقد " فانتزی دختر کدخدا " عنوان کردم خشونت اگه باعث خنده بشه جذابه نه اینکه من اشک بریزم . بعدشم من با تمام حرف هایی که نیسان آبی میزنه بی دلیل موافق یا مخالف نیستم . اما شما واقعا چطور دلتون اومد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 منبع : فانتزی من

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٩
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


بیماری یخچال گرایی


امروز اخبار عملی و فرهنگی خبر از کشف بیماری حاد و تازه ایی داد که توسط انسیتو پژوهشگران کشف شده این بیماری کشنده نیست اما سالانه موجب هدر رفتن میلیارها ساعت کار مفید می شود !

مجری می گفت :

بیماری یخچال گرایی

نوعی بیماری روانیست که فرد را تحریک به باز کردن درب یخچال می‌کند، در حالی‌ که نه تشنه است، نه گرسنه است و نه اصلا می داند که چه می‌خواهد .

از نشانه های این بیماری این است که فرد از اتاقش خارج می شود سرگردان راه آشپزخانه را در پیش می‌گیرد درب یخچال را باز می‌کند، چیزی بر نمی دارد درب را می‌بندد .
متاسفانه تا کنون درمانی برای این بیماری خطرناک پیدا نشده است و شما بیمار گرامی که مبتلا به این بیماری هستید باید هر چه زودتر خود را به نزدیکترین کلینک پزشکی برسانید ...



  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


خواستگارهای کوهی


دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
.
.
.
و بعدش شنیدن

…… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟
.
ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟
.
ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟
.
ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟
.
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟


یه نگاهی به هم انداختند
لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم ....


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : خر یک گوش !

 

در یک روز زیبای بهاری به ییلاق رفته بودیم در آنجا مردی را دیدیم که آهسته با خرش به ما نزدیک می شد . هنگامی که مرد به ما رسید دیدیم خرش یک گوش ندارد . شگفت زده شدیم و به او گفتیم چرا خر شما یک گوش است ؟

مرد روستایی با قاطعیت گفت : خرم حرف گوش نمی کرد یک گوشش را بریدم تا آدم شود .

دهانمان از تعجب دقایقی باز مانده بود وقتی به خود آمدیم مرد خر سوار از ما دور شده بود . چه زیبا حکیم ارد بزرگ فرموده است : درنده خویی برخی از آدمیان ، بسیار ترسناکتر از جانوران است . 

 

منبع : سایت کلوب

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : دروازبانی که به تور افتاد

 

http://www.gulf-times.com/NewsImages//2013/4/1/b7fff786-c2be-489b-99a3-05ee57090260.jpg

San Lorenzo keeper Pablo Migliore

پدرم همیشه به من میگه پسرم ادب و منش تو برای من از همه چیز مهمتره ، او مثل حکیم ارد بزرگ فکر میکنه ، حکیم ارد بزرگ می گه: هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد ، همواره به او ادب و ستایش دیگران را آموزش دهید ، چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شما در نیکبختی خواهید بود و اگر اینگونه نباشد هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگی بخشد .
و پدر من هم از کودکی مدام رفتارهای من و خواهرم رو زیر ذره بین گذاشته . من عاشق فوتبالم و الان در تیم جوانان یک باشگاه معروف توپ می زنم در خبرها خوندم که :
پابلو میگریوره، دروازه‌بان آرژانتینی تیم سان لورنزو به اتهام شرکت داشتن در قتل ارنستو کرینیو ، درحین بازی فوتبال ، توسط پلیس دستگیر شد .
برای دستگیری این متهم پلیس ابتدا درهای ورزشگاه را بست و سپس او را بازداشت نمود . این بازی در نهایت با شکست یک بر صفر سان لورنزو به پایان رسید. گفته می‌شود پابلو میگریوره ، در سال 1390 در هنگام قتل ، به یک هولیگان فوتبال به نام ماکسیمیلیانو مازارو کمک کرده تا فرار کند . متهم اصلی همچنان تحت پیگرد پلیس قرار دارد .
ای کاش پابلو میگریوره پدری مثل پدر من داشت ...

منبع : www.dastankids.blogfa.com/post/25

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : عسل بدیعی درگذشت

http://www.pcparsi.com/uploaded/pc3f02d7e1596a71b1c1de8f85c30cf605_farapix_com_484d200ca744830e72c8e1fef794e480_53202.jpg

اون روزاصلاحالم خوب نبود چند دقیقه قبلش در یک سایت خبری خونده بودم که "عسل بدیعی بازیگر سینمای ایران درگذشت" حسابی حالم گرفته شد به بخش تصاویر سایت گوگل رفتم و عکس های این بازیگر زیبا را دیدم بیشتر حالم گرفته شد با خودم گفتم واقعا زندگی چقدر می تونه وحشتناک به پایان برسه با این افکار بیشتر و بیشتر خودمو تخریب می کردم به یاد این جمله افتادم که دو چیز میتونه غم ها و رنجها رو کم کنه یکی سخن بزرگان و دانایان و دیگری دیدار دوستان ، من که الان بیشتر دوست دارم تنها باشم برای همین رفتم سراغ سخنان بزرگان ، در میان سخنان قصار بزرگان چند جمله یی از حکیم ارد بزرگ تونست آرامم کنه این جملات رو تقدیم شما دوستان خوبم می کنم : (( جهان را آغاز و انجامی نیست آنچه هست دگرگونی در گیتی است . ما دگرگونی در درون گیتی را زایش و مرگ می نامیم . ما بخشی از دگرگونی در گیتی هستیم دگرگونی که در نهان خود ، پویش و شکوفایی را پیگیری می کند . بروز آینده ما بسیار فربه تر از امروز خواهد بود ، ما در درون گیتی در حال پرتاب شدن هستیم ، پرتاب به سوی جایی و نمایی که هیچ چیز از آن نمی دانیم ، همان گونه که در کودکی از این جهان هیچ نمی دانستیم . میدان دید ما با همه فراخنایی خود ، می تواند همچون شبنمی کوچک باشد بر جهانی بسیار بزرگتر از آنچه ما امروز از گیتی در سر می پرورانیم پس گیتی بی آغاز و بی پایان است .))

 

 

منبع : ادبیات شعر و سرگرمی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : آشیانه گنجشک

در تذکره دولت شاه آمده است : همراه با سپاه پادشاه ایرانزمین سنجر شاه سلجوقی (یکی از اجداد حکیم ارد بزرگ) در نزدیکی رادکان خراسان بودم دیدم که بر فراز سایه بان و چادر پادشاهی گنجشکی آشیانه بساخت و تخم نهاد ، چون هنگام کوچ رسید پادشاه به یکی از اتابکان گفت: همین جا بمان و نگاهبان آشیانه گنجشک باش تا گنجشک بچه بپرورد و بپراند ، تا آن زمان سایه بان را فرو نیاور و نگاهبان باش ...

سنجرشاه ، دلی نرم داشت دانا و فهمیده بود به هر روستایی درآمدیم مردم به پیشواز شاه می آمدند و او را می ستودند ...

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۳
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : پدران و مادران نادان

 

به حکیم ارد بزرگ گفتم چرا ایرانیان نام مردگان خویش را بر زندگان می گذارند ؟ و چرا از نام های منفوری نظیر اسکندر ، چنگیز و تیمور و ... که به سرزمین مادریمان یورش آورده و ایرانیان را قتل رسانده اند بهره می گیرند ؟

حکیم پاسخ داد : از گردش زمانه آموختم که نباید نام مردگان خویش را بر زندگان بگذاریم . پدران و مادرانی که نام های دشمنان تاریخی ایرانزمین را بر فرزندان خویش می گذارند نادان هستند . دستگاه دیوانسالاری باید پیشدار نامگذاری های ضد ایرانی باشد .


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۳
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : بریدن درختان

من اهل روستایی در نزدیکی شموشک سفلی در استان گرگان هستم ، در نزدیکی روستای ما یک تابلو سبز رنگ هست که با رنگ سفید رویش نوشته : "شادی بر سراپرده خانه نابود کنندگان دشت ها و جنگل ها ، نخواهد نشست .  حکیم ارد بزرگ" ... اما من اینجا آدمهای زیادی را می شناسم که با بریدن شبانه درختان ، روزها مست و شاد به ما فخر می فروشند ...


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۳
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


تنها مهربانی و دوستی

بد اندیشی به حکیم ارد بزرگ دشنام می داد ، که فلان اندیشه شما درست نیست ، و فلان حرف شما بد است و ... حکیم به آرامی و مهر با او سخن می گفت . چون بد اندیش رفت نزدیک حکیم بزرگ شدم و گفتم چرا پاسخی شایسته ، به او ندادید ؟!
حکیم فرمود : پاسخ دادم .
به ایشان گفتم شما مهربانی کردید و این درست نبود .
حکیم با تبسم فرمود : کردار و گفتاری شایسته تر از مهر و مهربانی نیافته ام .

 

منبع :

rezvan78.mihanblog.com/post/77

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : خیابان های شهر

آن زن تنها می گفت : بزرگترین اشتباه زندگیم آن بود که از روی ترحم ، با همسرم به دیدار دختر جوانی که هیچ نداشت می رفتم و به او صدقه می دادم . امروز او همسر ، شوهرم گشته و من آوره خیابان های شهر ...

به او گفتم کاش این جمله حکیم ارد بزرگ را می دانستی که : همسر خویش را به دیدار دوستان زن و مرد تنهای خویش نبریم .

 

منبع : www.nicefun.ir/view/post:4199997

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : بازی

 

جشن چهارشنبه سوری بود ، حکیم ارد بزرگ (بزرگترین اندیشمند معاصر ایرانزمین) را دیدم که به پایکوبی و شادی جوانان می نگرد .

به سوی ایشان رفتم و گفتم : زندگی من خالی است
گوشه گیری را دوست دارم از دیگران می ترسم
حس می کنم هیچ پنجره بازی در زندگی من وجود ندارد ، نگاه همگان مرا آزار می دهد .
حکیم فرمود : می توانی با دیگران بازی کنی ؟
گفتم : بازی ؟
حکیم گفت : آری بازی های شاد ، بازی های گروهی ... با بازی دوباره جوانه می زنی و به یاد می آوری که باید با همگان همراه باشی و هم نوا ... به یاد می آوری ارزش حضور آدمها را ...
حکیم چند لحظه یی ساکت بود و ادامه داد : جام زندگی را تنها با می ، مهر و دوستی پر کن .
محو گفتار حکیم بودم .

که حکیم بزرگ با خنده فرمود : پس حالا به میان جوانان رو ، از روی آتش تنهایی بپر ...

 

منبع : www.amir13822003.blogfa.com/post/340

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه

 

داستان کوتاه : فانتزی های زیبای آزاده روشنی درباره حکیم ارد بزرگ!
داستان کوتاه : بیماری یخچال گرایی !
داستان کوتاه : خواستگارهای کوهی !
داستان کوتاه : خر یک گوش !
داستان کوتاه : دروازبانی که به تور افتاد !
داستان کوتاه : عسل بدیعی درگذشت !
داستان کوتاه : آشیانه گنجشک !
داستان کوتاه : خیابانهای شهر !
داستان کوتاه : پدران و مادران نادان !
داستان کوتاه : بریدن درختان !
داستان کوتاه : تنها مهر و دوستی !
داستان کوتاه : بازی!
داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !
داستان کوتاه : سه مهره
داستان کوتاه : مزدا 323
داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !
داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!
داستان کوتاه : توهم
داستان کوتاه : گاهی نباید شنید!
داستان کوتاه : ماست مالی
داستان کوتاه : زندگی خائنین
داستان کوتاه : اُمیت و روژوه
داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله
داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم
داستان کوتاه : ادب از دیدگاه یک ریاضییدان
داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان
داستان کوتاه : دوستان
داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس
داستان کوتاهی از زندگی
داستان کوتاه : نقشه شکست خورده
داستان کوتاه : بد شانسی
داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا
داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند
داستان کوتاه : بیمارستان روانی
داستان کوتاه : مدیر و منشی
داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان
داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی
داستان کوتاه : هدیه برادر
داستان کوتاه : کتاب سیاه
داستان کوتاه : معبد شیوا
داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام
داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی
داستان کوتاه : خدا و کودک
داستان کوتاه : مورچه
داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون....
داستان کوتاه : رویاها
داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه
داستان کوتاه : وسوسه
داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث
داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی
داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی
داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو
داستان کوتاه : راه بهشت از پائولو کوئیلو
داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین
داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد
داستان کوتاه : کوزه ترک خورده
داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله
داستان کوتاه : ساختن روح
داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست
داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک
داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار
داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
داستان کوتاه : مزدور
داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!
داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند
داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد
داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا
داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی
داستان کوتاه : وجود و دریای خرد
داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است
داستان کوتاه : لیلی، رفتن است
داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست
داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد
داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی
داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار
داستان کوتاه : احترام به شایستگان
داستان کوتاه : جواز بهشت
داستان کوتاه : سم
داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق
داستان کوتاه : تزریق خون
داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !
داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست
داستان کوتاه : خانم نظافتچی
داستان کوتاه : تصمیم مهم
داستان کوتاه : آخرین ضربه بود
داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟
داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران
داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف
داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم
داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق
داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی
داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک
داستان کوتاه : سنگتراش
داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست
داستان کوتاه : بزرگترین حکمت
داستان کوتاه : خولی و خر نامرد
داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !
داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : آهنگ مهربانی

 

به حکیم ارد بزرگ گفتند : چکار کنیم تا عمرمان دراز شود .

حکیم فرمود : درازای زندگی در بخشندگی و مهربانی است .

گفتند : بخشندگی و مهربانی از سادگی است و دیگران سهم ما را خواهند خورد و بیچاره می شویم !

حکیم تبسمی نمود و فرمود : کسانی که از درون مهربان خویش دور شده اند همواره زندگی را بر خود سخت می کنند . خوی مهربان ، ریشه در سرشت گل ها دارد . مهر و مهربانی درخشش باورهای پاک درون آدمیان است . ماندگارترین نوا ، آهنگ مهربانی است .



منبع : www.kingofstory.mihanblog.com/post/311

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


بدون شرح (داستان واقعی).هستند کسانی که نیازمند کمکند

 

توی یک قصابی یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُیخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُی‌خُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِیگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُی‌خُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه

داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !

داستان کوتاه : یک بنده خدا

داستان کوتاه : مزدا 323

داستان کوتاه : فقط دردش کم باشه !

داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!

داستان کوتاه : توهم

داستان کوتاه : گاهی نباید شنید!

داستان کوتاه : ماست مالی

داستان کوتاه : زندگی خائنین

داستان کوتاه : اُمیت و روژوه

داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله

داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

داستان کوتاه : ادب از دیدگاه یک ریاضییدان

داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

داستان کوتاه : دوستان

داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاهی از زندگی

داستان کوتاه : نقشه شکست خورده

داستان کوتاه : بد شانسی

داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا

داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند

داستان کوتاه : بیمارستان روانی

داستان کوتاه : مدیر و منشی

داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان

داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی

داستان کوتاه : هدیه برادر

داستان کوتاه : کتاب سیاه

داستان کوتاه : معبد شیوا

داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام

داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی

داستان کوتاه : خدا و کودک

داستان کوتاه : مورچه

داستان کوتاه : اینم از سیزده به درشون....

داستان کوتاه : رویاها

داستان کوتاه : عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه

داستان کوتاه : وسوسه

داستان کوتاه : ماجرای مرد خبیث

داستان کوتاه : ارشک و رودخانه مردمی

داستان کوتاه : درسی از ابومسلم خراسانی

داستان کوتاه : روسپی و راهب از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : راه بهشت از پائولو کوئیلو

داستان کوتاه : دلمشغولی های شاه سلطان حسین

داستان کوتاه : خشم فرمانروای یزد

داستان کوتاه : کوزه ترک خورده

داستان کوتاه : سفر هفتاد ساله

داستان کوتاه : ساختن روح

داستان کوتاه : شادی در تنهایی نیست

داستان کوتاه : فروتنی فریاپت
داستان کوتاه : قهرمان های آدمهای کوچک

داستان کوتاه : میخهایی بر روی دیوار

داستان کوتاه : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

داستان کوتاه : مزدور

داستان کوتاه : برایت ارزوی کافی میکنم!!!

داستان کوتاه : نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

داستان کوتاه : لیلی، تشنه تر شد

داستان کوتاه : لیلی، پروانه خدا

داستان کوتاه : لیلی، نام دیگر آزادی

داستان کوتاه : وجود و دریای خرد

داستان کوتاه : آیا تکرار تاریخ ممکن است

داستان کوتاه : لیلی، رفتن است

داستان کوتاه : آیا در پس مرگ زندگی ست

داستان کوتاه : شیطان از انتشار لیلی می ترسد

داستان کوتاه : اسب سرکش در سینه لیلی

داستان کوتاه : لیلی، زیر درخت انار

داستان کوتاه : احترام به شایستگان

داستان کوتاه : جواز بهشت

داستان کوتاه : سم

داستان کوتاه : نشان لیاقت عشق

داستان کوتاه : تزریق خون

داستان کوتاه : امنیت در دستگاه دیوانی !

داستان کوتاه : امید ، خود زندگیست

داستان کوتاه : خانم نظافتچی

داستان کوتاه : تصمیم مهم

داستان کوتاه : آخرین ضربه بود

داستان کوتاه : جنگ خوب است یا بد ؟

داستان کوتاه : سرانجام عشق به ایران

داستان کوتاه : زیر سایه های لغزان برف

داستان کوتاه : ساعت را نگاه می کنم

داستان کوتاه : درخشش سپید و خنک معشوق

داستان کوتاه : شانه خودخواه از زیبا تبریزی

داستان کوتاه : قدرت عجیب یک کودک

داستان کوتاه : سنگتراش

داستان کوتاه : قلب جغد پیر شکست

داستان کوتاه : بزرگترین حکمت

داستان کوتاه : خولی و خر نامرد

داستان کوتاه : بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !

داستان کوتاه : همسرم دیگر آن زن سابق نشد

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !

 http://www.memaran.ir/mypost/tehran_uni/03.jpg

استادمون امروز در آخر کلاس ، برای جمع بندی حرفاش گفت : به قول گالیله:بیچاره مردمی که نیاز به قهرمان دارند !

هدی که یکی از همکلاسی های باهوش کلاسمونه هم تند و سریع گفت : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !

آقای دکتر ... با بی تفاوتی گفت : خانم محبی ! این نظر شخصی شماست !! و خواست از کلاس بره بیرون که هدی گفت : این جمله من نیست ، این جمله حکیم ارد بزرگ در کتاب سرخ است

استادمون هم گفت : من نه نظریه قاره کهن حکیم و نه کهکشان اندیشه و نه حتی جملاتش را قبول ندارم ... و هدی هم گفت : این نظر شخصی شماست !

استاد بد اخلاقمون آتیش گرفت : وایساد و با صورت و گوش های سرخ ، نیم ساعت هر چی فحش و دری وری به دهنش می رسید به حکیم ارد بزرگ داد !

من هم که عاشق افکار ارد بزرگم داغون شدم چند بار دستم رو بردم بالا که به استاد بگم بابا ول کنین چرا بحث رو شخصی کردین ! چرا بجای استدلال نظری ، فحش میدین ؟! اما آقای به اصطلاح دکتر بی ادب نزاشت حرفمو بزنم ...

وقتی که در کلاس رو محکم کوبید و رفت همکلاسی ها دور صندلی هدی که اشک دور چشای قشنگش جمع شده بود رو گرفتن و می گفتن انتقام ما رو از این مردک گرفتی ! دم حکیم گرم !!! یکی از پسرای کلاس گفت : ارزش قهرمان رو الان می فهمیم دو ترمه این جناب استاد پدر هممون رو در آورده اما امروز پدر خودش درآمد چون ما قهرمانی مثل خانم محبی داشتیم . هدی خندش گرفت جالب بود چشماش پر اشک اما لبهاش می خندید ...

آره به قول حکیم ارد بزرگ :

بیچاره مردمی که قهرمان ندارند .

 

 

منبع : سایت ایران بیست

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


سه مهره

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان اتومبیلش پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.

هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی پیچ های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب پیچ ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید پیچ چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند

پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.

پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت:« من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!»

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه

داستان کوتاه : ماجرای دستشویی پارک

داستان کوتاه : مایکل جکسون : امیدوارم بحرین باز به ایران برگردد

داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!

داستان کوتاه : توهم

داستان کوتاه : گاهی نباید شنید!

داستان کوتاه : ماست مالی

داستان کوتاه : زندگی خائنین

داستان کوتاه : اُمیت و روژوه

داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله

داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

داستان کوتاه : ادب از دیدگاه یک ریاضییدان

داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

داستان کوتاه : دوستان

داستان کوتاه : برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاهی از زندگی

داستان کوتاه : نقشه شکست خورده

داستان کوتاه : بد شانسی

داستان کوتاه : پرنده ، نرم و زیبا

داستان کوتاه : اگر کوسه ها آدم بودند

داستان کوتاه : بیمارستان روانی

داستان کوتاه : مدیر و منشی

داستان کوتاه : اوضاع اقتصادی جهان

داستان کوتاه : صدای دل انگیز زندگی

داستان کوتاه : هدیه برادر

داستان کوتاه : کتاب سیاه

داستان کوتاه : معبد شیوا

داستان کوتاه : تفسیرهای خاخام

داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی

خدا و کودک

  مورچه
  اینم از سیزده به درشون....
  رویاها
  عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه
  وسوسه
  ماجرای مرد خبیث
  ارشک و رودخانه مردمی
  درسی از ابومسلم خراسانی
  روسپی و راهب از پائولو کوئیلو
  راه بهشت از پائولو کوئیلو
  دلمشغولی های شاه سلطان حسین
  خشم فرمانروای یزد
  کوزه ترک خورده
  سفر هفتاد ساله
  ساختن روح
  شادی در تنهایی نیست
  فروتنی فریاپت
  قهرمان های آدمهای کوچک
  میخهایی بر روی دیوار
  عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
  مزدور
  برایت ارزوی کافی میکنم!!!
  نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند
  لیلی، تشنه تر شد
  لیلی، پروانه خدا
  لیلی، نام دیگر آزادی
  وجود و دریای خرد
  آیا تکرار تاریخ ممکن است
  لیلی، رفتن است
  آیا در پس مرگ زندگی ست
  شیطان از انتشار لیلی می ترسد
  اسب سرکش در سینه لیلی
  لیلی، زیر درخت انار
  احترام به شایستگان
  جواز بهشت
  سم
  نشان لیاقت عشق
  تزریق خون
  امنیت در دستگاه دیوانی !
  امید ، خود زندگیست
  خانم نظافتچی
  تصمیم مهم
  آخرین ضربه بود
  جنگ خوب است یا بد ؟
  سرانجام عشق به ایران
  زیر سایه های لغزان برف
  ساعت را نگاه می کنم
  درخشش سپید و خنک معشوق
  شانه خودخواه از زیبا تبریزی
  قدرت عجیب یک کودک
  سنگتراش
  قلب جغد پیر شکست
  بزرگترین حکمت
  خولی و خر نامرد
  بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !
  کاریمی" تعریف می کند :
  کودکی با پای برهنه
  شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم
  عروسک پشت پرده از صادق هدایت
  آخرین باری که دیدمش
  مردی که فقط می خواست بگوید سیب
  گل سرخی برای محبوبم
  چند لحظه خودتونو اونجا ببینید..
  عقاب
  فقر
  حکمت خدا
  نابینا و ماه
  بهشت و جهنم
  ایجاد امنیت وظیفه فرمانرواست
  عروسک
  شکلات
  نوشته روی دیوار
  نوشته روی دیوار
  دلربایی پیش از مرگ
  ایمان
  دو کوزه
  فرزانگی پیری
  پارمیس
  شبی راه‌زنان
  کمک خواندنی شاه سلطان حسین به سیل زدگان
  یادگـــــاری
  طعم عشق به میهن
  گفتگو با کودکان
  راه بهشت
  گهواره خالی از داکتر اکرم عثمان
  گفتگو با کودکان از یاسمین آتشی
  بهای عشق از داکتر ش. پرتو
  بشـنو از نی چون حکایت می کند از اکرم عثمان
  داستانی از حضرت سلیمان
  پهـلوی تابوت
  امید کسی را نا امید نکن
  افسانه هندی
  مهمترین پشتوانه فرمانروایان
  بتی که شکست
  پدرم و رادیوی کوچکش از قادر مرادی
  آوازه نام رودکی
  زن حامله روی درخت از عزیز معتضدی
  داستان کوتاه پرستـــــو از عزیز معتضدی

 

http://upload.p30pedia.com/images/euzygc5nei4zz7aal37u.jpg

رمان عاشقانه و زیبای (( سپیده عشق ))

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


آرزوی دو همسر 60 ساله


یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ،
هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.
پری چوب جادووییش رو تکون داد و ...اجی مجی لا ترجی


دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:

باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد و بعد با کمال پر رویی گفت : خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابر این، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه

پری چوب جادوییش و چرخوند و.........

اجی مجی لا ترجی

و آقا 92 ساله شد!


خانمش تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش افتاد از جاش بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگه همسر من نیستی پیرمرد !!

مرد با چشمانی گریان بدنبال همسرش با پشتی خمیده می دوید و می گفت : من عاشقتم !!! حتما پیرمرد این جمله حکیم ارد بزرگ رو نشنیده بود که : مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند ، به اشک به دنبالش خواهد دوید .


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاهی از زندگی

« ادیب زاده می گوید:
زمان شاه شنیدم، که پای علی باغبان باشی [زادهٔ ۱۳۰۳ در طرقبه مشهد] شکسته …!
با گروه فیلم برداری رفتیم و وقتی با اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت:
دکتر ها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند …
شب، که فیلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانیت می خواستن یه جوری به علی باغبان باشی کمک کنن …
همون شب، محمدرضا پهلوی، که در اون زمان ولیعهد بود و نزدیک به ۱۷ سال داشت، به آقای جهان بانی، رییس سازمان ورزش (‌که اوایل انقلاب اعدام شد) دستوری داده بود، که او هم شبانه به در خانه ی باغبان باشی رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد که:
مثل این‌که معجزه شده و من برای درمان به نیویورک می‌روم.
در نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرد، بعد از دو ماه، که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد، که من می‌خواهم به زودی در یک مسابقه‌ی دو و میدانی شرکت کنم و شما را هم دعوت می‌کنم.
http://www.training2run.com/assets/images/ManRunningGif.gif
علی باغبان باشی، وقتی در زمان ریاست جمهوری خاتمی به مراسم تقدیر و نکو داشت پیش کسوتان دعوت شد، زمانی که نام باغبان باشی، در مراسم از طریق بلند گو اعلام گردید، خاتمی از یکی از حاضرین پرسید:
مگر باغبان باشی زنده است؟!
و چه ضیافتی بود، در آغوش کشیدن و اشک به چشم آوردن خاتمی برای قهرمانی که نام ایران را بر بلندای المپیک جهانی فریاد کشید …!
باغبان باشی، اکنون ۸۴ سال سن دارد و هنوز فعالیت ورزشی می کند …!
اخرین باری، که باغبان باشی را دیدم، دور میدان دروازه قوچان مشهد بود؛ به گرمی حال و احوال کردم و او گفت:
شما مگه من رو می شناسی؟ 
لبخندی زدم و گفتم:
تمام دنیا شما رو می شناسن…!
باغبان باشی، هنوز در طرقبه زندگی می کند و روحیه ی شاد و ورزش کاری دارد »
آری به قول حکیم ارد بزرگ : ( در هر سرنوشتی ، رازی مهم فرو نهفته است ) . گاهی هر کدام از ما وسیله ترقی همدیگر می شویم و خود از مسیری که طی می کنیم بی اطلاعیم . حقیقت این است که ما آدم ها بخشی زیادی از تکامل خود را مدیون دیگر افراد جامعه هستیم . پس زنده باد دوستی ها و یاوری ها ...

 



  
نویسنده : تینا ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٩
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : ماست مالی

 


هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و زن مصری اش فوزیه در سال 1317 خورشیدی چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب به تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.

در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بوده دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور با پولی که از کدخدای ده می گیرند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماست مالی کردند.
قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح ( ماست مالی) ازشصت سال نمی گذرد، و ماجرای این ماست مالی مدت ها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : (فرمانروایان تنها پاسخگوی زمان حال خویش نیستند آنها به گذشتگان و آیندگان نیز پاسخگویند) .
به یقین الان همه خوانندگان این حکایت در ذهنشان این سئول نقش می بندد که محمدرضا پهلوی و پدرش رضا شاه که در آن زمان زنده بود در بهبه جنگ جهانی دوم و آن همه خطر که ایران را تهدید می کرد چون سه سال بعد از تاریخ این ازدواج ، نیروهای متفقین به ایران حمله نمودند چطور ذهنشان درگیر این حاشیه های خنده آور بوده است کاش در پی تجهیز قشون و سرباز بودند به جای رنگ و لعاب ...



  
نویسنده : تینا ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : تعداد ملکه های ایران و انگلستان !!

http://www.up.shadfa.com/images/1jq1dik2h9pay2ugrjal.jpg
 
اینم یه داستان طنز تقدیم به دوستان خوب اردیستم (ORODISM) که میگن زنان ایرانی ملکه هستند و نجیب اند . 1

« چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید :

چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟

همایون لبخندی میزند و می گوید :

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!

چارلز با عصبانیت می گوید :

نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!

همایون هم بی درنگ می گوید :

خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! »

 

1- زیباترین خوی زن ، نجابت اوست . حکیم ارد بزرگ

 

 

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : شماره ده خر

آورده اند شخصی ده خر داشت. بر یکی از آنها سوار شد و خران را شماره کرد. چون خری که بر آن سوار بود را نمیشمرد، تعداد خران نه عدد بود. از خر پیاده شد و دوباره شماره کرد. تعداد درست بود. بر خر سوار شد و بار دیگر شماره کرد. باز هم یکی کم بود. چندین بار پیاده و سوار شد و خران را شماره کرد و طبق معمول هر بار که بر خر سوار بود تعداد نه عدد در می آمد. عاقبت از سواری صرف نظر کرد و گفت: سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


مزدا 323


(این داستان از سایت ░█░(اونجوری{مجله اینترنتی ایران من})░█░ می باشد )

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : "صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .
- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ!

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .
دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد: " اِی ، کمی "
- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .
- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده
- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .
با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟ "
- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟
دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.
- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.
پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟
- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟
- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما
دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .
- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.
دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

{اگه خواستید بقیش تو ادامه مطلبه}

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.
دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.
-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .
سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .
-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .
- دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟
- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .
دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:
-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :
- بفرمایید.
دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.
- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.
- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .
دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .
- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .
دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:
- بله؟
صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .
- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .
- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟
- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .
- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟
- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...
- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ!!!

 



  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


فقط دردش کم باشه !

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : رنگ عشق

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

 

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات!

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : توهم

داستان کوتاه توهم

 

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

 

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

 

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

 

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

 

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

 

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

 

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

 

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

 

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

 

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

 

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

 

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

 

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

 

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

 

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.

 

منبع: نگاهک

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : جایگاه ادب از دیدگاه یک ریاضیدان

http://www.negahak.com/album/fun/image_gallery.jpeg

روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :

اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1

اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10

اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100

اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000

ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000

صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد
و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران .

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


مرد خسیس و طلاهایش

 http://tradea.org/uploads/s/Shortstory/1598.jpg

در زمانهای دور مردی ژنده پوش بود ، این مرد طلاهای با ارزشی داشت اما بسیار خسیس بود و زندگی فقیرانه ایی برای خود درست کرده بود . طلاها را در کیسه ایی ریخته و هر شب سوراخی حفر می کرد و آنها را در آن پنهان می ساخت و این کار را هر شب تکرار می کرد . بلاخره در یکی از آن شب ها دزدی او را دید و پی به رازش برد و بعد از رفتن مرد خسیس سوراخ را باز کرد و طلا ها را دزدید و برد .
آن شب مرد خسیس کابوس دزدیده شدن طلاهایش را دید صبح زود به طرف سوراخ که در کنار دیوار باغی کنده بود دوید و فهمید کابوس اش حقیقت داشته در کنار سوراخ نشست و گریست فریاد و فغان می کشید مسافری که از آنجا می گذشت علت نالانی مرد خسیس را پرسید و او ماجرا را گفت .
مسافر گفت چرا طلاها را در داخل خانه ات پنهان نکردی تا هر وقت خواستی از آنها برای خرید استفاده کنی .
مرد خسیس فریاد کشید و گفت : مردک من طلاهایم را خرج کنم . مگر آنها را از سر راه یافته ام ! کور خوانده اید من طلاهایم را خرج چیزهای بی ارزش نمی کنم .
مسافر از تغییر حالت و حرفهای مرد خسیس شگفت زده شده بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : خسیس خود را بیمار و بیچاره می سازد .
مسافر سکه طلایی به مرد خسیس داد و گفت این را بگیر و سوراخ کندن ، را فراموش کن ، اما مرد خسیس تا روزی که زنده بود این کار را ادامه داد .


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : دو همسفر

http://tradea.org/uploads/s/Shortstory/1597.jpg
دویست سال پیش دو دوست همسفر شده بودند از کوهها و دشتها گذشتند تا به جنگلی پر درخت رسیدند کمی که در جنگل پیش رفتند صدای خرناس یک خرس قهوه ایی بزرگ را شنیدند صدا آنقدر نزدیک بود که آن دو همسفر از ترس گیج شده بودند یکی از دوستان از درختی بالا رفت بدون توجه به دوستش و اینکه چه عاقبتی در انتظار اوست دوست دیگر که دید تنهاست خود را بر زمین انداخت چون شنیده بود خرس ها با مردگان کاری ندارند .
خرس که نزدیک شد سرش را نزدیک صورت مسافر بخت برگشته روی زمین کرد و چون او را بی حرکت دید پس از کمی خیره شدن به او راهش را گرفت و رفت .
دوست بالای درخت پایین آمد و به دوستش که نشسته بود گفت آن خرس به تو چه گفت ، چون دیدم در نزدیکی گوشت دهانش را تکان می دهد . دوست دیگر گفت : خرس به من گفت : با دوستی همسفر شو که پشتیبان و یاورت باشد نه آنکه تا ترسید رهایت کند . به قول حکیم ارد بزرگ : «دوستی تنها برآیند نیاز ما نیست ، از خودگذشتگی نخستین پایه دوستی است» .

آن دو همان جا از هم جدا شدند . دوست ترسویی که به بالای درخت رفته بود تا انتهای جنگل می دوید و از ترس زوزه می کشید .


 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : گاهی باید نشنید!



چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

 معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


همسرم دیگر آن زن سابق نشد !


سخنان حکیمانه بهترین کلیدهای خوشبختی در زندگی هستند متاسفانه بیشتر ماها به این حقیقت زمانی پی می بریم که دیگه کار از کار گذشته !
در کتاب نامه سرخ ، حکیم ارد بزرگ HAKIM OROD BOZORG می فرماید : (( همسر خویش را به دیدار دوستان زن و مرد تنهای خویش نبریم ))
این جمله شاید ساده به نظر برسه اما با خواندن خبر زیر به اهمیت حیاتی اون پی می بریم :

به گزارش روزنامه شرق ، حکم اعدام مرد جوانی که متهم است همسر دوستش را مورد آزار جنسی قرار داده در دیوان‌عالی کشور تایید شد. این پرونده سال گذشته با شکایت شوهر زن جوان گشوده شد. او به ماموران پلیس شیراز گفت: «چند شب قبل با همسرم به خانه یکی از دوستانم رفته‌بودیم. او ما را شام دعوت کرده‌بود. بعد از اینکه شام خوردیم من دچار سرگیجه شدم و نفهمیدم کی خوابم برد. وقتی بیدار شدم که صبح شده‌بود. به همسر و دوستم گفتم چرا من را بیدار نکردید، قبل از اینکه همسرم جواب دهد دوستم گفت خیلی خسته‌بودی و خوابت برد. من هم دلم نیامد بیدارت کنم و گفتم بهتر است استراحت کنی. من و همسرم از خانه دوستم بیرون آمدیم و با هم به منزل خودمان رفتیم اما همسرم دیگر آن زن سابق نشد. او خیلی ناراحت بود و مدام گریه می‌کرد. حال روحی‌اش خراب بود. بعد از چندین روز اصرار بالاخره توانستم او را راضی کنم با هم صحبت کنیم. آن موقع بود که متوجه شدم دوستم من را بیهوش کرده و زنم را مورد آزار قرار داده‌ است.»
 با توجه به گفته‌های این مرد پلیس همسر او را مورد بازجویی قرار داد. این زن گفته‌های شوهرش را تایید کرد و جزییات تعرض را شرح داد. با توجه به این شکایت ماموران تحقیقات خود را برای بازداشت مرد متعرض آغاز کردند اما متوجه شدند او متواری شده ‌است. ماموران بعد از چندین روز تجسس در نهایت موفق شدند متهم را بازداشت کنند.
 او در بازجویی‌های اولیه که نزد قضات شعبه دوم دادگاه کیفری‌استان فارس انجام شد اتهامش را پذیرفت. این مرد گفت: دوستش را با خوراندن دارو بیهوش کرده و زن او را مورد تجاوز قرار داده ‌است. هرچند این مرد در جلسه محاکمه منکر اتهامش شد اما از نظر قضات رسیدگی‌کننده شواهد و قراین موجود در پرونده برای محکوم کردن او کافی بود و متهم را در اتهام تجاوز به عنف مجرم شناختند و او را به اعدام محکوم کردند.
 حکم صادره مورد اعتراض متهم قرار گرفت و پرونده در دیوان‌عالی کشور مورد بررسی مجدد قرار گرفت. از آنجایی که مدارک موجود در پرونده کافی بود رای صادره به تایید رسید. به این ترتیب پرونده به شعبه اجرای احکام دادسرای شیراز فرستاده‌شد.

نمی دونم چطور ما باید بیدار بشیم ؟!
اگر اون آقا سخنان حکیمانه رو خونده بود اون شب در خواب نبود !!...
اصلا اون شب با زن جوانش به میهمانی نمی رفت ...
آیا این نادانی خود خواسته نیست ؟!
الان به معنای این جمله حکیم ارد بزرگ هم پی می برم که : ((در زندگی نادان سرانجام یک گره ، صدها گره باز نشدنی است))


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : اُمیت و روژوه

 

http://www.reiran.com/up/free/1378481054.jpg

"خسرو" (اشک بیست و چهارم) فرمانروای ایران پس از آنکه توسط مجلس مهستان به پادشاهی دودمان اشکانیان ایران انتخاب شد .
شنید عده ایی از رایزنان دربار به شاهزادگان " اُمیت " و " روژوه " ، فرزندان "پاکور" پادشاه پیشین ایرانزمین نهیب می زنند که پادشاهی از آن شماست و نه عمویتان خسرو!
هر دو برادر با این سخنان سرافکنده و سرشکسته می شدند ، بیشتر روزها در انزوا و تنها بودند .
پادشاه ایران ماجرای این دو را شنید از این روی امیت و روژوه را فراخواند و به آنها گفت : ریش سفیدان و خردمندان ایران مرا به فرمانروایی برگزیده اند اما باز هم برای من ارزش برادرم پاکور که اکنون در بین ما نیست و شما فرزندان او، بسیار مهمتر از این عنوان است . حال اگر هر دو شما به این نتیجه رسیده اید که بهتر است من در این موقعیت نباشم نامه ایی برای مجلس مهستان می نویسم و از آنها خواهم خواست این عنوان را به کس دیگری بدهند ، شاید انتخاب آنها شما باشید .
فرمانروا ، پسران پادشاه پیشین را تنها گذاشت تا فکر کنند . وقتی برگشت دید در مقابل تخت پادشاهی دو تاج شاهزادگی پسران پاکور است و این بدان معنا بود که آنها به شرایط جدید تن داده و نظر مجلس مهستان را پذیرفته اند و دیگر سهمی از قدرت برای خود قائل نیستند .
پاکور دستور داد تاج ها را به آنها برگردانند و از آنها خواست در کشورداری تنهایش نگذارند . و به آنها گفت قوی باشند و به سخن بدخواهان توجه نکنند و خود باشند یک اشکانی نجیب زاده ، اندیشمند کشورمان حکیم ارد بزرگ می گوید : آدم خودساخته ، بازیچه بادهایی که به هر سو روانند نمی گردد . و اینچنین بود که در طی 19 سال پادشاهی خسرو پادشاه اشکانی ، این دو برادر یاور او و افسرانی شجاع برای کشورمان ایران بودند .

دو نام "امیت" و "روژوه" که ریشه از زبان پهلوی باستان دارند امروز "امید" و "روزبه" خوانده می شوند .



  
نویسنده : تینا ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

 

"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .

سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود : باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند . به سخن دانای ایرانی حکیم ارد بزرگ : "برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید ."
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود .

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

http://tradea.org/uploads/o/orodism/1542.jpg


پدر فلسفه اردیسم "حکیم ارد بزرگ" جمله بسیار عبرت آموزی دارد او می گوید : (از مردم غمگین نمی توان امید بهروزی و پیشرفت کشور را داشت .) و در جای دیگر می گوید : (آنکه شادی را پاک می کند ، روان آدمیان را به بند کشیده است . )
شادی پی و بن شتاب دهنده رشد و بالندگی جامعه است شاید اگر این موضوع مورد توجه سلوکیان غم پرست و جنگجویان عرب و مغولهای متجاوز بود دامنه حضور آنها در سرزمین های تحت سیطره شان بیش از آن می شد که امروز در تاریخ می خوانیم .
آنچه ایرانیان را محبوب جهانیان نموده وجود خصلت شادی و بزم در میان آنان در طی تاریخ بوده است . خویی که با سکته هایی روبرو بوده اما پاک شدنی نیست . شادی ریشه در پاک زیستی ما دارد برای همین استثمارگر و یاغی نشدیم چون شادی را در دوستی دیدیم همانگونه که حکیم ارد بزرگ می گوید : (شادی کجاست ؟ جایی که همه ارزشمند هستند .) عزت و احترام هم را حفظ می کنیم و یکدیگر را دوست می داریم و به حقوق خویش و هم میهنانمان احترام می گذاریم اینست مرام ما ایرانیان ...

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


بد شانسی

وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت. چشم هایم را بازکردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.

اوگفت:«آقای فوجیما . شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید.»

با ضعف پرسیدم :« من کجا هستم؟»

آن زن گفت :« در ناگازاکی»


نوشته Alan E Mayer

ترجمه گیتا گرگانی

 

توضیح مدیر سایت :

بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی دو عملیات اتمی بودند که در زمان جنگ جهانی دوم به دستور هری ترومن، رئیس جمهور وقت آمریکا، علیه امپراتوری ژاپن انجام گرفتند. در این دو عملیات‌، دو بمب اتمی بر روی شهر هیروشیما و سه روز بعد بر روی شهر  ناگازاکی انداخته شد که باعث کشتار گسترده شهروندان این دو شهر گردید. حدود ۲۲۰٬۰۰۰ نفر در اثر این دو بمباران اتمی جان باختند که بیشتر آنان را شهروندان غیرنظامی تشکیل می‌دادند. بیش از نیمی از قربانیان بلافاصله هنگام بمباران کشته شدند و بقیه تا پایان سال ۱۹۴۵ بر اثر اثرات مخرب تشعشعات رادیواکتیو جان خود را از دست دادند.

شهر ناگازاکی در ایران به اشتباه ناکازاکی خوانده می شود .

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


نقشه شکست خورده

آن روز صبح یک دسته صورتحساب تازه رسیده بود . نامه شرکت بیمه ، از لغو شدن قرارداد هایشان خبر می داد.

زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در جریان بگذارد. آشپزخانه بوی گاز می داد.

روی میز کار شوهرش نامه ای پیدار کرد .

«...پول بیمه عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود...»

نوشته Monica Ware

ترجمه گیتا گرگانی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


برنامه نویس و مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

 


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


دوستان

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'

من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'

او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

 


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


اوضاع اقتصادی جهان

اگر در درک شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید ممکن است داستان زیر به شما کمک کند:

 روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

 این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...

به وال‌استریت خوش آمدید!!!

 


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


مدیر و منشی

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


بیمارستان روانی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


اگر کوسه ها آدم بودند

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آموخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"

"برتولد برشت"

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


پرنده ، نرم و زیبا

مادر : نمی تواند جای دیگری برود آخر پیدایش می کنی غصه نخور!

گفتم : آخه چطوری؟ اون پرنده ایی زیبا بود که پرواز کرد و رفت.

مادر گفت برادرت گوش به بازیست ، بدل نگیر او عاشق پرنده تو بود نمی دانست پرنده قفس را دوست ندارد و خواهد پرید .

باز هم باید شاد باشی که پنجره بسته بود .

در خیالم صدای پرنده را آهسته شنیدم  که می گفت :

در قفس هستم !

دست دراز کن و مرا بردار

دست دراز کردم و پرنده را برداشتم و به مادر نشان دادم. چه نرم و زیبا بود! آرام در گوش

پرنده زمزمه کردم :

عجب کلکی هستی!!

 

زیبا تبریزی

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه صدای دل انگیز زندگی

سفره را جمع کردم ودر یخچال گذاشتم ولی ناگاه !! صدای دلنشینی و آهنگینی را شنیدم.
به مادر گفتم : می شنوید؟
گفت : چی ؟
گفتم: صدای آهنگی دلنشین می آید
مادر گفت: آنچه می شنوی ، قل قل سماور است و صدای گر گر بخاری ، صدای باد که شیشه های پنجره را می لرزاند ، صدای خش خش کاغذی که خواهرت روی آن می نویسد . صدای شستشوی ظرفهای من و صدای بوق و عبور ماشینها در خیابان است .
گفتم صدای دیگر هم هست
صدای آهنگین شما که داشتید حرف می زدید !
پدر گفت : و صدای گوش تیز کردن من که داشتم به حرف های شما گوش می دادم !
هر سه خندیدیم .

زیبا تبریزی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


عناوین مطالب وبلاگ "داستان کوتاه"

 

داستان کوتاه : سگ حریص

داستان کوتاه : بوفالو و بز خودخواه

نجات دختر ده ساله از چنگال پیرمرد 61 ساله

داستان کوتاه : اُمیت و روژوه

داستان کوتاه : پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم

داستان کوتاه : بی نظیر بوتو و عشق به ایران

داستان کوتاه : مرام ما ایرانیان

بد شانسی

نجات دختر ده ساله از چنگال پیرمرد 61 ساله

نقشه شکست خورده

برنامه نویس و مهندس

  دوستان

  اوضاع اقتصادی جهان

  مدیر و منشی

  بیمارستان روانی

  اگر کوسه ها آدم بودند

  پرنده ، نرم و زیبا

  داستان کوتاه صدای دل انگیز زندگی

  کتاب سیاه

 معبد شیوا

  تفسیرهای خاخام

  خدا و کودک

  مورچه
  اینم از سیزده به درشون....
  رویاها
  عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه
  وسوسه
  ماجرای مرد خبیث
  ارشک و رودخانه مردمی
  درسی از ابومسلم خراسانی
  روسپی و راهب از پائولو کوئیلو
  راه بهشت از پائولو کوئیلو
  دلمشغولی های شاه سلطان حسین
  خشم فرمانروای یزد
  کوزه ترک خورده
  سفر هفتاد ساله
  ساختن روح
  شادی در تنهایی نیست
  فروتنی فریاپت
  قهرمان های آدمهای کوچک
  میخهایی بر روی دیوار
  عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
  مزدور
  برایت ارزوی کافی میکنم!!!
  نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند
  لیلی، خودش را به آتش کشید
  لیلی، تشنه تر شد
  لیلی، پروانه خدا
  لیلی، نام دیگر آزادی
  وجود و دریای خرد
  آیا تکرار تاریخ ممکن است
  لیلی، رفتن است
  آیا در پس مرگ زندگی ست
  شیطان از انتشار لیلی می ترسد
  اسب سرکش در سینه لیلی
  لیلی، زیر درخت انار
  لیلی، نام تمام دختران زمین است
  احترام به شایستگان
  جواز بهشت
  سم
  نشان لیاقت عشق
  تزریق خون
  امنیت در دستگاه دیوانی !
  امید ، خود زندگیست
  خانم نظافتچی
  تصمیم مهم
  آخرین ضربه بود
  جنگ خوب است یا بد ؟
  سرانجام عشق به ایران
  زیر سایه های لغزان برف
  ساعت را نگاه می کنم
  درخشش سپید و خنک معشوق
  شانه خودخواه از زیبا تبریزی
  قدرت عجیب یک کودک
  سنگتراش
  قلب جغد پیر شکست
  بزرگترین حکمت
  خولی و خر نامرد
  بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !
  کاریمی" تعریف می کند :
  کودکی با پای برهنه
  شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم
  عروسک پشت پرده از صادق هدایت
  آخرین باری که دیدمش
  مردی که فقط می خواست بگوید سیب
  گل سرخی برای محبوبم
  چند لحظه خودتونو اونجا ببینید..
  عقاب
  فقر
  حکمت خدا
  نابینا و ماه
  بهشت و جهنم
  ایجاد امنیت وظیفه فرمانرواست
  عروسک
  شکلات
  نوشته روی دیوار
  نوشته روی دیوار
  دلربایی پیش از مرگ
  ایمان
  دو کوزه
  فرزانگی پیری
  پارمیس
  شبی راه‌زنان
  کمک خواندنی شاه سلطان حسین به سیل زدگان
  یادگـــــاری
  طعم عشق به میهن
  گفتگو با کودکان
  راه بهشت
  گهواره خالی از داکتر اکرم عثمان
  گفتگو با کودکان از یاسمین آتشی
  بهای عشق از داکتر ش. پرتو
  بشـنو از نی چون حکایت می کند از اکرم عثمان
  داستانی از حضرت سلیمان
  پهـلوی تابوت
  امید کسی را نا امید نکن
  افسانه هندی
  مهمترین پشتوانه فرمانروایان
  بتی که شکست
  پدرم و رادیوی کوچکش از قادر مرادی
  آوازه نام رودکی
  زن حامله روی درخت از عزیز معتضدی
  داستان کوتاه پرستـــــو از عزیز معتضدی

 

http://upload.p30pedia.com/images/euzygc5nei4zz7aal37u.jpg

رمان عاشقانه و زیبای (( سپیده عشق ))

 

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


کتاب سیاه

کتاب سیاه

کتاب خواندن خوب است . خیلی خوب است . همه می گویند خوب است .
این جملات در مغزش پشت سر هم تکرار می شد
بلاخره پا به کتابخانه نهاد . تا دانا شود دانشمند شود و به همه ثابت کند او هم به جرگه خوانندگان کتاب پیوسته است .
کتابی برداشت
آن را باز کرد
شگفت زده شد
زیرا برگ های کتاب سیاه بود
به کتاب گفت :
تو چرا سیاهی؟
کتاب گفت:
نویسنده من خیلی دانا بوده است .
اندیشه اش سرشار از واژه های زیبا...
نوشت و نوشت و نوشت
تا من به اینگونه ، سیاه سیاه شدم
اکنون تو باید حدس بزنی نویسنده من چه افکاری را نوشته است.

جوان هراسان شد
سرش گیج شد از آن همه سیاهی
و در حالی که کتاب را پرتاب می کرد گفت :
هرگز هرگز نمی خواهم نمی خواهم
و از کتابخانه گریخت ...


زیبا تبریزی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


معبد شیوا

راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی میکرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت. راهب که میدید مردان زیادی به اون خونه رفت و آمد میکنند تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد و گفت: تو بسیار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی میکنی. چرا دست از این کار نمیکشی؟چرا کمی به زندگی پس از مرگت فکر نمیکنی؟
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست. همچنین از خدای قادر و متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد. اما راه دیگری پیدا نکرد و بعد از یک هفته گرسنگی دوباره به روسپی گری پرداخت. اما هر بار از درگاه خدا آمرزش میخواست. راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد: از حالا تا روز مرگ این گناهکار ، میشمرم که چند مرد وارد خانه او شده اند!
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن زن را زیر نظر بگیرد. هر مردی وارد خانه اومیشد، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر میگذاشت ! مدتی گذشت راهب دوباره زن را صدا کرد و گفت: این کوه سنگ را میبینی؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای.آن هم بعد از هشدار من! دوباره میگویم مراقب اعمالت باش!
زن به لرزه افتاد ، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده. به خانه برگشت اشک پشیمانی ریخت و و دعا کرد: خدایا کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار رها میکند؟
خداوند دعایش را پذیرفت و همان روز فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا جان راهب را هم گرفت. و با خود برد. روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت اما شیاطین روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد: خدایا این عدالت توست؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذراندم به دوزخ میروم و آن روسپی که فقط گناه کرد به بهشت میرود؟!
یکی از فرشته ها پاسخ داد: تصمیمات خداوند همیشه عادلانه است! تو فکر میکردی که عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار فضولی میکردی این زن شب و روز دعا میکرد. روح او پس از گریستن چنان سبک میشد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما آن ریگها چنان روح تو را اسنگین کرده بودند که نتوانستیم آن را بالا ببریم....
فکر میکنید با قضاوت های نابجامون تا به حال چقدر روحمون رو سنگین کردیم؟


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


تفسیرهای خاخام

خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .

روزی اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاری ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است.
یکی گفت : چرا اینقدر ناراحتید ؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد !
خاخام پاسخ داد : من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم . برای خودم ناراحتم .وقتی همه به من احترام می گذاشتند ، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم .حالا رفته ، شاید از رشد باز بمانم .


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


خدا و کودک


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


مورچه

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


اینم از سیزده به درشون....

کاری به شهادت و وفات و عزای عمومی ندارم! آدم دلش پاک باشه، یه نوار قشنگ بذار برو بچ بیان صفا......
-بابا امروز اربعینه ،دمه غروبه ، چیه چه خبرتونه؟نوار رو خاموش کنید ....
تو برو ذکرتو بگو ....
نماز اول وقتت نپره حاجی...
ای بابا یه ذره داریم حرکات موزن می کنیم بدنمون برا فوتبال گرم شه نمی ذاره! نکنه می خوای این پسرای بی عرضه ما رو

ببرن؟؟؟
_ حداقل الان که اذونه خاموشش کنین!
اوه مسخره ی بی مصرف....
گوشتو بگیر ناراحتی، مگه تو این جلسه ای که می ری یادت ندادن این موقع ها چی کار کنی؟؟؟
حاجی بخون بهت اقتدا کنیم نماز اول وقته ها!
امل بی کلاس به یه ذره تفریح هم گیر میده
ای بابا تو خونه گیر میدن؛تو کوچه گیر می دن ؛‌اینجا هم ایشون گیر میدن ول کن برو یه کم از فضای سبز باغ استفاده کن!
آره راست می گه برو یه گوشه صداتم در نیاد! اینا هم با این دین داریشون.......
اینم از سیزده به درشون....


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


رویاها

دخترهایش دل خوش کرده اند به پسر عاشق رویاهایشان که هم پولدار است و هم خوش چشم و ابرو و همیشه لبخند زیبایی به لب دارد و هرآنچه او گفت پسرک با کمال میل می پذیرد و دخترک به آرزویش می رسد و می شود همان سیندرلای معروف!! و پسر هایش دل بسته اند به دختر زیبای خیالات شان!! همان همسر وفاداری که وصفش را شنیده بودند، همان که با نگاهش خستگی ها و زشتی های عالم را از ذهن و تن به در می کند!! چه می‌دانم، شاید نتیجه اش باشد از همان فیلمفارسی های معروف عشق و عاشقی. و هر روز همین ها که ذکر و خیرشان بود به دنبال هم می گردند، می بینند، می پسندند و دل می بندند! و می فهمند که نه! این آن که ما می خواستیم نیست و روز از نو روزی از نو.


  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه

ظاهربینی‌، از آن‌ دست‌ خصلتهای‌ زشت‌ است‌ که‌ باعث‌ خیلی‌ گناهان‌ دیگرهم‌ می‌شود، مثل‌ قضاوت‌ بد درباره‌ دیگران‌، غیبت‌، تهمت‌ و... زیاد هم‌ نبایدبه‌ چشم‌ اعتماد کرد. چشم‌ فقط‌ ظاهر را می‌بیند و بس‌. باید درون‌ را دید. بایددل‌ را دید.

خدا بیامرزدش‌، مسعود از بچه‌های‌ خیابان‌ پیروزی‌ تهران‌ بود. تابستان‌ سال‌63 با هم‌ در گردان‌ ابوذر از لشکر 27 حضرت‌ رسول‌ (ص‌) بودیم‌. بچه‌ خیلی‌باصفایی‌ بود. مأموریتمان‌ تمام‌ شد و رفتیم‌ تهران‌. چند وقتی‌ که‌ گذشت‌، رفتم‌دم‌ خانه‌ شان‌. در را که‌ باز کرد. جا خوردم‌. خیلی‌ خوش‌ تیپ‌ شده‌ بود. به‌ قول‌خودم‌ «تیپ‌ سوسولس‌» زده‌ بود. پیراهنش‌ را کرده‌ بود توی‌ شلوار و موهایش‌ راهم‌ صاف‌ زده‌ بود عقب‌. اصلاً به‌ ریخت‌ و قیافه‌ توی‌ جبهه‌اش‌ نمی‌خورد. وقتی‌بهش‌ گفتم‌ که‌ این‌ چه‌ قیافه‌ای‌ یه‌، گفت‌: «مگه‌ چیه‌» یعنی‌ راستش‌ هیچی‌نداشتم‌ که‌ بگویم‌.

از آن‌ روز به‌ بعد او را ندیدم‌. ندیدم‌ که‌ یعنی‌ نرفتم‌ دم‌ خانه‌ شان‌. حالم‌ از دستش‌گرفته‌ بود. از اول‌ دل‌ چرکین‌ شدم‌. فکر می‌کردم‌ مسعود دیگر از همه‌ چیز بریده‌و جذب‌ دنیا شده‌، آنقدر که‌ قیافه‌اش‌ را هم‌ عوض‌ کرده‌. دیگر نه‌ من‌، نه‌ او.

زمستان‌ سال‌ 65 بود و بعد از عملیات‌ کربلای‌ پنج‌. اتفاقی‌ از سر کوچه‌ شان‌ ردمی‌شدم‌. پارچه‌ای‌ که‌ سر در خانه‌ شان‌ نصب‌ شده‌ بود باعث‌ شد تا سر موتور راکج‌ کنم‌ دم‌ خانه‌. رنگم‌ پرید. مات‌ ماندم‌، یعنی‌ چه‌؟ مگر ممکن‌ بود. مسعود واین‌ حرفها؟ او که‌ سوسول‌ شده‌ بود. او کسی‌ بود که‌ فکر می‌کردم‌ دیگر به‌ جبهه‌نمی‌اید. چطور ممکن‌ بود. سرم‌ داغ‌ شد. گیج‌ شدم‌. باورم‌ نمی‌شد. چه‌ زود به‌ اوشک‌ کردم‌. حالا دیگر به‌ خودم‌ شک‌ کردم‌. به‌ داغ‌ بازیهای‌ بی‌ موردم‌. اشک‌کاسه‌ چشمهایم‌ را پر کرد. خوب‌ که‌ چشمانم‌ را دوختم‌ به‌ روی‌ مجله‌، دیدم‌ زیرعکس‌ مسعود که‌ لباس‌ زیبای‌ بسیجی‌ تنش‌ بود، نوشته‌اند:

«شهید بی‌ مزار مسعود... شهادت‌ عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ شلمچه‌ »

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


وسوسه

- پسرم من وقتی با تو خداحافظی کردم و رفتم, تو همین کوچه دیدم پسر جوانی داره رد می‌شه و از طرف دیگه کوچه دختر جوانی داره میاد. به دل پسر انداختم که سرش رو بلند کنه و به دختر نگاه کنه. خلاصه 5 روز اول سعی کردم این پسر به آن دختر فکر کنه و طی این 5 روز پسر توی کوچه دنبال دختر راه می‌افتاد, ولی دختر حاضر نمی‌شد باهاش حرف بزنه. 5 روز دوم روی دختر کار کردم تا حاضر شد بالاخره لبخندی به پسر بزنه. با لبخند دختر, پسر امیدوار شد و من هم روی او کار کردم تا یک نامه فدایت شوم برای دختر بنویسد. این هم از 5 روز سوم. 5 روز بعدی صرف این شد که دختر رضایت بدهد تا جواب نامه پسر را بدهد و با او حرف بزند. تا اینجا شد 20 روز.
- خب, ادامه بده.
- عجله نکن پسرم. 5 روز بعد پسر را آماده کردم که به دختر پیشنهاد بدهد و در این مدت پسر با دختر بیرون می‌رفت و مدام اصرار می‌کرد که دختر به خانه‌شان برود ولی هر چه پسر اصرار می‌کرد که من دوستت دارم, بیا کسی خانه نیست و مساله‌ای ندارد, دختر نمی‌پذیرفت. 5 روز آخر من به کمک پسر رفتم و روی دختر کار کردم تا بالاخره به تقاضای پسر جواب مثبت داد و به خانه او رفت.
- همین! من این همه جنایت و ##### کردم و تو فقط همین یه کار رو کردی؟!
- تو متوجه نیستی پسرم. از همین اقدام من حرامزاده‌ای به وجود میاد که تموم آنچه تو کردی را انجام خواهد داد!
می‌دانید, من فکر می‌کنم اون دختر اصلاً روابط اجتماعی قوی نداشت که شیطان بینوا را 30 روز به زحمت انداخت! شایدم روابط اجتماعی پسر ضعیف بوده! اصلاً به من چه مربوط. من باید روی روابط اجتماعی خودم کار کنم! تا بابا اینقدر سرزنشم نکند...

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


ماجرای مرد خبیث

ماجرای مرد خبیثی که روزی در کوچه‌ای راه می‌رفت و فکر می‌کرد که من هر گناه و خباثتی که وجود دارد, انجام داده‌ام. این شیطان چه کار کرده که من نکرده‌باشم؟ که پیرمردی آرام آرام جلو آمد و با صدایی لرزان گفت: پسرم با من کاری داشتی؟
- شما؟
- من شیطانم, گویا نام مرا می‌بردی.
- بله, میخواهم بدانم تو چه کرده‌ای که اینقدر به بدی مشهوری. من هر فعل بدی که به ذهن برسد انجام داده‌ام و مطمئنم که صدبار از تو بدترم. کاری هست که تو کرده‌باشی و من نکرده‌باشم؟
- نمیدونم پسرم, میخواهی یک مسابقه با هم بدهیم تا ببینیم که من چه کار می‌توانم بکنم و تو چه کار؟
- موافقم.
- پس وعده ما یک ماه دیگر, همین جا.
مرد خبیث می‌رود و در این یک ماه از هیچ قتل و جنایت و ##### و خباثتی دریغ نمی‌کند. دزدی می‌کند و به حق دیگران ##### می‌کند و با استفاده از سیاست‌های پلید, ملت‌های مختلف را به جان هم می‌اندازد و جنگ درست می‌کند. و خلاصه هر عمل ناشایست و هر فعل کثیفی از او سرمی‌زند. بعد از یک ماه به کوچه محل قرار باز می‌گردد. پیرمرد یا همان شیطان خودمان آرام آرام می‌آید. مرد می‌پرسد: خب پیرمرد چه کردی؟ شیطان با صدایی لرزان می‌گوید: پسرم اول تو بگو چکار کردی؟ و مرد شروع می‌کند به تعریف آنچه از بدی و کثیفی در این یک ماه کرده‌.
- خب, می‌بینی که من از هیچ خباثتی کم نگذاشته‌ام. حالا تو بگو چکار کردی؟

  
نویسنده : تینا ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


ارشک و رودخانه مردمی




آغاز ایجاد دودمان اشکانیان در کناره رود اترک ( پارتها )

جوانان ایرانی به ستوه آمده از ستم دودمان سلوکی بارها به پیش ارشک ( اشک یکم ) آمده و خواستار طغیان بر ضد پادشاه سلوکی می شدند و ارشک به رود آرام اترک می نگریست و می گفت تا زمانی که جریان مردمی آرام است طغیان ما همانند فریاد بی پژواک خواهد بود و باید صبر کرد .



اشک یکم

پس از چندی یارانش خبر آوردند که دیودوتس ( دیودوت یکم ) والی یونانی باکتریا بر علیه آنتیوخوس دوم پادشاه سلوکی شورش نموده و دولت مستقل باختر را تشکیل داده است .


دیودوت یکم

باکتریا ( که به کشور باختر تغییر نام یافت )

ارشک دستور گردهمایی جوانان سلحشور پهلوی را در دره وسیع اترک داد و رو به آنها کرد و گفت امروز رودهای مردمی سرشار از حس انتقامند در این هنگامه باید همچون موج بلندی دودمان یونانیان را به زیر آوریم .
موج اشکانیان خیلی زود دودمان سلوکی و همچنین باختر را به زیر کشید و کشورمان ایران را باز ابر قدرت بی رقیب جهان نمود .
ارد بزرگ متفکر برجسته کشورمان می گوید : بستر اندیشه توده ها همانند بستر رودخانه در حال دگرگونی است جریانی که دارای پسامدهای نیرومند و گاه هولناکی در ریشه و پایه خود است . ارشک با زمان سنجی مناسب ضربه نهایی و کاریی بر دودمان ستم سلوکی وارد آورد و این دروازه شکوه دوباره ایران شد .

عکس هایی از رود اترک و دشت آن






 

یاسمین آتشی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


درسی از ابومسلم خراسانی


 


شاگرد معمار ، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است .
روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند . به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد . مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟! جوان گفت : آری
مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت : اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .


 

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت . استاد خندید و گفت سالار ایرانیان ، ابومسلم خراسانی . جوان لرزید و گفت : آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .”
ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.



یاسمین آتشی


 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


روسپی و راهب از پائولو کوئیلو


در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!


زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد ...



بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...



راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!



و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...



راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !



زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟



خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...



روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !



در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "


از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "
اثر : پائولو


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


دلمشغولی های شاه سلطان حسین


 

فرمانروای شهر از دیدار شاه سلطان حسین صفوی باز می گشت . بزرگان و ریش سفیدان شهر به دیدار سالار شهر خویش رفته و از حالا شاه ایران زمین جویا می شدند .
فرمانروای شهر گفت : شاه شاداب و آسوده هستند در زمانی که من در مجلس گفتگوی ایشان با بزرگان بودم دیدم ایشان ریز امور کشور را در اختیار دارند قیمت همه اجناس ، سود بازآریان ، میزان خمس ، تعداد مسافران سفر حج ، مشهد و کربلا را به خوبی می دانند و از زندگی خصوصی فرمانروایان شهرهای ایران آگاهند . به این مجموع آگاهی ایشان را از زندگی خصوصی و درس علما را نیز بیفزایید ، این نشان می دهد کشور هیچ مشکلی ندارد .


 

یکی از ریش سفیدان خردمند از جای برخواسته و گفت خدا خودش این کشور را نگهدارد . پادشاهی که چنین سرگرم اندرون کشور است کی به برون آن می نگرد .
سخن آن پیر خیلی زود آشکار شد . دودمان صفویه بدست تعدادی راهزن سرنگون گشت . اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : آدمی تنها زمانی دربند رویدادهای روزمره نخواهد شد که در اندیشه ایی فراتر از آنها در حال پرواز باشد .

شاه سلطان حسین به روزمرگی دچار بود  تمام هوش خود را برای نگهداری و نگهبانی از چیزهای خرد و بی ارزش بکار گرفته و بیشتر انباردار خوبی بود تا فرمانروایی که باید نظر به آینده کشور داشته باشد  .


یاسمین آتشی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


خشم فرمانروای یزد




گویند سربازان سر دسته راهزنان را گرفته و پیش فرمانروای شهر یزد آوردند چون او را بدید بی درنگ شمشیر از نیام بیرون کشیده و سرش را از بدن جدا ساخت یکی از پیشکاران گفت گرگ در گله خویش بزرگ می شود این گرگ حتما خانواده دارد بگویید آنها را هم مجازات کنند . فرمانروا که سخت آشفته بود گفت آنها را هم از میان برخواهم داشت تا کسی هوس راهزنی به سرش نزند . همسر و کودک راهزن و همچنین برادر او را نزد فرمانروا آوردند کودک و زن می گریستند و برادر راهزن التماس می کرد و می گفت چاه کن است و گناهی مرتکب نشده اما فرمانروا در کوره خشم بود و هیچ کس در دفاع از آن نگون بختان دم بر نمی آورد . چون فرمانروا دست به شمشیر برد یکی از رایزنان پیر سالخورده گفت وقتی برادر شما محاکمه شد شما کجا بودید . فرمانروا به یاد آورد که زمانی برادر خود او را به جرم دزدی و غارت از دم تیغ گذرانده بودند. پیرمرد گفت من آن زمان همین جا بودم ، آن فرمانروا هم قصد جان نزدیکان برادر شما را داشت اما همانجا گفتم فرمانروای عادل ، بیگناهان را برای ایجاد عدل نمی کشد .
فرمانروای یزد دست از شمشیر برداشت و گفت این بیچارگان را رها کنید .
ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای کشورمان می گوید : کین خواهی از خاندان یک بدکار ، تنها نشان ترس است ، نه نیروی آدمهای فرهمند .

یاسمین آتشی

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


کوزه ترک خورده

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


سفر هفتاد ساله

در شهر “میانه” نوجوانی باهوش تمام کتابهای استادش را آموخته و چشم بسته آن ها را برای دیگر شاگردان می خواند  .
استادش به او گفت به یک شرط می گذارم در امر آموزش دادن مرا کمک کنی شاگرد پرسید چه امری ؟، استاد گفت آموزش بده اما نصیحت مکن . شاگرد گفت چرا نصیحت نکنم . استاد پیر گفت دانش در کتاب هست اما پند آموزی احتیاج به تجربه و زمان دارد که تو آن را نداری خرد نتیجه باروری دانش و تجربه است .


شاگرد گفت : درس بزرگی به من آموختید سعی می کنم امر شما را انجام دهم .
ارد بزرگ اندیشمند نامدار کشورمان می گوید : سرایش یک بیت درست از زندگی ، نیاز به سفری ، هفتاد ساله دارد .
گفته می شود سالها گذشت و تا استاد زنده بود آن شاگرد ، کسی را اندرز نمی داد .



یاسمین آتشی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


ساختن روح

آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .
عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .
آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .
مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.
سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


شادی در تنهایی نیست

 

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد  و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت : این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده  ، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها ناله هایش را می شنویم . چون در بین ما نیست همین فریاد ها به ما می گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می شویم .  که نفس می کشد . ناصر خسرو گفت می خواهم به پیش آن مرد روم . مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد . ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود .
مرد به آن دو گفت از جان من چه می خواهید ؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم .
ناصر خسرو گفت  : من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده ، اگر عاشقی همراه من شو . چون در سفر گمشده خویش را باز یابی . دیدن آدمهای جدید و زندگی های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت . در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود . چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم .
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود . سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت  .
حکیم ارد بزرگ می گوید : “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می کنی …به میان آدمیان رو  و  در شادمانی آنها سهیم شو ، لبخند آدمیان اندیشه های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود . ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه ایی بسازند ، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند…


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


فروتنی فریاپت

 

اردوان (سومین پادشاه اشکانی و فرزند تیرداد یکم) پادشاه ایران از بستر بیماری برخواسته بود با تنی چند از نزدیکان ، کاخ فرمانروایی را ترک گفته و در میان مردم قدم می زد . به درمانگاه شهر که رسیدند اردوان گفت به دیدار پزشک خویش برویم و از او بخاطر آن همه زحمتی که کشیده قدردانی کنیم.
چون وارد درمانگاه شد کودکی را دید که پایش زخمی شده و  پزشک پایش را معالجه می نماید. مادر کودک که هنوز پادشاه را نشناخته بود  با ناله به پزشک می گفت خدا پای فرزند پادشاه را اینچنین نماید تا دیگر این بلا را بر سر مردم نیاورد .

پادشاه رو به زن کرده و گفت مگر فرزند شاه این بلا را بر سر کودکت آورده و مادر گفت آری کودکم در میانه کوچه بود که فرزند پادشاه فریاپت با اسب خویش چنین بلای را بر سر کودکم آورد . پادشاه گفت مگر فرزند شاه را می شناسی ؟ و زن گفت خیر ، همسایگان او را به من معرفی نمودند . پادشاه دستور داد فریاپت را بیاورند پزشک به زن اشاره نمود که این کسی که اینجاست همان پادشاه ایران است .
زن فکر می کرد به خاطر حرفی که زده او را به جرم گستاخی با تیغ شمشیر به دونیم می کنند . پسر شاه ایران را آوردند و پدر به او گفت چرا این گونه کردی و فرزند گفت متوجه نشدم . و کودک را اصلا ندیدم . پدر گفت از این زن و کودکش عذرخواهی کن . فرزند پادشاه روی به مادر کودک نموده عذر خواست پادشاه ایران کیسه ایی زر به مادر داده و گفت فرزندم را ببخش چون در مرام پادشاهان ایران ، زور گویی و اذیت خلق خویش نیست .
زن با دیدن این هم فروتنی پادشاه و فریاپت به گریه افتاده و می گفت مرا به خاطر گستاخی ببخشید . و پادشاه ایران اردوان در حالی که از درمانگاه بیرون می آمد می گفت : فرزند من باید نمونه نیک رفتاری باشد نمونه…
اندیشمند یگانه کشورمان حکیم ارد بزرگ می گوید : پوزش خواستن از پس اشتباه ، زیباست حتی اگر از یک کودک باشد.
این داستان به ما می آموزد هیچ چیزی بالاتر و مهمتر از نیک رفتاری و فروتنی نیست .


 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


قهرمان های آدمهای کوچک


 

نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص ، ثروتمندترین مرد شهر است . باید از او آموخت و گرامیش داشت .
خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ؟!
نادان گفت خوب گرامیش مدار ، بزودی از گرسنگی خواهی مرد .


خردمند خندید و از او دور شد . از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند . چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود . و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده ، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند . دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمانهایی داری ، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان گفت قهرمانهای تو هم به خواری می افتند . خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند ، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین ، و با خنده از او دور شد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : قهرمان های آدمهای کوچک ، همانند آنها زود گذرند .



یاسمین آتشی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


میخهایی بر روی دیوار



پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت و همه اطرافیان از این رفتار او خسته شده بود ند روزی پدرش او را صدا کرد وگفت پسر دلم می خواهد کاری برای من انجام بدهی پسر گفت باشه

پدر اورا به اطاقی برد و جعبه میخی بدستش داد و گفت پسرم از تو می خواهم که هر بار که عصبانی شدی میخی بر روی این دیوار بکوبی
روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد ؛ همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر میشد .
او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است

به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند ؛‌ یکی از میخها را از دیوار بیرون آورد.
روزها گذشت و پسر ک بلاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است .
پدر دست پسرک را گرفت و به کنار دیوار برد وگفت : پسرم تو کار خوبی انجام دادی اما به سوراخهای دیوار نگاه کن دیوار هر گز مثل گذشته نمی شود وقتی تودر هنگام عصبانیت حرفی را میزنی ؛ آن حرف ها هم چنینی آثاری را در دل کسانی که دلشونو شکستیم به جای می گذارند که متاسفانه جای بعضی از اونها هرگز با عذر خواهی پر نمیشه .




ما چطور هیچ تا حالا فکر کردیم چقدر ازاین میخها در دیوار دل دیگران فرو کردیم


بیایم از خدا بخواهیم که به ما انقدر مهربانی وگذشت بدهد تا
هر گز دردیوار دل دیگران میخی فرو نکنیم .

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


عشق بورزید تا به شما عشق بورزند



روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


مزدور

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد . شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز ، شاعری مدیحه سرای دربار ، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد .
که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید : چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!

ابوریحان گفت : یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد .
حکیم ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید :  هنرمند و نویسنده  مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است .
ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد .

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


برایت ارزوی کافی میکنم!!!


در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :
هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ "
جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "
" وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."
او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :
" آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت ...
می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید ...
اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید ...
تقدیم به شما دوستان عزیزم آرزوی کافی برایتان میکنم


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند


 

خواجه نصیر الدین طوسی پس از مدتها وارد زادگاه خویش طوس شد . سراغ دوست دانای دوران کودکی خویش را گرفت مردم گفتند او حکیم شهر ماست اما یک سال است تنها نفس سرد از سینه اش بیرون می آید و نا امیدی در وجودش رخنه نموده است  .


 

 خواجه به دیدار دوست گوشه نشین خویش رفت و دید آری او تمام پنجره های امید به آینده را در وجود خویش بسته است . به دوست خویش گفت تو دانا و حکیمی اما نه به آن میزان که خود را از دردسر نا امیدی برهانی ، دوستش گفت دیگر هیچ شعله امیدی نمی تواند وجودم را در این جهان رو به نیستی گرما بخشد ، خواجه گفت اتفاقا هست دستش را گرفت و گفت می خواهم قاضی نیشابور باشی ، و می دانم از تو کسی بهتر نخواهم یافت .
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : اندیشه و انگاره ای که نتواند آینده ای زیبا را مژده دهد ناتوان و بیمار است .
می  گویند یک سال پس از آن عده ایی از بزرگان طوس به دیدار قاضی نیشابور رفتند و با تعجب دیدند هر داستانی بر زبان قاضی می آید امیدوارانه و دلگرم کننده است .


یاسمین آتشی

 


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


هدیه برادر

یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:

هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


لیلی، تشنه تر شد



لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


لیلی، پروانه خدا



شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


لیلی، نام دیگر آزادی



دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


وجود و دریای خرد

 

پدری به زور فرزند نوجوان خویش را نزد استاد آورد و گفت : من با خانواده ام تازه به شهر ابیورد آمده ایم فرزندم می پندارد همه چیز را می داند و نیاز به درس و مکتب ندارد .
استاد رو به فرزند او کرد و پرسید : آیا اینچنین است ؟
 نوجوان گفت : آیا میزان فهم ما از جهان بیشتر از آن چیزی ست که می اندیشیم ؟
استاد گفت : خیر
نوجوان پرسید آیا فهم ما بالاتر از دیده ، تصور و خیال ماست ؟
استاد پاسخ داد : خیر ، بیشتر نیست
نوجوان گفت : حد خیال ، تصور و دیده ما آیا بیشتر از خرد و رشد عقلی و سنی ماست ؟
استاد پاسخ داد خیر نیست 
نوجوان گفت : پس خرد که ماحصل دانش و تجربه هست و سن که در گذر ایام بدست می آید شاه بیت وجودی هر انسان است .
استاد گفت آری چنین است .
نوجوان گفت دانش در کف دست استاد است و تجربه در دم خوری با پیران با تجربه و همچنین کار و سفر .
استاد گفت آری اینچنین است .
نوجوان گفت : من به نیکی می دانم سخن شما چیست چون کتاب های مکتب خانه ها را خوانده ام و به یاد سپرده ام امروز بر آنم که به سفر باشم و با پیران گفتگو کنم .
استاد گفت : خرد همچون دریاست . هر یک از ما با این دریا وجودمان را سیراب می کنیم و درختان و گلهای وجودمان را شکوفا می سازیم . در کتاب ، دریایی از خرد نهفته است اگر می گویی همه را نیک می دانی . خواهم گفت این دریا همچون سیل هستی وجودت را پوشانیده و کمالی در تو نیست . جز غرقه شدن در خردی که نه عرض آن را می دانی و نه طول آنرا . تنها زمانی خرد باعث کمال تو می گردد که تو وجود داشته باشی  . دیده شوی و سبزی کمال را که در وجودت نقش بسته به همگان نشان دهی ، آنکه راه تو را می رود در نهایت در جوانی پیر شده و با همان کمالی که هیچ گاه درست درکش نکرده منزوی می گردد. چون همگان را خالی از آن خردی می بیند که در وجود بی وجود خویش می بیند .
نوجوان پرسید مگر نباید به دریای خرد فرود آمد .
استاد گفت باید خرد را مانند باران بر وجود خویش باراند و وجود خویش را سبز کرد که این کمال و دلپذیری است .
پانزده سال بعد استاد مرد ژولیده ایی را در کنار مکتب خانه خویش دید که به شاگردان مشتاق دانش می نگرد و حرفهای آنها را گوش می دهد . آن مرد ژولیده پیش آمد و گفت من هم نوجوان غرقه در دریایم که به مکتب شما نیامدم و امروز می بینم همه چیز برایم بی مفهوم است . و امروز می فهمم مسیرم درست نبوده و افسوس که جوانی و بهار زندگی خویش را در این راه باختم . استاد گفت به گرمابه رو و موی و ریش کوتاه کن پیشم بیا تا به تو بگویم چه باید کرد .
مرد نیز چنین کرد و استاد یکی از همان کتابهایی را که مرد زمانی گفته بود آن را بخوبی می داند داد و گفت یک بار دیگر بخوان و دوباره پیشم بیا مرد فردای آن روز پیش آمد و گفت خواندم .استاد گفت حالا هر روز تنها یک صفحه از این  کتاب را برای شاگردان بخوان و آموزش بده . و اینبار با این کار زمین وجود خویش را از زیر این دریای مهیب خارج ساز . 

متفکر یگانه کشورمان حکیم ارد بزرگ می گوید : خرد در دانسته های ما دیده نمی شود ، خرد تنها در کردار ما هویدا می گردد .
سه سال گذشت . آن مرد ، استاد بی مانندی شده بود که از سراسر گیتی شاگردانی به پای درس و مکتبش می شتافتند.

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


آیا تکرار تاریخ ممکن است

مردی مقابل پور سینا ایستاد و گفت : ای خردمند ، به من بگو آیا من هم همانند پدرم در تهی دستی و فقر می میرم ؟ پورسینا تبسمی کرد و گفت : اگر خودت نخواهی ، خیر به آن روی نمی شوی . مرد گفت گویند هر بار ما آینه پدران خویشیم و بر آن راه خواهیم بود .
پور سینا گفت پدر من دارای مال و ثروت فراوان بود اما کسی جز مردم شهرمان او را نمی شناخت . حال من ثروت ندارم اما شهرت بسیار دارم . هر یک مسیر جدا را طی کرده ایم . چرا فکر می کنی همواره باید راه رفته را باز طی کنیم .
مرد نفسی راحت کشید و گفت : همسایه ام چنین گفت .  اگر مرا دلداری نمی دادید قالب تهی می کردم .


پورسینا خندید و در حالی که از او دور می شد گفت احتمالا ترس را از پدر به ارث برده ایی و مرد با خنده می گفت آری آری…
متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است .
این سخن اندیشمند کشورمان نشان می دهد تکرار تاریخ ممکن نیست . حتی در رویدادهای مشابه ، باز هم کمال و افق بلندتری را می شود دید .


یاسمین آتشی


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


لیلی، رفتن است



خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


آیا در پس مرگ زندگی ست

دوباره باید بر می خواست او کارهای ناتمام بسیاری بر دوش خود حس می کرد آیا از پس استقبال از مرگ ، می توانست زندگی را دوباره در آغوش گیرد ؟
او یا باید فنای تدریجی را می پذیرفت و یا مرگ سریع را ، و شاید هم در پس این مرگ سریع زندگی را بدست می آورد . بلاخره تصمیم خویش را گرفت و از حصار اردوگاه بردگی و مرگ به بیرون پرید و با چند نفر از مرگ رستگان عهد بست و ایران را نجات بخشید . بقول اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ : هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی .
آن کسی که از زندان بردگی بیرون جست و ایران را نجات بخشید نادرشاه افشار بود که در سن ۲۵ سالگی پس از سالها تحمل بردگی از حصار ازبکان بیرون آمده و کشور ایران را دوباره سرفرازی بخشید .

شاید اگر او از مرگ می هراسید هیچ گاه برای خود و کشورش آزادی و شرف به ارمغان نمی آورد …

 یاسمین آتشی

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


شیطان از انتشار لیلی می ترسد



خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گل است.
خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


اسب سرکش در سینه لیلی


لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده،
این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


لیلی، زیر درخت انار



لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


داستان کوتاه : دریاها نماد فروتنی

سوم مهرماه است دوباره مدارس باز شده و بچه ها رو می بینم که با شور اشتیاق به طرف مدرسه هاشون می دوند یاد زمان تحصیلم می افتم زمانی که در مدرسه پروین اعتصامی درس می خوندم . یه معلمی داشتیم به اسم خانم کیانی اسم کوچیکش یادم نیست .
یه روز دیر رسیدم سر کلاس ، ترس و وحشت اینکه خانم کیانی چه برخوردی باهام می کنه سرتاپای وجودم رو فرا گرفته بود لرزان رفتم طرف در کلاس یه لحظه حس کردم خانم منو دید اما بعدش دیدم نشسته روی صندلیش و سرش هم پایینه و همانطور درس میگه
اجازه گرفتم
خانم سرش رو بلند نکرد و همان طور گفت : بنشین عزیزم
بعد از نشستن هم به صورتم نگاه نکرد
به مرور فهمیدم او هیچوقت تمایل نداره بچه ها رو در حالت ضعف و ترس ببینه
نمیخواد کسی احساس بدی داشته باشه
و اینکارش برعکس رفتار خیلی های دیگه بود که فقط منتظر نابود کردن شخصیت آدم ها هستند .
کتاب سرخ رو باز می کنم می بینم عشقم ، حکیم ارد بزرگ فرموده اند : "دریاها نماد فروتنی هستند . در نهاد خود کوه هایی بلندتر از خشکی دارند ولی هیچ گاه آن را به رخ ما نمی کشند" .
به نظرم خانم کیانی یکی از همین دریاهاست .

 

نوشته : سپیده صادقی

http://orodism.nice-album.com/t784-topic

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


احترام به شایستگان


 

خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود ، که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد .

یکی از آنها گفت : نام همشهری شما خواجه نظام الملک توسی هم به اندازه نام شما بلند نبود . خواجه نصیر سر به زیر افکنده و گفت : خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ایران بود آموخته های من برآیند تلاشهای انسانهای والا مقامی همچون اوست. حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذیرش حرف بی پایه و اساس نیست.
ارد بزرگ اندیشمند فرزانه کشورمان می گوید : “شایستگان بالندگی و رشد خود را در نابودی چهره دیگران نمی بینند.”
شاید اگر خواجه نصیر الدین طوسی هم به آن سخنان اعتنا می نمود هیچگاه نمی توانست گامهای بلندی در جهت استقلال و رشد میهنمان بردارد.



 یاسمین آتشی


  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


جواز بهشت


روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.
فرشته گفت: این سه امتیاز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم.
فرشته گفت: این هم یک امتیاز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: این هم دو امتیاز.
مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!

 

  
نویسنده : تینا ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
http://s5.picofile.com/file/8128679534/red_book.jpg


http://s5.picofile.com/file/8128904900/RED_BOOK.jpg